۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سردرگمی» ثبت شده است

حفره


حس میکنم اگه دستمو بذارم روی قفسه سینه م و فشار بدم دستم وارد یه حفره میشه که به یه ناکجا آباد توی یه کهکشان دیگه وصله. خیلی وقت نیست که این حفره توی وجودم پیدا شده. شاید از همون وقتی که از همه ی رویا ها و احساساتم بریدم. شایدم از اون وقتی که گذاشتم احساسی که نسبت بهش داشتم آزاد بشه.حقیقتا الان یه حفره ام که به خلأ وصله.نمی دونم چجوری میتونم پرش کنم و نمیتونم نا دیده ش بگیرم.شاید باید برگردم. شاید باید به همون سرگردونی مزخرفی که قبلا داشتم برسم و دوباره توی یه برزخ زندگی کنم.ولی یه صدای ضعیفی از عمق روحم میگه «تو باید ادامه بدی... این راهیه که با تمام وجودت خواستیش و انتخابش کردی!»

داستان دقیقا از اونجایی شروع شد که حس سرگردون بودن مث طناب دار دور گردنم پیچیده شده بود و داشت روحمو خفه میکرد. من یه موجود بی سر و ته بودم که به هر کاری که تو دنیا وجود داشت علاقه داشت و دورش پرشده بود از آدمایی که رو صورتشون یه ضبدر بزرگ کشیده بودن .از ورزش کردن ساعت چاهار صب تو پارک با یه سری پیرمرد و پیرزن تا قلیون کشیدن با آدمایی که دو هفته بود باهاشون آشنا شده بود. هیچ شکلی نداشتم. حقیقتا نمیتونستم  خودمو اونجور سرگردون قبول کنم. پس باید میرفتم سراغ اون قسمت روحم که خیلی وقت بود فراموشش کردم.همون قسمت که فقط و فقط مال خودم بود.همه ی آدما اون قسمت مخصوص به خودشون رو دارن. فقط باید پیداش کنن. من گذاشته بودمش تو ی یه گنجه تو انباری روحم واسه وقتی که نیاز دارم یه تصمیم مهم بگیرم.هنوزم نمیدونم دقیقا به چه دردی میخوره ولی میدونم که رفتار و وجود هیچ احد الناسی روش تاثیر نداره. و من دیگه نمیخواستم یه ظرف باشم که پر شده از آدمای اطرافشون . پس سعی کردم از اون کمک بگیرم.

«این کارو دوست داری ولی حس میکنی استعدادشو نداری؟بریزش دور!»

«اون آدمو دوستش داری ولی وقتی باهاشی حسادت کل وجودتو میگیره؟ تا نتونستی حسادتو بکشی باهاش رو به رو نشو»

«کل وجودت پر شده از عشقش ولی نمیتونی و نمیشه که بهم برسید؟بیخیالش شو!»

«از سیگار متنفری؟با آدمای سیگاری نگرد! آزار داری؟ رابطه هاتو محدود کن باهاشون»

«تحقیرت میکنن؟به جز سلام حرفی باهاشون نداشته باش! اجازه نده از لبخندت سواستفاده کنن»

«اون موقعیت آزارت میده ولی چون همه توشن میخوای برای بار هزارم امتحانش کنی؟ بیماری فرزند؟!»

...

و اینقدر تو موقعیتای مختلف اینجوری با خودم حرف زدم که کم کم خالی شدم. هنوزم در حال خالی شدنم. کم کم سایه ی این خستگیای این چند سال روی روحم سنگین تر شد . و خسته شدم. روزی هزار بار تصمیم به فرار میگیرم از خودم... از آدما... روحم آماده ی رفتنه ولی جسم همراهی نمیکنه و میگه باید بمونی. باید این حفره ی خالی رو پرکنی. باید کامل بشی بعد بری.من استاد فرار کردن از موقعیتایی ام که خیلی تلاش میخواد ولی از خودم که نمیتونم فرار کنم؟!

استاد اخلاقمون میگفت همه ی آدما احساس تنهایی میکنن. همه مون بدون شک! و هیچ چیزی نیست که پرش کنه. اول حس کردم که این حفره ی خالی مربوط به همون احساس تنهایی ازلی و ابدی بشره که معلوم نی کی قراره پر بشه. ولی نیست! این یه حفره ی شخصیه که هر روز داره حفره تر میشه!

نمیخوام بهش عادت کنم. باید کم کم خودمو بسازم.

هر وقت به خودم تو آینه زل میزنم یه آدم بی عمق خالی میبینم. و برام عجیبه. عجیب تر از این هست که دیگه خودتو نشناسی؟



  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

به خیال انگیزی یک زندگی


خیال ها...این نعمت های خدادی که بعضی وقت ها شک می‌کنم واقعا نعمتند یا زحمت!دچار یک فروپاشی عظیم فکری شده‌ام.

فکر می‌کنم من یک خیالم. یک خیال حوصله سر بر در ذهن یک انسان دیگر. و الآن دارم سگ دو میزنم که کمی از حوصله‌سربربودن خیال انگیزم بکاهم. دارم تلاش می‌کنم خیال خوبی باشم که فراموش نشوم. به اطراف بیشتر نگاه می‌کنم. دور و برم را لمس می‌کنم. به ملودی روح های اطرافم گوش می‌دهم و هر روز صبح طلوع را تماشا می‌کنم.

همه ی ما خیال هستیم. خیال هایی در ذهن اطرافیانمان. بعضی ها بیشتر می‌مانند و بعضی ها کمتر.ومن از آن یک ثانیه ای ها هستم در ذهن اطرافیانم. همان ها که در کوچه پس کوچه های ذهن پنهان می‌شوند و نمی‌شود پیدایشان کرد.و قسمت عجیبش اینجاست که راضی ام به این پنهان بودن. راضی ام به در ذهن ها مردن و واقعا زندگی کردن.

دوست دارم برای خودم خیال انگیز باشم. یک خیال در سحر صورتی رنگ روز مرگم.به مرگ فکر می‌کنم. نه این که بخواهم بمیرم. به مرگ خیال ها و رویا هایم. و من هم روزی به آن ها می پیوندم.

[مدیا پلیر پرتقال من را میخواند،اشک ها... اشک ها!] و می‌دانید شاید باید برای خودم باشم!یک خیال فقط در ذهن خودم.


+همیشه تصمیم داشته ام داستان هایم را اینجا بنویسم و آخرش نوشتنم به خودم ختم می‌شده . دنبال فرصتی برای یافتن خودم در بین خیال هایم هستم. داستان می‌نویسم... حتما حتما!!!


  • پِپ
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

*ظلمت*


ظلمت




چه گریزی ست ز من؟


چه شتابی ست به راه؟


به چه خواهی بردن    

                       در شبی این همه تاریک،

                                                       پناه؟ 


مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

 ای دریغا!

که ز ما بس دور است


"لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است"


نه چراغی ست در آن پایان


هرچه از دور نمایان است


                                   شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان ست.



می فرو مانده به جام


سر به سجاده نهادن تا کی؟


او در این جاست نهان


می درخشد در می




گر به هم آمیزیم


ما دوسرگشته ی تنها،

                           چون موج


به پناهی که تو می جویی، 

خواهیم رسید...

اندر آن   لحظه  ی  جا دو یی  اوج !!!



         

  • پـــــِپ
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷

روایت بعد از طوفان



اون شبی که ماه گرفت من تو جاده بودم و از ساعت هشت شب یه سره فقط داشتم آسمونو از توی ماشین نگاه میکردم. انتظار کشیدن برای یه اتفاق شیرین،واقعا آسونه.وقتی ماه کامل گرفت؛ماشین ما وسط بیابون بود و میشد کهکشان راه شیری رو هم در کنار ماه دید. اینقدر این صحنه برام جذاب بود که گریه م گرفت.از ته دلم میخواستم زمان توی همون لحظه متوقف شه و تا ابد بتونم توی ماشین درحالی که دارم آهنگ گوش میدم به آسمون نگاه کنم.ولی لحظه های شیرین همیشه رد میشن و مارو با روزمرگی هامون تنها میذارن.

بعضی از اتفاقام هستن که انتظار داریم شیرین باشن ولی از زهرم تلخ ترن.تقریبا اواسط مسافرتمون بود که نتایج اومد و درصد های غیر قابل باورم بر فرق سرم کوفته شد. انتظار داشتم خیلی بالاتر از اینا بزنم و حتی بر اساس کارنامه های کانون با درصدایی که آوردم  رتبه م حداقل باید دو هزارتا کمتر میشد. ولی واقعیت با انتظارات من خیلی فرق داره و منم که باید باهاش کنار بیام.این چند روز حسابی تو ی دفترچه ی انتخاب رشته و بخش پیوست ها گشتم ولی واقعا دچار سردرگمی و ناامیدی شدم.تنها راه ارتباط من با دانشگاها سایتشونه و من نمیدونم که کدوم خوابگاه ها از کدوم دانشگاها مناسب ترن و و توی سایت هاشونم یه سری اطلاعات کلی نوشتن.اینقدر اسم دانشگاهارو خوندم و سایتاشون رو دیدم که همه شون دارن دور سرم میچرخن و انتخاب بین بد و بدترو برام سخت تر میکنن.علاوه بر این بعضی از دانشگاها مثل دانشگاه قم شرایطای خاص دارن که نمیشه به آسونی باهاشون کنار اومد.تنها خواسته ی قلبی این روزام اینه که هر چه زودتر راهی که باید ازش رد بشم مشخص بشه و بتونم راحت تر برای آینده و قدمای بعدیم برنامه ریزی کنم.

+من با دانشگاه قم مشکلی ندارم. صرفا بخاطر این ناراحتم که سال ها طول کشید خانوادمو راضی کنم که چادرمو بذارم کنار و الان واقعا نمیدونم جایی که قراره برم چه جور پوششی رو قبول میکنن.من هیچ ایده  ای ندارم که وضعیت زندگی تو بقیه ی شهرا به غیر از یزد و اصفهان چه شکلیه.




  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.