همان چشم ها


چند روز پیش توی ماشین که نشستم آینه ی صندلی جلو پایین بود و یک لحظه با خودم چشم در چشم شدم!

خیلی وقت بود که با خودم چشم در چشم نشده بودم؛با اینکه یک آینه ی بزرگ قدی در اتاقم دارم ولی یک جور هایی از چشمانم خجالت میکشم.رنگ چشم هایم قهوه ای تیره ی مایل به مشکی ست.یعنی نه مشکی خالص است نه قهوه ای خالص . خود سرگردانی ست . چشم هایم ؛ مرا یاد خودم می اندازند.سرگردانم بین رویا ها و واقعیت. بین مدرن بودن و سنت . بین دینم و بی دینی .حتی مدل لباس پوشیدنم هم سرگردان است.بین گل گلی و گرانج اسلامی(اصلا داریم همچین چیزی؟) گیر کرده ام!

نگاه کردن به چشمانم سرگردان ترم میکند؛در چشمانم خود ده سال دیگرم را میبینم...شاید کمی شکسته تر و خیلیی غمگین تر !

نمیدانم ده سال دیگر مادرم یا نه؟! ولی میدانم اگر به این سرگردانی ها ادامه بدهم صد در صد خود دلخواه خودم نیستم.

شاید به چین و چروک های روی صورتم و اندک موهای سفیدم عادت کنم ولی به خودم نه.

انگار من هجده ساله به من بیست و هشت ساله ، رویاهایش را بدهکار است. روحش و آرامشش!

من به خود آینده ام بدهکارم!


+گوش کن با این که ربطی ندارد:

این وبلاگ حاوی تراوشات مغزی یک هجده ساله ی رویا باف است .
لذا در هنگام خواندن مطالب احتیاط لازم را رعایت کنید و در صورت لزوم از عینک ایمنی اسفاده نمایید !
Designed By Erfan Powered by Bayan