۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرخزاد» ثبت شده است

*صبر سنگ*


صبر


روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم


آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد


در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش

"از چه رو بیهوده گریانی؟"

در میان گریه می نالید

"دوستش دارم،نمی دانی؟"


بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست


مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها


در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک می شد

ورطه ی تاریک لذت بود


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام،آرام

می گذشت از مرز دنیاها


باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک،شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد


در سیاهی، دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش


ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان،میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام ، آرام

می گذشت از مرز دنیاها


روز ها رفتند و من دیگر 

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم؟

یا من مغلوب دیرینم؟


بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

*یاد یک روز*


افق


خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان ، دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید


موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابر ها

پرده ای نیلوفری افکنده بود


"دوستت دارم" خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لب های من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من


ناله کردم:"آفتاب... ای آفتاب...

بر گل خشکیده ای دیگر متاب"

تشنه لب بودیم و او مارا فریفت

در کویر زندگانی چون سراب


در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او


آه...کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش هم رنگ افق ها می شدیم!


+به فروغ  این هفته رسیدم :)) چقد خوشحالم!

+آقااا...این شعر یه جوریه انگار بانو با کراش گرامشون نشستن تو بالکن ویلای شمالشون ، دارن چای دارچینی مینوشن که یهو از دهان مکروش میپره که دوستت دارم کراش گرامم میبوسنشون ولی بعدش پشیمون میشن جوری که دلشون میخواد تو افق محو شن. 

+"دوستت دارم...خموش و خسته جان"


  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

*دیر*


دیر


در چشم روز خسته خزیده است

رویای گنگ و تیره ی خوابی

اکنون دوباره باید از این راه

تنها به سوی خانه شتابی

 

تا سایه ی سیاه تو این سان

پیوسته در کنار تو باشد

هرگز گمان مبر که در آنجا

چشمی به انتظار تو باشد

 

بنشسته خانه ی تو چو گوری

در ابری از غبار درختان

تاجی به سر نهاده چو دیروز

از تارهای نقره ای باران

 

از گوشه های ساکت و تاریک

چون در گشوده گشت به رویت

صد ها سلام خامش و مرموز

پر می کشد خسته به سویت

 

گویی که می تپد دل ظلمت

در آن اتاق کوچک غمگین

شب می خزد چو مار سیاهی

برپرده های نازک رنگین

 

ساعت به روی سینه ی دیوار

خالی ز ضربه ای ، ز نوایی

در جرمی از سکوت و خموشی

خود نیز تکه ای ز فضایی

 

در قاب های کهنه،تصاویر،

-این چهره های مضحک فانی-

بی رنگ از گذشت زمان ها

شاید که بوده اند زمانی!

 

آیینه همچو چشم بزرگی

یک سو نشسته گرم تماشا

بر روی شیشه های نگاهش

بنشانده روح عاصی شب را

 

تو خسته چون پرنده ی پیری

رو می کنی به گرمی بستر

با پلک های بسته ی لرزان

سر می نهی به سینه ی دفتر

 

گریند در کنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آن ها که خفته اند بر این تخت

پیش از تو ، در زمان گذشته

 

ز آن ها هزار جنبش خاموش

ز آن ها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

 

لبریز گشته کاج کهنسال

از غار غار شوم کلاغان

رقصد به روی پنجره ها باز

ابریشم معطر باران

 

احساس میکنی که دریغ است

با درد خود اگر بستیزی

می بویی آن شکوفه ی غم را

تا شعر تازه ای بنویسی

 


  • پـــــِپ
  • جمعه ۶ مهر ۹۷

*قهر*


کرمیت


نگه دگر به سوی من چه می‌کنی؟؟😡

چو در بر رقیب من نشسته‌ای😏

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته‌ای


به چشم خویش دیدم آن شب

ای خدا..

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی


برو... برو... به سوی او

مرا چه غم ؟🤷🏻‍♀️

تو آفتابی...

او زمین...

من آسمان...

بر او بتاب 

ز آن که من نشسته‌ام

به ناز روی شانه‌ی ستارگان 😎


بر او بتاب ز آن که گریه می‌کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او


تو که مرا به پرده ها کشیده‌ای

چگونه ره نبرده‌ای به راز من؟

گذشتم از تن تو

زان که در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من😇


اگر به سویت این چنین دویده‌ام

"به عشق عاشقم"

نه بر وصال تو😝

به ظلمت شبان بی فروغ من 

خیال عشق خوش‌تر از خیال تو


کنون که در  کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشت و رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷

*قربانی*


الهه ی خون آشام



امشب بر آستان جلال تو


آشفته ام ز وسوسه ی الهام


جانم از این تلاش به تنگ آمد


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیریست کان سروده ی خدایی را


در گوش من به مهر نمی خوانی


دانم که باز تشنه ی خون هستی


اما...

بس است این همه قربانی


خوش غافلی که از سر خود خواهی 


با بنده ات به قهر چه ها کردی


چون مهر خویش در دلش افکندی


اورا ز هر چه داشت جدا کردی


دردا که تا به روی تو خندیدم


در رنج من نشستی و کوشیدی 


اشکم چو رنگ خون شقایق شد


آن را به جام کردی و نوشیدی


چون نام خود به پای تو افکندم


افکندیم به دامن دام ننگ


آه...

ای الهه! 

کیست 

که 

می کوبد 

آیینه ی

امید مرا 

بر

سنگ؟


در عطر بوسه های گناه آلود


رویای آتشین تو را دیدم


همراه با نوای غمی شیرین


در معبد سکوت تو رقصیدم


اما...

دریغ و درد که جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من


افسوس...

ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه ی نام من؟


از من جز این دو دیده ی اشک آلود


آخر بگو...

چه مانده که بستانی؟


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیگر بس است ...

این همه قربانی!





+تصویر از اینستاگرام 

  • پـــــِپ
  • جمعه ۹ شهریور ۹۷

*ظلمت*


ظلمت




چه گریزی ست ز من؟


چه شتابی ست به راه؟


به چه خواهی بردن    

                       در شبی این همه تاریک،

                                                       پناه؟ 


مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

 ای دریغا!

که ز ما بس دور است


"لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است"


نه چراغی ست در آن پایان


هرچه از دور نمایان است


                                   شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان ست.



می فرو مانده به جام


سر به سجاده نهادن تا کی؟


او در این جاست نهان


می درخشد در می




گر به هم آمیزیم


ما دوسرگشته ی تنها،

                           چون موج


به پناهی که تو می جویی، 

خواهیم رسید...

اندر آن   لحظه  ی  جا دو یی  اوج !!!



         

  • پـــــِپ
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷

*جمعه*

 سبز



جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک


جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز


جمعه ی اندیشه ها ی تنبل ِ بیمار


جمعه ی خمیازه ها ی موذی کشدار


جمعه ی بی انتظار

                                      

                                                                جمعه ی تسلیم


خانه ی خالی


خانه ی دلگیر


خانه ی دربسته بر هجوم جوانی


خانه ی 

          تاریکی 

                     و

                           تصور خورشید

خانه ی 

          تنهایی 

                   و 

                       تفــأل

                               و

                                    تردید


خانه ی

پرده

،

کتاب

،

گنجه

،

تصاویر



آه،چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من

چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های

ساکت ِ

متروک


در دل این خانه های

خالی ِ

دلگیر


                                       آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت...


عکس از: اینستاگرام


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۶ مرداد ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.