علفزار


خسته از روزمرگی هایم که مرا در خود غرق کرده‌اند؛گوشه‌ای از اتاق چمباتمه می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یک شاپرکم.رها از هردردی که انسان فانی خود را به آن مجبور می‌کند؛بال هایم را باز می‌کنم و آرامش هوای اطرافم را به هم می‌زنم.شناور می‌شوم و بعد از هر اوجی لذت فرود را به خود می‌چشانم.از بین برگ های زرد و نارنجی پادشاهان تنومند دشت خودم را عبور می دهم و می‌گذارم باد مرا به هر کجا که می‌خواهد ببرد.خنکای دلنشین پاییز را با تمام جانم لمس می‌کنم و  کمی از التهاب روحم را به او می‌سپارم.

هنگام غروب روی تخته سنگی به تماشای خورشید می‌نشینم. سخاومندانه آخرین پرتو های خود را در تمام علف زار پراکنده است. همه چیز مسحور او شده‌ا‌‌ند.انگار بی اختیار رنگ اورا گرفته اند.علف هایی که به لطف او زلف هایشان را طلایی کرده اند حالا با نسیم عصر گاهی می‌رقصند و آخرین لحظات حضور خورشید امروز را به جشن و پایکوبی می‌گذرانند و من به این فکر می‌کنم که کاش شاپرکی بودم در یک علف زار.