این متن را در حالی دارم می‌نویسم که در بین انبوهی از دستمال کاغذی گیر افتاده‌ام و صدای فین‌فینم کل خانه را پر کرده . دارم به این فکر می‌کنم که اگر یک غول بودم، از آن غول های فین فینی بنفش می‌شدم که همیشه کیک می‌پزند.به احتمال زیاد امروز کیک پرتقالی می‌پختم.

خلاصه که می‌خواهم بگویم این اصلا راهش نیست که من این جا با آبریزش بینی هولناکم(آره... می‌دانم خیلی چندشم) مبارزه کنم و یک عده آن ور دنیا با لباس ها ی هالوینشان خوش بگذرانند.

خب ترجیحم این است که یک زامبی باشم.

با چشم ها ی بنفش و پوست سبز.میدانم زامبی ها اصولا چشم هایشان بنفش نیست ولی من به شکل خودم زامبی‌ام.

نمی‌دانم شاید هم دلم بخواهد خودم باشم.چون هر کسی یک ور ترسناک دارد.من هم یک ور ترسناک دارم که واقعا می‌ترساندم. او شبیه من است ولی چشم هایش خالی‌ست. منظورم این است که وقتی در چشم هایش زل می‌زنی در حفره های عمیقی می‌افتی که آخرش به یک در «خب که چه» می‌رسی.و بعدش وارد سالن ناامیدی بی سر و ته می‌شوی. این پپی که من می‌گویم صورتش رنگ پریده تر از معمول است و لاک سرخ می‌زند. تمام سبز های وجودش را کشته و با سیاهک های اطرافش زیر یک پل متروک زندگی می‌کند.

خب من با چشم های فوق العاده رعب انگیزم در خیابان های شهری که اینجا نیست راه می‌روم. با مردمی که فارسی نمی‌فهمند با یک زبان دیگر ارتباط بر قرار می‌کنم و وقتی آخر شب مست و پاتیل به لانه ی کوچکم در وسط شهر می‌رسم به این فکر می‌کنم شب هالوین هجده سالگی ام در حالی که بین یک عالمه دستمال سفید دفن شده بودم رویا ی امشب به ذهنم رسید.


+دلم میخواهد بیشتر بنویسم...ولی نمی شود!