۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پپرونی» ثبت شده است

به خیال انگیزی یک زندگی


خیال ها...این نعمت های خدادی که بعضی وقت ها شک می‌کنم واقعا نعمتند یا زحمت!دچار یک فروپاشی عظیم فکری شده‌ام.

فکر می‌کنم من یک خیالم. یک خیال حوصله سر بر در ذهن یک انسان دیگر. و الآن دارم سگ دو میزنم که کمی از حوصله‌سربربودن خیال انگیزم بکاهم. دارم تلاش می‌کنم خیال خوبی باشم که فراموش نشوم. به اطراف بیشتر نگاه می‌کنم. دور و برم را لمس می‌کنم. به ملودی روح های اطرافم گوش می‌دهم و هر روز صبح طلوع را تماشا می‌کنم.

همه ی ما خیال هستیم. خیال هایی در ذهن اطرافیانمان. بعضی ها بیشتر می‌مانند و بعضی ها کمتر.ومن از آن یک ثانیه ای ها هستم در ذهن اطرافیانم. همان ها که در کوچه پس کوچه های ذهن پنهان می‌شوند و نمی‌شود پیدایشان کرد.و قسمت عجیبش اینجاست که راضی ام به این پنهان بودن. راضی ام به در ذهن ها مردن و واقعا زندگی کردن.

دوست دارم برای خودم خیال انگیز باشم. یک خیال در سحر صورتی رنگ روز مرگم.به مرگ فکر می‌کنم. نه این که بخواهم بمیرم. به مرگ خیال ها و رویا هایم. و من هم روزی به آن ها می پیوندم.

[مدیا پلیر پرتقال من را میخواند،اشک ها... اشک ها!] و می‌دانید شاید باید برای خودم باشم!یک خیال فقط در ذهن خودم.


+همیشه تصمیم داشته ام داستان هایم را اینجا بنویسم و آخرش نوشتنم به خودم ختم می‌شده . دنبال فرصتی برای یافتن خودم در بین خیال هایم هستم. داستان می‌نویسم... حتما حتما!!!


  • پِپ
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

صدای شیون در اوج است... می شنوی؟


باران


میدانید؟ نمیتوانستم تا آخر هفته صبر کنم تا امروز را تعریف کنم.

امروز از آن روز های جادویی بود. کاملا جادویی!

اصلا به خاطر همین روز های جادویی اش عاشقش هستم.پاییز را میگویم.

صبح بخاطر یک لیوان چای اضافی ، با پدر نرفتم. به جایش سوار اتوبوس هفت صبح شدم. و امان از اتوبوس های هفت صبح!

خلاصه که به کلاس دستور دیر رسیدم. انگار همیشه قبل از یک کیف حسابی باید سختی بکشم.

از وسط های صبح بود که ابر ها کم کم در خود پیچیدند و باید دل همه تان را بسوزانم؛من امروز ارکیده را وقتی دیدم که باران می آمد!

شاید مهربان ترین چشم هایی را دارد که تا به حال دیده ام.و صدایش... به نظر میرسد قصه گوی خوبی می شود برای شب های پر ستاره!

وقتی با ارکیده خداحافظی کردم باران بند آمده بود. 

بخاطر تلاش هایم به خودم قول داده بودم برای خودم سی دی حسین پناهی را بگیرم. خیلی وقت بود نشانش کرده بودم.همیشه وقتی میرفتم شهر کتاب چشمم دنبالش بود. البته خیلی چیز های دیگر هم آنجا هست که همیشه چشمم به دنبالشان می دود.

بعد از شهر کتاب سوار اتوبوس شدم  و خداروشکر امروز هیچ کدام از هم کلاسی های قدیمم را در راه خانه ندیدم(از خوش شانسی های عجیب امروز).

خانه مثل همیشه گرم بود و ابر ها دوباره در هم پیچیده بودند. در هوای ابری پاییز و خستگی مانده بر تن ، فقط میتوان خوابید. پتو را دور تنم پیچیدم و بالشتم را در بغلم فشردم.

با صدای مهیب نور گیر اتاقم از خواب پریدم.داشت تگرگ از آسمان میریخت!

اینقدر زیاد و درشت بودند که حیاط را  به یک سفید خالخالی یخ زده ی ویران،تبدیل کردند.آقا فریبرز در باغچه مانده بود.مادر آوردش.

طوطی ها ترسیده بودند. در آغوششان گرفتم!

همزمان که تگرگ می آمد ابر ها کنار رفتند و جلوی چشممان یک رنگین کمان واضح واضح واضح شکل گرفت!میدانید؟ کل تابستان داشتم به این فکر میکردم که دیگر نمیتوانم یک رنگین کمان را واضح ببینم !و امروز...

وقتی تگرگ ها آرام گرفتند برای دوستانم نوشتم "دخترا چکمه هاتونو در بیارید واسه فردا"

و بعدش نوشتم "انگار ابابیل حمله کرده"

نمیدانم...همیشه وقتی باران می آید دلم میخواهد برقصم. بعد از تگرگ ریزان داشت باران می آمد و من در اتاق را باز گذاشته بودم و داشتم میرقصیدم...هیچ وقت در لحظه های اول دلتنگ نمی شوم. 

ولی بعدش رفتم پنجره را باز کردم.حسین پناهی را پلی کردم و به آسمان زل زدم.و دلتنگ شدم. به سرم زد برایش بفرستم "میبینی؟ دارد باران می آید... نمی دانی چقدر تگرگ آمد!"

ولی منطق میگفت نه! یک نه محکم! فقط منطق میتواند دل بیچاره ام را یک جا بنشاند و از این همه ورجه وورجه نجاتش بدهد.

به جایش به تشویش صدای حسین پناهی گوش دادم و دعا کردم وقتی باران بعدی آمد دیگر دلتنگش نباشم!



+عنوان یه قسمت از حرفای حسین پناهیه وقتی که صدای بارون رعد و برق (آسمون قرمبه !!!) در زمینه پخش می شد!

++امیدوارم شمام روزتون جادویی بوده باشه!

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۱۵ مهر ۹۷

حسرت !



چند ماه پیش در حسرت امروز بودم.

و امروز حسرت گذشته ام را زندگی کردم.

ولی سوال اینجاست...

چرا ناشکرم؟


این پست

اردیبهشت 97

  • پـــــِپ
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

موجود سیاه مضحک_خوفناک


سیاه



این هفته رویای نصفه نیمه ای داشتم از اعماق وجودم.

به احتمال زیاد هفته یا هفته های بعد تکمیل می شود.


برای خواندن به  ادامه  برو :)


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

استالین، اژدهای دوسر!


من و همه‌ی ورای ذهنم دنبال یه زندگی صلح‌طلب بدون خشونتیم که با همه‌چی کنار میاد و خودش رو سازگار می‌کنه؛ البته به جز یه ور.

اون توی موقعیتای تنش‌زا، عصبی می‌شه،فحش می‌ده و هر‌چی دم دستش بیاد رو می‌شکنه. برای همین شاید اطرافیانم هیچ وقت نفهمن که یه نفر چقدر بهشون فحش داده،چقدر سرشون داد زده و چقدر مشت نثارشون کرده ...

اونا در ظاهر یه دختر همچی خل‌مشنگ رو می‌بینن که هر بلایی سرش بیارن فوقش دو تا چیکه اشک می‌ریزه و بعدش می‌گه اشکال نداره .

البته من توی اوایل نوجوونیم اینجوری نبودم، نمی‌تونستم خودمو درست و حسابی سانسور کنم و ور خشمگینم که من بیشتر وقتا بهش میگم استالین(آقا طرفداران شوروی و روسیه بهشون بر نخوره، قیافه ش شبیه استالینه!)به شدت فعال بود.

البته خدارو هزار مرتبه شکر اون روزا با فحشای مثبت هیژده آشنا نشده بودم و بدترین فحشی که می‌تونستم بدم و می‌دادم کصافططططططط (دقیقا با همین مقدار ط) بود.

بعدش دیدم خیلی بی ادب شدم و خیلی دست بزن پیدا کردم و خیلی شبیه همچی لاتا شده بودم به ورای ذهنم گفتم بیاین برای ساکت کردن  استالین یه کار دیگه انجام بدیم این کار واقعااا ک....ره (اون موقع دیگه یادشون گرفته بودم)

بعد از کلی فکر کردن، با استالین و بقیه ورا به این نتیجه رسیدیم که دفتر خاطرات درست کنیم و تو ی اون به استالین آزادی عمل بدیم تا هر چی میخواد بگه تا توی جنبه‌های دیگه‌ی زندگی دخالت نکنه.

شروع کردم به نوشتن و واقعااا موثر بود. کم‌کم فهمیدم چیزای بهتری‌ام می‌تونم بنویسم و بیشتر و بیشتر نوشتم و استالین هم تقریبا آروم شده بود.

بیشتر وقتا این دفتر دنبالم بود و مامانمم کلا می‌دونست همچی دفتری دارم ولی خب خداروشکر اینقدری سرش می‌شه که مزاحم حریم خصوصیم نشه. 

همه مثل مامانم نیستن و منم باید بیشتر احتیاط می‌کردم.

خلاصه ش اینه که یکی از فامیلامون وقتی میاد خونه مون اینو دست من می‌بینه و اینقده کنجکاو میشه که یه روز که من کلاس بودم میاد تو اتاقم و می‌گرده و پیداش می‌کنه و تمام ویژگی دوستام ، دوست‌پسراشون ، من ، دوست‌پسرم و اکسا و تمام فحشایی که به خانوادم،فامیل،دوستام و دوست‌پسراشون و معلما داده بودم رو می‌خونه و صاف می‌ره می‌ذاره کف دست مامانم و مامانمم می‌خونه دفترو و صاف میاد می‌ذاره کف دست من که همچین اتفاقی افتاده.

من چیکار کردم؟

هیچی... دفترو بردم پشت‌بوم، یه سطل حلبی پیدا کردم. دفترو با خشونت تمام پرت کردم تو سطل، الکل ریختم رو دفتره ، کبریت انداختم رو الکلا ولی روشن نشد؛ واسه همین عین خنگا کله مو کردم تو سطل و یهو گر گرفت ولی ایندفعه دیگه خنگ بازی در نیوردم و تا اومد آتیش بم برسه کله رو بردم عقب ولی خوش شانس نبودم و مژه ها و ابروهام سوخت.

و این اتفاقات باعث شد که استالین عین اژدهای دو سر از خواب بیدار بشه و بیشتر از قبل روی وجودم حکمرانی کنه.

این دفعه دیگه تو ی دفترام از خودم ننوشتم داستان نوشتم، برای نوشتن احساساتم از استعاره استفاده کردم ولی اینا استالین رو راضی نمی‌کرد. 

وبلاگ درست کردم تا باهاش مبارزه کنم ولی بازم نشد.

کم کم به این نتیجه رسیدم که هر دیکتاتوری باید منزوی بشه تا از خر شیطون بیاد پایین. 

پس به اتفاق بقیه ی ورا استالین رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم از سلیطه‌بازیاش بگذریم و بذاریم به حال خودش باشه. این کار اولش باعث می‌شد منزوی بشم و کمتر حرف بزنم ولی الان این منم که استالینمو کنترل میکنم. البته کامل نمی‌تونم کنترلش کنم ولی خیلی بهتر از قبل. 

الان ور منطقی با استالین دست به یکی می‌کنن و دستور کنار گذاشتن آدما رو از زندگیم صادر می‌کنن و این باعث شده که ورای دیگه کمتر آسیب ببینن.

الان خوشحالم که استالینو دارم. چون ازم محافظت می‌کنه. چون بعضی وقتا باعث می‌شه که به یاد بیارم خودم و احساساتم مهم تر از هر چیزین و بهم کمک می‌کنه که قوی باشم.


+آقاااا چهره ی دوران جوانی استالین واقعی خیلی قشنگ بوده.دلم میخواد با چهره ی جوانیش ازدواج کنم و تا آخر عمرم بهش نگا کنم.

+استالین ور ، بعد از اعلام نتایج گند نزنه به زندگیم...صلوات!


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

کاملا گوجه ای با کمی اسانس گل گلی.(شایدم برعکس)


این پست با بقیه ی پستام خیلی فرق میکنه.

من تا حالا رویا هامو با کسی شریک نشده بودم و یا حتی ننوشته بودمش.

بیشتر وقتا از دور نگاهشون میکردم و ازشون رد میشدم.

ولی به احتمال زیاد اوضاع عوض میشه و بیشتر از اینجور پست ها از من میبینید.

+باید بری ادامه مطلب 😬😝

+راستی ببخشید که زمان فعلام رو اینجوری نوشتم.یه نوع تمرین من در آوردیه.

گوجه


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.