۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ور ها» ثبت شده است

هالوین دلخواه نامبرده:)


این متن را در حالی دارم می‌نویسم که در بین انبوهی از دستمال کاغذی گیر افتاده‌ام و صدای فین‌فینم کل خانه را پر کرده . دارم به این فکر می‌کنم که اگر یک غول بودم، از آن غول های فین فینی بنفش می‌شدم که همیشه کیک می‌پزند.به احتمال زیاد امروز کیک پرتقالی می‌پختم.

خلاصه که می‌خواهم بگویم این اصلا راهش نیست که من این جا با آبریزش بینی هولناکم(آره... می‌دانم خیلی چندشم) مبارزه کنم و یک عده آن ور دنیا با لباس ها ی هالوینشان خوش بگذرانند.

خب ترجیحم این است که یک زامبی باشم.

با چشم ها ی بنفش و پوست سبز.میدانم زامبی ها اصولا چشم هایشان بنفش نیست ولی من به شکل خودم زامبی‌ام.

نمی‌دانم شاید هم دلم بخواهد خودم باشم.چون هر کسی یک ور ترسناک دارد.من هم یک ور ترسناک دارم که واقعا می‌ترساندم. او شبیه من است ولی چشم هایش خالی‌ست. منظورم این است که وقتی در چشم هایش زل می‌زنی در حفره های عمیقی می‌افتی که آخرش به یک در «خب که چه» می‌رسی.و بعدش وارد سالن ناامیدی بی سر و ته می‌شوی. این پپی که من می‌گویم صورتش رنگ پریده تر از معمول است و لاک سرخ می‌زند. تمام سبز های وجودش را کشته و با سیاهک های اطرافش زیر یک پل متروک زندگی می‌کند.

خب من با چشم های فوق العاده رعب انگیزم در خیابان های شهری که اینجا نیست راه می‌روم. با مردمی که فارسی نمی‌فهمند با یک زبان دیگر ارتباط بر قرار می‌کنم و وقتی آخر شب مست و پاتیل به لانه ی کوچکم در وسط شهر می‌رسم به این فکر می‌کنم شب هالوین هجده سالگی ام در حالی که بین یک عالمه دستمال سفید دفن شده بودم رویا ی امشب به ذهنم رسید.


+دلم میخواهد بیشتر بنویسم...ولی نمی شود!

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

استالین، اژدهای دوسر!


من و همه‌ی ورای ذهنم دنبال یه زندگی صلح‌طلب بدون خشونتیم که با همه‌چی کنار میاد و خودش رو سازگار می‌کنه؛ البته به جز یه ور.

اون توی موقعیتای تنش‌زا، عصبی می‌شه،فحش می‌ده و هر‌چی دم دستش بیاد رو می‌شکنه. برای همین شاید اطرافیانم هیچ وقت نفهمن که یه نفر چقدر بهشون فحش داده،چقدر سرشون داد زده و چقدر مشت نثارشون کرده ...

اونا در ظاهر یه دختر همچی خل‌مشنگ رو می‌بینن که هر بلایی سرش بیارن فوقش دو تا چیکه اشک می‌ریزه و بعدش می‌گه اشکال نداره .

البته من توی اوایل نوجوونیم اینجوری نبودم، نمی‌تونستم خودمو درست و حسابی سانسور کنم و ور خشمگینم که من بیشتر وقتا بهش میگم استالین(آقا طرفداران شوروی و روسیه بهشون بر نخوره، قیافه ش شبیه استالینه!)به شدت فعال بود.

البته خدارو هزار مرتبه شکر اون روزا با فحشای مثبت هیژده آشنا نشده بودم و بدترین فحشی که می‌تونستم بدم و می‌دادم کصافططططططط (دقیقا با همین مقدار ط) بود.

بعدش دیدم خیلی بی ادب شدم و خیلی دست بزن پیدا کردم و خیلی شبیه همچی لاتا شده بودم به ورای ذهنم گفتم بیاین برای ساکت کردن  استالین یه کار دیگه انجام بدیم این کار واقعااا ک....ره (اون موقع دیگه یادشون گرفته بودم)

بعد از کلی فکر کردن، با استالین و بقیه ورا به این نتیجه رسیدیم که دفتر خاطرات درست کنیم و تو ی اون به استالین آزادی عمل بدیم تا هر چی میخواد بگه تا توی جنبه‌های دیگه‌ی زندگی دخالت نکنه.

شروع کردم به نوشتن و واقعااا موثر بود. کم‌کم فهمیدم چیزای بهتری‌ام می‌تونم بنویسم و بیشتر و بیشتر نوشتم و استالین هم تقریبا آروم شده بود.

بیشتر وقتا این دفتر دنبالم بود و مامانمم کلا می‌دونست همچی دفتری دارم ولی خب خداروشکر اینقدری سرش می‌شه که مزاحم حریم خصوصیم نشه. 

همه مثل مامانم نیستن و منم باید بیشتر احتیاط می‌کردم.

خلاصه ش اینه که یکی از فامیلامون وقتی میاد خونه مون اینو دست من می‌بینه و اینقده کنجکاو میشه که یه روز که من کلاس بودم میاد تو اتاقم و می‌گرده و پیداش می‌کنه و تمام ویژگی دوستام ، دوست‌پسراشون ، من ، دوست‌پسرم و اکسا و تمام فحشایی که به خانوادم،فامیل،دوستام و دوست‌پسراشون و معلما داده بودم رو می‌خونه و صاف می‌ره می‌ذاره کف دست مامانم و مامانمم می‌خونه دفترو و صاف میاد می‌ذاره کف دست من که همچین اتفاقی افتاده.

من چیکار کردم؟

هیچی... دفترو بردم پشت‌بوم، یه سطل حلبی پیدا کردم. دفترو با خشونت تمام پرت کردم تو سطل، الکل ریختم رو دفتره ، کبریت انداختم رو الکلا ولی روشن نشد؛ واسه همین عین خنگا کله مو کردم تو سطل و یهو گر گرفت ولی ایندفعه دیگه خنگ بازی در نیوردم و تا اومد آتیش بم برسه کله رو بردم عقب ولی خوش شانس نبودم و مژه ها و ابروهام سوخت.

و این اتفاقات باعث شد که استالین عین اژدهای دو سر از خواب بیدار بشه و بیشتر از قبل روی وجودم حکمرانی کنه.

این دفعه دیگه تو ی دفترام از خودم ننوشتم داستان نوشتم، برای نوشتن احساساتم از استعاره استفاده کردم ولی اینا استالین رو راضی نمی‌کرد. 

وبلاگ درست کردم تا باهاش مبارزه کنم ولی بازم نشد.

کم کم به این نتیجه رسیدم که هر دیکتاتوری باید منزوی بشه تا از خر شیطون بیاد پایین. 

پس به اتفاق بقیه ی ورا استالین رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم از سلیطه‌بازیاش بگذریم و بذاریم به حال خودش باشه. این کار اولش باعث می‌شد منزوی بشم و کمتر حرف بزنم ولی الان این منم که استالینمو کنترل میکنم. البته کامل نمی‌تونم کنترلش کنم ولی خیلی بهتر از قبل. 

الان ور منطقی با استالین دست به یکی می‌کنن و دستور کنار گذاشتن آدما رو از زندگیم صادر می‌کنن و این باعث شده که ورای دیگه کمتر آسیب ببینن.

الان خوشحالم که استالینو دارم. چون ازم محافظت می‌کنه. چون بعضی وقتا باعث می‌شه که به یاد بیارم خودم و احساساتم مهم تر از هر چیزین و بهم کمک می‌کنه که قوی باشم.


+آقاااا چهره ی دوران جوانی استالین واقعی خیلی قشنگ بوده.دلم میخواد با چهره ی جوانیش ازدواج کنم و تا آخر عمرم بهش نگا کنم.

+استالین ور ، بعد از اعلام نتایج گند نزنه به زندگیم...صلوات!


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️