دیروز از نزدیکای سحر تا دم غروب اینجا بارون میومد. من شب قبلش بخاطر ارائه م بیدار مونده بودم ولی نتونسته بودم کل کتابو بخونم و به شدت استرس داشتم چون حس میکردم بخاطر بی مسئولیتیم استاد حذفم میکنه با این که نمره ی امتحانم ۱۹ شده بود ( خودمم تعجب میکنم چطو اینقده خوب شدم 🤭) . خلاصه صب بزور خودمو از خواب بیست دقیقه ایم بیدار کردم . بعدشم تو بارون شدیدی که میومد راه افتادم سمت دانشگاه. مطمئنا خیلیاتون میدونید که من عاشق بارونم. وقتی رسیدم دانشگاه هنوز یه ساعتی وقت داشتم پس رفتم کتابخونه ی دانشکده ی ادبیات که تو دانشکده ی زیسته و شبیه کتابخونه ی هاگوارتز میمونه . اون یه ساعت چقدر استرس و بدبختی کشیدم بماند. وقتی که دوستم بهم زنگ زد تا باهم بریم پیش استاد و من تنها نباشم انگار غمام به مدت یه ثانیه ناپدید شدن و من توی یه استخر پر از حسای خوب فرود اومدم. با این که تا اومدنش وقت داشتم بلند شدم و رفتم کنار جایی که قرار داشتیم و تو بارون منتظرش موندم تا بیاد. و وقتی رسیدیم پیش استاد کنار اون استرسام انگار نبودن . نابود شده بودن و صرفا تنم بخاطر سرما لرز داشت. استاد ما ، یه انسان به شدت خوش برخورد و صمیمیه که وقتی نگاهش میکنی کلی حس خوب به سمتت سرازیر میشه . وقتی دید من اومدم تا ارائه بدم تعجب کرد چون من هم نمرم خوب شده بود هم فعالیت کلاسی رو انجام داده بودم . وقتی بهم گفت غیبتام کمه و نیاز به ارائه نبوده انگار یه سطل آب یخ خالی کرده باشن روم همینجوری مات موندم. حتی بعد این که از شوک بیرون اومدمم راضی نشدم و با هزار جور استرس یه قسمت از کتابو توضیح دادم که گفت لازم نیست و این حرفا . خلاصه که یه شب الکی بیداری کشیدم. ولی کتابش اینقدر خوب بود که حسابی جذبش شدم و با این که لازم نیست دیگه بخونمش دارم ادامه ش میدم .حس میکنم دقیقا داره در مورد من و مشکلاتم حرف میزنه و باید بیشتر در مورد موضوعش مطالعه کنم. 

بعد از این که کارمون تموم شد  ، با دوستم تا خوابگاه پیاده رفتیم . دانشگاهمون اینقدر قشنگ و بزرگه که وقتی رسیدیم خوابگاه هم حسابی خیس شده بودیم  و هم حسابی حالمون جا اومده بود. بعدشم یه سری وسیله برداشتیم و رفتیم پارک کنار خوابگاه . دیروز برای خوشبخت بودن هیچی کم نداشتم . بارون ، دوستایی که کنارم بودن ( حتی اگه دنیاهامون زمین تا آسمون فرق داره ) و منی که از یه طوفان توی قلب و ذهنم نجات پیدا کرده بودم.

خلاصه که وقتی سوار اتوبوس شدم از پالتوم آب میچکید . 

خونه که رسیدم ، مامان و بابا منتظرم بودن . ایندفعه خیلی عجیب بود . چون نگران نشده بودن فقط منتظرم بودن که برگردم خونه . حس خیلی خوبی داشت. برای هزارمین بار خداروشکر کردم که دانشگاهم نزدیک خونمونه و مجبور نشدم ازشون دور شم. 

۱۸ سالگیم داره به بهترین شکلش میگذره. درسته اینجا ، نمیتونم اون شکلی که خودم دوست دارم زندگی مو بگذرونم ولی الانم یه ۱۸ ساله ی خوشحالم که سعی میکنه دلتنگیاشو نادیده بگیره و قوی تر بشه . نمیخوام زمان بگذره . نمیخوام این روزا تموم شن.



+این خاطره رو صرفا برای این نوشتم که تو موقع سختیا کمک حالم باشه.