صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


  • نظرات [ ۶ ]

عروسک چینی


دیشب داشتم مجله ی داستان شماره ی ۸۸ رو میخوندم که به یه داستان جالب بر خوردم. داستان در مورد دختر بچه ای بود که عاشق عروسک سیاه زشتش بود و با اینکه برای کادوی تولدش بهش یه عروسک چینی چشم آبی با دامن ابریشمی دادن بازم میره سراغ عروسک زشت خودش...

آخر داستان وقتی دخترک عروسکشو کنار تختش تنها پیدا میکنه با این دیالوگ تموم میشه:

"بیا طفلک من، چقدر همه بدند که تو را اینجا تنها گذاشتند.تو اصلا زشت نیستی ، با این که فقط یک گیس بافته داری.او زشت است.همان که امروز برایم آوردند، همان که چشم هایش حرف نمیزنند.به من بگو لئونور، توبه یاد من بودی؟ ...گریه که نکردی، هان؟ همه تنهایت گذاشتند.این طوری نگاهم نکن، اشکم در می آید.نه، سردت نمیشود .زیر پتو گرم میشوی.شکلاتی را که میخواستم برایت بیاورم ازم گرفتند،چون برایم ضرر دارد.آفرین، حسابی برو زیر پتو.حالا نور چراغ را کم میکنیم و لالا.دوستت دارم، چون هیچکس دوستت ندارد."

میخواستم بگم همه ی ما حداقل یه عروسک زشت توی زندگیامون داشتیم که بیشتر از همه دوستش داشتیم با این که هیچکس دوستش نداشت و شایدم برعکس، بعضی از ماها هم عروسک زشت کسی بودیم که مارو بیشتر از همه دوست داشت بین تنهاییامون.

من عروسک زشت خودمم.بعضی وقتا که احساس میکنم یه عروسک زشت تنهام ، یه نفر از توی ذهنم صدام میزنه "هییی، ناراحت نباش.شاید کسی دوستت نداشته باشه ولی من که دوستت دارم."

این عمل دفاعی روحم نسبت به همه ی اتفاقای غمناک زندگیمه.و خیلی روی روحیه م تاثیر داره.این که حس میکنم  اگه همه ی دور و برم غمناک باشه،آخرشیکی هست که دوستم داره و نگاهم میکنه ،آرومم میکنه.


پ.ن: ببخشید که این پست اینقدر ویرایش داشت و ستاره ش روشن شد.فی البداهه و با حواس پرتی نوشته شده بود.


  • نظرات [ ۳ ]

من،لالایی،قصه های بچگی


این شب های نسبتا کوتاه تابستون ؛  نیاز شدید روحیم نسبت به لالایی بیشتر از بقیه شبا حس میشه.انگار برای خوابیدنم فقط صدای زمزمه ی لالایی تو گوشم جوابه و من مستاصل تر از همیشه م.

بعضی وقتا حس میکنم شاید یکی از اجدادم خون آشام بودن چون واقعا شبا _مخصوصا شبا ی تابستون_ به زور پلکام روی هم میفته.این میل به بیداری از بچگی همراهم بوده تا الان_البته بماند که الانم بچه م_ یادمه یه نوار داشتیم که هر شب مامانم برام میذاشت تا خوابم ببره ولی اینقدر صدای گرگ قصه وحشتناک بود که زهر ترک میشدم و ترجیح میدادم بیدار بمونم. هنوزم صدای اون لحظه هاکه مامان بزی پا روی دیوار خونه ی گرگ میکوبید و بچه هاشو طلب میکرد تو گوشمه و چقد کابوس وار بود این نوار.

این شبا یه آهنگ هس که به تلافی اون شبای بچگی گوش میدم و باعث میشه مغزم تو دریای افکارم شناور بشه و در حالی که دستاشو گذاشته زیر سرش، یه  نفس عمیق بکشه و بگه "آخیشش این شد یه چیزی..."



  • نظرات [ ۴ ]

برقص و برقص و برقص


آسون بگیر


از وقتی تابستون (از۹تیر به بعد=))شروع شده به طرز اعجاب انگیزی نسبت به همه چیز بیخیال شدم.

راسیاتش به نظرم منطقی نبود منی که دوسال تموم اضطرابمو هر لحظه با خودم حمل میکردم؛حالا که دلیل این اضطراب دمشو گذاشته رو کولشو رفته، من این خر حمالی رو ادامه بدم.

البته  میدونم توی این وضعی که هستیم دلیل برای اضطراب خیلی زیاده و من میتونستم یکی دیگه رو بذارم رو کولمو و به راهم ادامه بدم ولی خسته تر از این حرفا بودم که بخوام شادیمو با یه موجود خوفناک دیگه قسمت کنم.

پس توی گوگل سرچ کردم "آهنگ شاد قدیمی" و با این صفحه مواجه شدم.

من همیشه عاشق رقصیدن بودم و شاید اگه توی یه کشور دیگه با امکانات بیشتر بدنیا میومدم الان یه رقصنده ی باله بودم ولی هنوزم میتونم برقصم پس تو ی یوتیوب سرچ کردم"آموزش رقص ایرانی" و خداروشکر که هنوزم بعضی از آدما دوست دارن شادی شونو با بقیه قسمت کنن.

شاد بودن تنها دارایی منه پس چرا بذارم توسط اتفاقات روزمره به تاراج بره؟

امیدوارم حال دلتون خوب باشه.

+من خیلی درمورد ادامه دادن وضع قبلی وبلاگم فکر کردم و حتی به این نتیجه رسیدم که باید حذف کنم اینجا رو ولی اینقدر مردمان بیان انرژیاشون سبز و امیدوار کننده س که از توان من خارج بود این کار اما چون هنوز اعتماد به نفسم در مورد چیز هایی که مینویسم پایینه نمیتونم عصاره ی روح سبزمو باهاتون در میون بذارم و فکر میکنم این تابستون بیشتر از خودم بنویسم.

  • نظرات [ ۵ ]

ایستگاه دانشگاه *____*

آخرین


"آقایون دروازه شیراز و دانشگاه اصفهان؛ دلم واستون تنگ میشه...! امیدوارم این آخرین باری نباشه که با مقنعه و کوله از کنارتون رد میشم.آقای مجمسمه ی دوازه شیراز با این که خیلی دیر سرو کله ت پیدات شد ولی بدون که همیشه قهرمانای شاهنامه تو ذهنم شبیه تو بودن؛ مراقب خودت باش و اگه کسی خواست خرابت کنه با پتکت بزن تو سرش تا ادب شه و بدون از ته دلم دوستت دارم. خانوم چاهار باغ بالا؛ تو یکی از قشنگ ترین خیابونای اصفهانی و از اینکه تا یه ماه حداقل پام نمیتونه اون طرفا باز شه واقعا ناراحتم و این مدتی که میدیدمت و با درختات حرف میزدم و پشت چراغ عابرات وایمیستادم واقعا بهت وابسته شدم:((((...[وی عادتش بود که عاشق مکان ها میشد و با آن ها حرف میزد]"

پ.ن1: عاقای محبوب یا همان او ؛ دلمان برایتان تنگ شده بود ،آمدیم نبودید رفتیم . بوس بوس خدانگهدار تا بعد از کنکور.(اصلا هم میدانم دیگر حوصله ام را نداری ☹)

پ.ن2: اگه نمیدونید عکس؛دروازه شیراز اصفهانه.

پ.ن3: ماه رمضونتونم پیشاپیش پر زولبیا بامیه به جا منم روزه بگیرین :)))



  • نظرات [ ۱۲ ]

نگران نباشید...نویسنده ی این وبلاگ واقعا رد داده است!!!

همیشه دوست داشتم پر داشته باشم!

از ان بال های پر دار که کیتی پری پوشیده بود...ولی من واقعی اش را میخواهم.

از شما چه پنهان که ملائک هم بال و پر دارند..پر های عزراییل بنفش و مشکی ست؛ کله اش هم کچل است!!!!

چشم هایش آبی یخی ست.همیشه هم لبخند های کج میزند.

یکبار که داشت لبخند میزد ، رفتم و لب هایش را صاف کردم یک جوری چپ چپ نگاهم کرد که نزدیک بود همزمان هم سکته بزنم هم خودم را خیس کنم!!!

و از آن روز فهمیدم که آدمیزاد ها برای چه از او میترسند. وگرنه ترسیدن بخاطر ان که از آن زندگی کوفتی راحتشان میکند واقعا مسخره است.

داشتم در مورد بال های پردار میگفتم.

پرنده ها واقعا خوش شانس اند که از این بال ها دارند.همیشه بهشان حسودی میکنم.

حسودی اش کجا بود؟؟!!!

واقعا سوال مزخرفی ست .

حسودی اش آنجاست که به طرف هر جا دلشان بخواهد پر میکشند.

مثلا یک روزی که دلت بگیرد بخواهی بروی حرم...

اگر پرنده باشی کافی ست بال هایت را باز کنی و اوج بگیری

ولی اگر آدم باشی (شاید هم نباشی فقط آدمیزاد باشی) باید به تمام آژانس های مسافرتی زنگ بزنی آخرش هم وسعت نمیرسد باید بشینی خانه حسرتش را بخوری.البته شاید وسعت برسد ولی  بال زدن تا ان جا بیشتر حال میدهد تا با این قطار ها و ماشین ها و هواپیماها...

هواپیما که آخر مسخره بودن است... ماشین آهنی گنده بک خجالت نمیکشد ادای پرنده ها را در می آورد :/

بعدش هم میخورد توی کوه یک ملت را تا چندروز  به فنا میدهد آخرش هم معلوم نمیشود که چه شد:///

پرنده ها واقعا خیلی خوبند...حتی مرغ هایشان هم که نمیتوانند پرواز کنند هم خوبند.نگاهشان اسکلانه است.

اصلا ها اگر میخواهید بفهمید یک چیز خوب است یا بد؛ نگاهش را بپایید.

حتی میز ها و کاکتوس ها هم نگاه دارند.

ولی باید کشفش کنید.نگاه که به چشم نیست.

[تا چند روز به نگاه فکر کرد و آخرش هم به این نتیجه رسید که اگر پرنده بود میتوانست برود نمایشگاه کتاب:)]


  • نظرات [ ۱۲ ]

هو آررررررر یو ؛ ایرانی؟ ( چِدوری ، ایرانی؟ سابق)



 من زیاد اهل سیاست و اخبار و این چیز ها نیستم.چون آنقدر به زندگی ام استرس بیش از اندازه وارد میکردند که حتی بعضی وقت ها نفس کشیدن هم یادم میرفت.

ولی امشب وقتی دیدم پدر و مادرم ؛که همیشه ساعت ده شب خوابشان میبرد ؛ نشسته اند و دارند سخنرانی پرزیدنت امریکا را میبینند واقعا کنجکاو شدم ببینم قضیه چیست.

و میدانید؟تصمیم گرفتم به زندگی مینیمالستی روی بیاورم!!!

فکر کنم تنها راه زنده ماندنم پس از سی سالگی همین است.

و خداروشکر.

پ.ن:هنوز صدای رعد و برق میپیچه تو گوشام... هنوز قشنگه دنیا.کنکوری رو چه به این حرفا؟؟؟ صدای بارونو گوش بده و عیش کن :)

  • نظرات [ ۸ ]

زندگانی بدون روابط اجتماعی


امروز میخواهم کمی از پدر و مادر و وظیفه ی خطیر خواهری ام بنویسم.
دیروز بود که پدر و برادرم با قیافه های اخمالو وارد شدند،انگاری برادرم سرکلاش شیطنتی کرده بود و مدیر و معاون مدرسه ی برادرم از خجالت پدر و برادرم در آمده بودند!!!
خلاصه کنم برایتان که پدرم آمده و نیامده گفت همه ی این ها اثرات اینترنت و گوشی هوشمند است و باید حداقل تا بعد از امتحانات گوشی برادرم جمع شود!!((نمیدانم در خانه ی شما هم همه چیز تقصیر گوشی هوشمند و اینترنت است یا نه ولی در خانه ی ما همینطور است !!!)
مادرم هم این نکته را اضافه کرد که برادرم به شرطی گوشی اش را تحویل میدهد که خواهرش (یعنی من) هم گوشی اش جمع شود.
یک ساعت نشده بود که من گوشی ام را تحویل پدرم دادم و زندگی فعلی بدون دیکشنری و اینترنتم را شروع کردم.
از آنجایی که برادرم حدود یک ماهی ست با پدرم روابطش شکر آب شده ، گوشی اش را فقط به مادرم تحویل داد.
الان هم که دارم مینویسم به بهانه ی ویس و لیسنینگ کلاس زبانم کامپیوترمان را روشن کردم و متوجه شدم که برادرم دارد از اینترنت استفاده میکند و همین دو دقیقه پیش فهمیدم که برادرم گوشی اش را از مادرم گرفته و فقط من وسط این ماجرا بدون این که هیچ نقشی داشته باشم سوخته ام!!!
و نتیجه گیری این که برادران دهه هشتادی اعجوبه های دو عالم اند.


پ.ن: اگر برایتان نظر نمینویسم و یا دیر به دیر وبلاگم را بروز رسانی میکنم به بزرگی خودتان ببخشید.
  • نظرات [ ۱۶ ]

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • نظرات [ ۸ ]

میشود بهتان گره بخورم؛ حضرت یار؟؟؟؟


گره


پینترست یکی از الهام بخش ترین اپ های عالم است.مانند یک دنیای جادویی می ماند که آدم را در خودش غرق میکند.آن قدر عکس های قشنگ دارد که بعضی وقت ها دلم میخواهد اسباب و اثاثیه ام را جمع کنم و بروم آنجا زندگی کنم :)

در اوقات فراغت یکی یکی عکس ها را ورق میزنم و برایشان داستان میبافم.

مثلا در مورد تصویر بالا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

-"میشود بهتان گره بخورم حضرت یار؟؟!"

+"گره خورده تانیم بانو؛ بفرمایید بغل!!"

البته من در ذهنم یک ور پیشگیری از وقوع جرم و فحشا دارم که فرمودند این دوتا حتما باید زن و شوهر باشند(در وبلاگ قبلی ام در مورد ور های ذهنم نوشته ام).بعدش هم خیالبافی کردم که زن و شوهر بعد از یک صبح تا شب کار کردن تازه به خانه رسیده اند و لابد وقت خستگی در کردنشان است.البته نمیدانم هنوز هم هستند زن و شوهری که اینگونه باهم خستگی در کنند یا نه؟؛ولی من اینگونه رویا میبافم :))))


+رویا ببافید؛تا بشود زندگی را تحمل کرد ! (رویاباف !!!)

  • نظرات [ ۱۳ ]

کتابی که نخوانده ماند!!!



چند روز پیش کتابی را خریدم که در  خیلی از پیج های اینستاگرامی و کانال های تلگرامی تکه هایی از آن را خوانده بودم.قبل از خواندنش فکر میکردم حتما کتاب محشریست که اینقدر طرفدار دارد.

ولی وقتی شروع به خواندنش کردم،یک جور هایی دلزده شدم.نمیدانم شاید من کمی سختگیر شده ام ولی واقعا به نظرم یک کتاب مصنوعی بود که فقط جمله های قشنگی داشت.در نتیجه چند روزی ست کتاب بیچاره نصفه و نیمه زیر تختم رها شده به امید آن که روزی برسد و من حوصله ی کتاب مصنوعی داشته باشم !!!

این اتفاق که برای کتاب بیچاره افتاد خیلی نادر است چون من همیشه یا کتابی را شروع نمیکنم یا حداکثر تا یک هفته بعد تمامش میکنم؛مگر اینکه ترجمه ی افتضاحی داشته یا کتاب درسی باشد یا مصنوعی!!!

به نظرم آدم ها خیلی شبیه کتاب ها هستند(البته شاید فقط برای من اینطور باشد ؛)).اول آشنایی، درگیر جلد و بوی خوششان میشوی(من عاشق بوی کتاب نو هستم) کمی که میگذرد دیگر جلدش مهم نیست بویش هم که رفته است (البته اگر مثل من نباشید که به مارک بوکتان عطر خودتان را بزنید) میماند نوشته های کتاب!

بعضی آدم ها ترجمه ی خوبی ندارند؛ یعنی آن هارا نمیفهمی!!هر چقدر هم که عمق داشته باشند آخرش نمیشود که بخوانی شان،خسته ات میکنند!

بعضی آدم ها ی دیگر،شبیه کتاب های درسی اند.یعنی مجبوری با آن ها ارتباط داشته باشی... هر چقدر هم که خوب باشند آخرش اجبار،راه های جدیدی برای فرار فراهم میکند.

خیلی ها هم عمق ندارند!!!!مصنوعی اند.آنقدر به خودشان جمله های جینگول پینگول وصل کرده اند که در سطح آب مانده اند.نمیشود تحملشان کرد.

 و بعضی کتاب ها هم هستند که موقع خواندن نمیخواهی تمام شوند!نویسنده(یا مترجمی که ترجمه اش کرده)آن قدر قشنگ تو را در کلماتش غرق میکند که دلت میخواهد تا ابد در دریای معرفتش بمانی!!!این حکایت آدم های "آدم" زندگی هامان است.

شاید کتاب های خیلی خوبی را خوانده باشم ولی آدم های "آدم" زندگی ام انگشت شمارند.شاید من خودم هم آدم نباشم!!!

نمیدانم چرا اینقدر تعداد آدم ها کم شده است:(((


پ.ن:  شرمنده که کمی طولانی شد و شرمنده تر که پرانتز هایش زیاد شد!

پ.ن۲: اگر آدم های زندگیتان زیادند که خوش به حالتان.


  • نظرات [ ۹ ]

همان چشم ها


چند روز پیش توی ماشین که نشستم آینه ی صندلی جلو پایین بود و یک لحظه با خودم چشم در چشم شدم!

خیلی وقت بود که با خودم چشم در چشم نشده بودم؛با اینکه یک آینه ی بزرگ قدی در اتاقم دارم ولی یک جور هایی از چشمانم خجالت میکشم.رنگ چشم هایم قهوه ای تیره ی مایل به مشکی ست.یعنی نه مشکی خالص است نه قهوه ای خالص . خود سرگردانی ست . چشم هایم ؛ مرا یاد خودم می اندازند.سرگردانم بین رویا ها و واقعیت. بین مدرن بودن و سنت . بین دینم و بی دینی .حتی مدل لباس پوشیدنم هم سرگردان است.بین گل گلی و گرانج اسلامی(اصلا داریم همچین چیزی؟) گیر کرده ام!

نگاه کردن به چشمانم سرگردان ترم میکند؛در چشمانم خود ده سال دیگرم را میبینم...شاید کمی شکسته تر و خیلیی غمگین تر !

نمیدانم ده سال دیگر مادرم یا نه؟! ولی میدانم اگر به این سرگردانی ها ادامه بدهم صد در صد خود دلخواه خودم نیستم.

شاید به چین و چروک های روی صورتم و اندک موهای سفیدم عادت کنم ولی به خودم نه.

انگار من هجده ساله به من بیست و هشت ساله ، رویاهایش را بدهکار است. روحش و آرامشش!

من به خود آینده ام بدهکارم!


+گوش کن با این که ربطی ندارد:

  • نظرات [ ۴ ]

رویا یا هدف؟



امروز با برخوردن به یک پست تلگرامی؛ دهانم خشک شد و تمام وجودم به لرزه افتاد.نه خبر فوت عزیزانم بود و نه شروع جنگی دوباره! تجربه ای از یک انسان بود،آن ور دنیا! فکر میکنم تنها شباهتم با او این بود که هر دو در یک کره ی خاکی به دنیا آمده ایم. نکته ی اصلی این بود که او رویا های مرا زندگی میکرد!!!

او از این که چگونه به رویا ی من (و صد البته رویای خودش) رسیده بود؛ نوشته بود و من اینور دنیا بدنم از فرط هیجان روی ویبره بود!!!

شاید بگویی خب اینکه آن چنان موضوع مهمی نیست که بدن آدمی را به لرزه در آورد ولی این برای منی که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم رویایم یک چیز محال و عجیب غریب است که فقط آدم های خیلی با استعداد میتوانند به آن دست یابند؛ یک جور هایی شبیه معجزه بود! 

البته خیلی راه دشواری در پیش دارم!

به احتمال زیاد فرصت شغلی زیادی نخواهم داشت و باید خودم را به آنور دنیا برسانم.

هنوز هم باورم نمیشود که راهم برایم نمایان شده.میدانم چیزی که میخواهم بنویسم کمی خرافی و بی ربط است؛ ولی باران همیشه معجزه میکند !!!!


پ.ن: هنوز رویایم وقت میخواهد تا به هدف تبدیل شود، هنوز مرددم!

پ.ن2: روز بارانی تان، به زیبایی رنگین کمان^_^



  • نظرات [ ۳ ]

به خیال انگیزی عمر گل کاکتوس !!!



شب هاعجیبند.بعضی وقت ها آن قدر کش می آیند که خیال میکنم یک اندازه ی یک عمر ؛شب بوده است...

البته گل کاکتوسمان عمرش واقعا به اندازه ی یک شب  طول میکشد. غروب باز میشود و صبح روز بعد مرگش میرسد!همیشه برایم عجیب بوده که عمر به این کوتاهی را یک گل میخواهد چکار؟

اصلا وقت میکند به دلبری و هاگ پراکنی بپردازد؟ 

بعدش هم با خودم خیال میکنم ؛ همان قدر که هفتاد سال برای ما خیلی است برای گل کاکتوس هم یک دوازده ساعت خیلی است!

مثلا هر سالش اندازه ی یک ثانیه ی ما طول میکشد!

و بعدترش هم دلم برای گل کاکتوس میسوزد که چه زندگی ملال آوریی!!! کل عمرش یک جا نشسته به امید آن که یک زنبوری؛ مگسی؛ سوسکی! از راه برسد و از بویش سرمست شود آخر سر هم منت بگذارد سر و سلول های تولید مثلی گل بیچاره را پخش کند! 

شاید هم اصلا برای لبخند من و خانواده ام میروید،از شما چه پنهان... وقتی کاکتوسمان گل میدهد پدرم با قیافه ای ذوق زده چندین عکس از او میگیرد و برای کل فامیل فوروارد میکند.

مادرم ذوق زده تر از پدرم قربان صدقه ی رنگ سفیدش میرود و داداشم هم مثل همیشه پز گل کاکتوسش را به من میدهد (برادرم روی همه ی متعلقات خانه احساس مالکیت دارد!!!).

شاید عجیب تر از عمر گل کاکاتوس و شب ها ؛ خود من باشم که ساعت ده شب تصمیم میگیرم که بخوابم و سراغ اینترنت نروم ولی تا ساعت دو شب برای خودم خیال میبافم و آخرش هم تسلیم اینترنت گور به گور شده میشوم!!!


پ.ن: شب های پر استرس و خیال انگیز قبل از کنکور به غمگینانه ترین حالت ممکن میگذرد !!!


  • نظرات [ ۱ ]

اولین؛ باران بهاری



صدای چک چک باران ؛ مینوازد روحم را

در بین این همه ناامیدی و غم و ترس...

باران معجزه ی کوچکی بود، برای دلخوشی ام.

میدانم که تا چند ماه دیگر ندارمش.

صدایش را به جان میسپارم

و پنجره ها را باز میکنم تا بوی بهشت کل خانه را بگیرد!


  • نظرات [ ۳ ]
از یه جایی به بعد فهمیدم رویاها فقط واسه بافتن نیستن؛ باید بدویی دنبالشون...بدو..

+لطفا از گذاشتن نظر و یا دنبال کردن وبلاگ من از روی رودربایستی اکیدا خودداری نمایید!!!.
Designed By Erfan Powered by Bayan