دیشب داشتم مجله ی داستان شماره ی ۸۸ رو میخوندم که به یه داستان جالب بر خوردم. داستان در مورد دختر بچه ای بود که عاشق عروسک سیاه زشتش بود و با اینکه برای کادوی تولدش بهش یه عروسک چینی چشم آبی با دامن ابریشمی دادن بازم میره سراغ عروسک زشت خودش...

آخر داستان وقتی دخترک عروسکشو کنار تختش تنها پیدا میکنه با این دیالوگ تموم میشه:

"بیا طفلک من، چقدر همه بدند که تو را اینجا تنها گذاشتند.تو اصلا زشت نیستی ، با این که فقط یک گیس بافته داری.او زشت است.همان که امروز برایم آوردند، همان که چشم هایش حرف نمیزنند.به من بگو لئونور، توبه یاد من بودی؟ ...گریه که نکردی، هان؟ همه تنهایت گذاشتند.این طوری نگاهم نکن، اشکم در می آید.نه، سردت نمیشود .زیر پتو گرم میشوی.شکلاتی را که میخواستم برایت بیاورم ازم گرفتند،چون برایم ضرر دارد.آفرین، حسابی برو زیر پتو.حالا نور چراغ را کم میکنیم و لالا.دوستت دارم، چون هیچکس دوستت ندارد."

میخواستم بگم همه ی ما حداقل یه عروسک زشت توی زندگیامون داشتیم که بیشتر از همه دوستش داشتیم با این که هیچکس دوستش نداشت و شایدم برعکس، بعضی از ماها هم عروسک زشت کسی بودیم که مارو بیشتر از همه دوست داشت بین تنهاییامون.

من عروسک زشت خودمم.بعضی وقتا که احساس میکنم یه عروسک زشت تنهام ، یه نفر از توی ذهنم صدام میزنه "هییی، ناراحت نباش.شاید کسی دوستت نداشته باشه ولی من که دوستت دارم."

این عمل دفاعی روحم نسبت به همه ی اتفاقای غمناک زندگیمه.و خیلی روی روحیه م تاثیر داره.این که حس میکنم  اگه همه ی دور و برم غمناک باشه،آخرشیکی هست که دوستم داره و نگاهم میکنه ،آرومم میکنه.


پ.ن: ببخشید که این پست اینقدر ویرایش داشت و ستاره ش روشن شد.فی البداهه و با حواس پرتی نوشته شده بود.