۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سبزنوشت های یک دیوانه» ثبت شده است

پپ با پاییز دست و پنجه نرم میکند.


می دونم کل وبلاگم پر شده از پاییز و دیگه داره بی مزه می شه ولی حقیقتا یه لحظه دلم خواست با لحن معیار یکم براتون حرف بزنم.

پاییز امسال از اون پاییز ای دلخواهم بود. برگ ریزون داشت.بارون فراوون داشت.آدمای جدید داشت و غم داشت.اندازه ی یه دریا غم داشت و غم داره.

یه چیزی که تازگیا کشف کردم اینه که اگه غم داری قبل از این که اون کل وجودتو تسخیر کنه، باید توش غرق شی.باید خودتو تسلیمش کنی. این روزام همینطوریه. گرد غم با یه فکر یهویی پاشیده میشه رو قلبم و من شروع میکنم به گریه کردن . میذارم اشکام کل صورتمو بگیرن و بعدش که کاملا تو حال خرابم غرقم ، دست دختر کوچولوی غمگین درونمو میگیرم و بهش میگم:«ببین عزیز جان تو دو تا راه پیش رو داری اولیش اینه که  تا ابد غصه دار رهگذر بودن و تنها موندنات بمونی یا  این که قبولش کنی و شروع کنی به تنهایی تلاش کردن، تنهایی تجربه کردن و تنهایی توی رویا های خود بافته ت غرق شدن.» بعدش کاملا آرومم.

تو دانشگاه یاد گرفتم برای این که ترسو نباشی باید با ترسات رفیق شی.ینی این که وقتی یه چیزی می ترسونتت(مثلا خوندن یه متن روسی تو کلاس) به جای این که انکارش کنی باید یهوی بغلش کنی.وگرنه این ترس اینقد گنده میشه که نمیتونی دستات و دورش حلقه کنی باید باهاش بجنگی(مثل رانندگی[وی هنوز گواهینامه نگرفته]).من از اون آدمام که خیلی اعتماد به نفسم پایینه ولی تو دانشگاه یاد گرفتم که حتی اگه ضعیفی ام نباید خودتو ضعیف جلوه بدی. باید تظاهر کنی تا خودش بشی. باید قوی باشی تا بتونی تحمل کنی.برای همین با اعتماد به نفس راه میرم . موقع حرف زدن تو صورت طرف زل میزنم. و سعی میکنم خودمو قبول کنم با همه ی سوتیام و تپق زدنام. نکته ش اینجاس هر چی که زودتر خودتو قبول کنی ، بهتر میتونی با خودت مهربون باشی.

بیشترین تلاش این روزام اینه که بتونم رو افکارم نظارت داشته باشم.هنوزم ممکنه یه فکر باعث بشه چندین روزمو به بطالت بگذرونم ولی دارم روی خودم کار میکنم و همینه که برام مهمه. همین پیشرفتای کوچیکه که باعث میشه امیدوار بمونم.به نظرم امیدوار بودن یه چیز درونیه و به اتفاقای بیرون ذهنت ربطی نداره.همه ش به خود آدمه. خود آدم باید خودشو بسازه.

پاییز فصل دلتنگ شدنه . دارم جون میکنم که اسمتو از روی تموم دیوارای عالم پاک کنم ولی اینقدر پررنگ نوشتمشون که یه ارتش نیاز دارم واسه فراموش کردنت.این کار از توانم خارجه ولی رسیدن به تو عم از توانم خارج بود.مث دوتا خط موازی.


خلاصه که قدر خودتونو بدونید :*.

  • پِپ
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷

کاش در پاییز شناور می‌شدم


علفزار


خسته از روزمرگی هایم که مرا در خود غرق کرده‌اند؛گوشه‌ای از اتاق چمباتمه می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یک شاپرکم.رها از هردردی که انسان فانی خود را به آن مجبور می‌کند؛بال هایم را باز می‌کنم و آرامش هوای اطرافم را به هم می‌زنم.شناور می‌شوم و بعد از هر اوجی لذت فرود را به خود می‌چشانم.از بین برگ های زرد و نارنجی پادشاهان تنومند دشت خودم را عبور می دهم و می‌گذارم باد مرا به هر کجا که می‌خواهد ببرد.خنکای دلنشین پاییز را با تمام جانم لمس می‌کنم و  کمی از التهاب روحم را به او می‌سپارم.

هنگام غروب روی تخته سنگی به تماشای خورشید می‌نشینم. سخاومندانه آخرین پرتو های خود را در تمام علف زار پراکنده است. همه چیز مسحور او شده‌ا‌‌ند.انگار بی اختیار رنگ اورا گرفته اند.علف هایی که به لطف او زلف هایشان را طلایی کرده اند حالا با نسیم عصر گاهی می‌رقصند و آخرین لحظات حضور خورشید امروز را به جشن و پایکوبی می‌گذرانند و من به این فکر می‌کنم که کاش شاپرکی بودم در یک علف زار.


  • پِپ
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

به خیال انگیزی یک زندگی


خیال ها...این نعمت های خدادی که بعضی وقت ها شک می‌کنم واقعا نعمتند یا زحمت!دچار یک فروپاشی عظیم فکری شده‌ام.

فکر می‌کنم من یک خیالم. یک خیال حوصله سر بر در ذهن یک انسان دیگر. و الآن دارم سگ دو میزنم که کمی از حوصله‌سربربودن خیال انگیزم بکاهم. دارم تلاش می‌کنم خیال خوبی باشم که فراموش نشوم. به اطراف بیشتر نگاه می‌کنم. دور و برم را لمس می‌کنم. به ملودی روح های اطرافم گوش می‌دهم و هر روز صبح طلوع را تماشا می‌کنم.

همه ی ما خیال هستیم. خیال هایی در ذهن اطرافیانمان. بعضی ها بیشتر می‌مانند و بعضی ها کمتر.ومن از آن یک ثانیه ای ها هستم در ذهن اطرافیانم. همان ها که در کوچه پس کوچه های ذهن پنهان می‌شوند و نمی‌شود پیدایشان کرد.و قسمت عجیبش اینجاست که راضی ام به این پنهان بودن. راضی ام به در ذهن ها مردن و واقعا زندگی کردن.

دوست دارم برای خودم خیال انگیز باشم. یک خیال در سحر صورتی رنگ روز مرگم.به مرگ فکر می‌کنم. نه این که بخواهم بمیرم. به مرگ خیال ها و رویا هایم. و من هم روزی به آن ها می پیوندم.

[مدیا پلیر پرتقال من را میخواند،اشک ها... اشک ها!] و می‌دانید شاید باید برای خودم باشم!یک خیال فقط در ذهن خودم.


+همیشه تصمیم داشته ام داستان هایم را اینجا بنویسم و آخرش نوشتنم به خودم ختم می‌شده . دنبال فرصتی برای یافتن خودم در بین خیال هایم هستم. داستان می‌نویسم... حتما حتما!!!


  • پِپ
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

موجود سیاه مضحک_خوفناک


سیاه



این هفته رویای نصفه نیمه ای داشتم از اعماق وجودم.

به احتمال زیاد هفته یا هفته های بعد تکمیل می شود.


برای خواندن به  ادامه  برو :)


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

کاملا گوجه ای با کمی اسانس گل گلی.(شایدم برعکس)


این پست با بقیه ی پستام خیلی فرق میکنه.

من تا حالا رویا هامو با کسی شریک نشده بودم و یا حتی ننوشته بودمش.

بیشتر وقتا از دور نگاهشون میکردم و ازشون رد میشدم.

ولی به احتمال زیاد اوضاع عوض میشه و بیشتر از اینجور پست ها از من میبینید.

+باید بری ادامه مطلب 😬😝

+راستی ببخشید که زمان فعلام رو اینجوری نوشتم.یه نوع تمرین من در آوردیه.

گوجه


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

ترس دوم : رانندگی

سبز


نمیدونم از کجا شروع کنم.
امروز سر چایی عصرانه ، یهو مامانم حالت متفکر به خودش گرفت و بعد پنج دقیقه تفکر گفت "راستی مریم،تو قرار بود رانندگی یاد بگیریااا"
در اون لحظه کم بود حمله ی عصبی بهم دست بده. چشمامو توی حدقه گردوندم و در حالی که میخواستم خودمو بیخیال نشون بدم گفتم "مادر من، معلوم نیست یه ماه دیگه اصفهان باشم . دیر شده دیگه" .  مامانم در حالی که داشت بهم چشم غره میرفت برای هزارمین بار توی این چند وقت فرمودن " مگه دانشگاه قبول  می شی با این رتبه ت؟" و مهر خاموشی بر دهانم کوفتند.
 مثل همیشه که حق با مامانمه،رفتیم آموزشگاه سر  کوچه مون برای ثبت نام.
حدود سه سال بود که عکس پرسنلی مو عوض نکرده بودم. البته فکر میکردم که قیافه م هم فرقی نکرده. ولی خب نظر منشی آموزشگاه با من به کلی فرق داشت. واسه ی این که بتونم توی کلاس شنبه شرکت کنم،باید عکس جدید می آوردم و خانم منشی بهم یه عکاسی رو معرفی کرد که میتونه در عرض چند دقیقه عکسو برام آماده کنه.
مامانم اصرار داشت که با همون قیافه ی داغونی که رفته بودیم برای ثبت نام برم عکس بگیرم ولی واقعااا دوست نداشتم همچین عکسی روی گواهینامه م بیاد. واسه ی همین با تمام توان مقاومت کردم و این دفعه حرف من به کرسی نشست :)
فکر کنم یه ربع ساعت طول کشید تا من صورتمو آرایش کنم و در آخر مامانم میگفت که هیچ فرقی با قبل نکردم و فقط وقتمو هدر دادم. ولی خب من دوست داشتم توی عکس یه دختر قوی به نظر بیام( البته نمیدونم ربط آرایش داشتن با قوی بودن چیه ولی این حسی بود که من اون لحظه داشتم)
عکاسی  یکم از خونمون دور بود و توی طبقه ی  دوم یه ساختمون قرار داشت که راه پله ی خیلی تنگی داشت.عکاس یه آقا ی جوان بود که سرش توی گوشیش بود،البته به غیر از وقتایی که داشت با ما حرف میزد. و من به صورت خیلی اتفاقی!!! فهمیدم که داره کلش بازی میکنه.
فکر کنم حدود یه ربع ساعت بیشتر طول نکشید که عکسم آماده شد.
به نظر خودم از همه ی عکسایی که قبلا داشتم بهتر شده و دماغم کوچیک افتاده توی عکس ولی به این موضوع پی بردم که من توی ژست گرفتن واقعااا خنگم چون بعد از چندین بار که آقای عکاس گفت چیکار کنم ، خودش مجبور شد بیاد و حالت سرمو درست کنه.
 خداروشکر وقتی ما رسیدیم آموزشگاه هنوز نبسته بود و تونستم کامل ثبت نام کنم.
فقط تنها مدرکی که کم دارم ، مدرک پزشکیه که فردا باید برم دکتر.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و بتونم سالم این یه ماهو بگذرونم چون واقعا میترسم که یه بلایی سر خودم و مردم تو خیابون بیارم.


  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

ترسیدن یا شجاع بودن؟ مسیله این است...

ناشناخته ها


توی مسافرتمون من توی حموم یه سوسک پیدا کردم و بعد از این که موجود بیچاره رو به جمیع ارواح پیوستاندم ؛از شاخکش گرفتم و توی کل خونه دور افتخار زدم.
داداشم و پسر خاله هام و خاله و مامان و داییم با دیدن سوسک مرحوم  ، یا شروع کردن به جیغ بنفش کشیدن یا فرار کردن و بعدش که مرحوم سوسک رو  تو ی سطل آشغال دفن کردم کلی فحش نصیبم شد :)
نمیخوام قضیه رو جنسیتیش کنم ولی این صحنه که من 150 سانتی در حالی که یه سوسک 5 سانتی دستمه و دارم دنبال داداشم که 190 سانت قد داره میکنم و اون در حالی که داره به جد و آباد من و سوسک مرحوم فحش میده،فرار میکنه واقعا خیلیییی خنده داره.
بعضی وقتا ، بعضی ترسا واقعا احمقانه و خنده دارن.
نمیگم من خیلی نترس و شجاعم، اتفاقا من یکی از ترسو ترین آدمایی هستم که وجود داره جوری که حتی از راننده شدنم میترسم و هر چی از اول تابستون تا حالا با خودم کلنجار رفتم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم،نتونستم.
قضیه اینه که تا کی میخوام خودمو پشت ترسام قایم کنم و ساکن بمونم؟
الان که فکرشو میکنم، میبنم خیلی از ترسایی که الان باهاشون مواجهم خنده دارن ولی واقعا منو از پیشرفت کردن باز داشتن و تنها راه شکست دادنشون روبه رو شدن باهاشون و مقاومت کردنه.
ولی سوال اصلی اینه که تا چه حد میتونم مقاومت کنم؟ممکنه یه روزی تسلیم بشم و برای بار هزارم به ترسام ببازم؟

  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

عروسک چینی


دیشب داشتم مجله ی داستان شماره ی ۸۸ رو میخوندم که به یه داستان جالب بر خوردم. داستان در مورد دختر بچه ای بود که عاشق عروسک سیاه زشتش بود و با اینکه برای کادوی تولدش بهش یه عروسک چینی چشم آبی با دامن ابریشمی دادن بازم میره سراغ عروسک زشت خودش...

آخر داستان وقتی دخترک عروسکشو کنار تختش تنها پیدا میکنه با این دیالوگ تموم میشه:

"بیا طفلک من، چقدر همه بدند که تو را اینجا تنها گذاشتند.تو اصلا زشت نیستی ، با این که فقط یک گیس بافته داری.او زشت است.همان که امروز برایم آوردند، همان که چشم هایش حرف نمیزنند.به من بگو لئونور، توبه یاد من بودی؟ ...گریه که نکردی، هان؟ همه تنهایت گذاشتند.این طوری نگاهم نکن، اشکم در می آید.نه، سردت نمیشود .زیر پتو گرم میشوی.شکلاتی را که میخواستم برایت بیاورم ازم گرفتند،چون برایم ضرر دارد.آفرین، حسابی برو زیر پتو.حالا نور چراغ را کم میکنیم و لالا.دوستت دارم، چون هیچکس دوستت ندارد."

میخواستم بگم همه ی ما حداقل یه عروسک زشت توی زندگیامون داشتیم که بیشتر از همه دوستش داشتیم با این که هیچکس دوستش نداشت و شایدم برعکس، بعضی از ماها هم عروسک زشت کسی بودیم که مارو بیشتر از همه دوست داشت بین تنهاییامون.

من عروسک زشت خودمم.بعضی وقتا که احساس میکنم یه عروسک زشت تنهام ، یه نفر از توی ذهنم صدام میزنه "هییی، ناراحت نباش.شاید کسی دوستت نداشته باشه ولی من که دوستت دارم."

این عمل دفاعی روحم نسبت به همه ی اتفاقای غمناک زندگیمه.و خیلی روی روحیه م تاثیر داره.این که حس میکنم  اگه همه ی دور و برم غمناک باشه،آخرشیکی هست که دوستم داره و نگاهم میکنه ،آرومم میکنه.


پ.ن: ببخشید که این پست اینقدر ویرایش داشت و ستاره ش روشن شد.فی البداهه و با حواس پرتی نوشته شده بود.


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

من،لالایی،قصه های بچگی


این شب های نسبتا کوتاه تابستون ؛  نیاز شدید روحیم نسبت به لالایی بیشتر از بقیه شبا حس میشه.انگار برای خوابیدنم فقط صدای زمزمه ی لالایی تو گوشم جوابه و من مستاصل تر از همیشه م.

بعضی وقتا حس میکنم شاید یکی از اجدادم خون آشام بودن چون واقعا شبا _مخصوصا شبا ی تابستون_ به زور پلکام روی هم میفته.این میل به بیداری از بچگی همراهم بوده تا الان_البته بماند که الانم بچه م_ یادمه یه نوار داشتیم که هر شب مامانم برام میذاشت تا خوابم ببره ولی اینقدر صدای گرگ قصه وحشتناک بود که زهر ترک میشدم و ترجیح میدادم بیدار بمونم. هنوزم صدای اون لحظه هاکه مامان بزی پا روی دیوار خونه ی گرگ میکوبید و بچه هاشو طلب میکرد تو گوشمه و چقد کابوس وار بود این نوار.

این شبا یه آهنگ هس که به تلافی اون شبای بچگی گوش میدم و باعث میشه مغزم تو دریای افکارم شناور بشه و در حالی که دستاشو گذاشته زیر سرش، یه  نفس عمیق بکشه و بگه "آخیشش این شد یه چیزی..."



  • پـــــِپ
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷

برقص و برقص و برقص


آسون بگیر


از وقتی تابستون (از۹تیر به بعد=))شروع شده به طرز اعجاب انگیزی نسبت به همه چیز بیخیال شدم.

راسیاتش به نظرم منطقی نبود منی که دوسال تموم اضطرابمو هر لحظه با خودم حمل میکردم؛حالا که دلیل این اضطراب دمشو گذاشته رو کولشو رفته، من این خر حمالی رو ادامه بدم.

البته  میدونم توی این وضعی که هستیم دلیل برای اضطراب خیلی زیاده و من میتونستم یکی دیگه رو بذارم رو کولمو و به راهم ادامه بدم ولی خسته تر از این حرفا بودم که بخوام شادیمو با یه موجود خوفناک دیگه قسمت کنم.

پس توی گوگل سرچ کردم "آهنگ شاد قدیمی" و با این صفحه مواجه شدم.

من همیشه عاشق رقصیدن بودم و شاید اگه توی یه کشور دیگه با امکانات بیشتر بدنیا میومدم الان یه رقصنده ی باله بودم ولی هنوزم میتونم برقصم پس تو ی یوتیوب سرچ کردم"آموزش رقص ایرانی" و خداروشکر که هنوزم بعضی از آدما دوست دارن شادی شونو با بقیه قسمت کنن.

شاد بودن تنها دارایی منه پس چرا بذارم توسط اتفاقات روزمره به تاراج بره؟

امیدوارم حال دلتون خوب باشه.

+من خیلی درمورد ادامه دادن وضع قبلی وبلاگم فکر کردم و حتی به این نتیجه رسیدم که باید حذف کنم اینجا رو ولی اینقدر مردمان بیان انرژیاشون سبز و امیدوار کننده س که از توان من خارج بود این کار اما چون هنوز اعتماد به نفسم در مورد چیز هایی که مینویسم پایینه نمیتونم عصاره ی روح سبزمو باهاتون در میون بذارم و فکر میکنم این تابستون بیشتر از خودم بنویسم.

  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷

نگران نباشید...نویسنده ی این وبلاگ واقعا رد داده است!!!

همیشه دوست داشتم پر داشته باشم!

از ان بال های پر دار که کیتی پری پوشیده بود...ولی من واقعی اش را میخواهم.

از شما چه پنهان که ملائک هم بال و پر دارند..پر های عزراییل بنفش و مشکی ست؛ کله اش هم کچل است!!!!

چشم هایش آبی یخی ست.همیشه هم لبخند های کج میزند.

یکبار که داشت لبخند میزد ، رفتم و لب هایش را صاف کردم یک جوری چپ چپ نگاهم کرد که نزدیک بود همزمان هم سکته بزنم هم خودم را خیس کنم!!!

و از آن روز فهمیدم که آدمیزاد ها برای چه از او میترسند. وگرنه ترسیدن بخاطر ان که از آن زندگی کوفتی راحتشان میکند واقعا مسخره است.

داشتم در مورد بال های پردار میگفتم.

پرنده ها واقعا خوش شانس اند که از این بال ها دارند.همیشه بهشان حسودی میکنم.

حسودی اش کجا بود؟؟!!!

واقعا سوال مزخرفی ست .

حسودی اش آنجاست که به طرف هر جا دلشان بخواهد پر میکشند.

مثلا یک روزی که دلت بگیرد بخواهی بروی حرم...

اگر پرنده باشی کافی ست بال هایت را باز کنی و اوج بگیری

ولی اگر آدم باشی (شاید هم نباشی فقط آدمیزاد باشی) باید به تمام آژانس های مسافرتی زنگ بزنی آخرش هم وسعت نمیرسد باید بشینی خانه حسرتش را بخوری.البته شاید وسعت برسد ولی  بال زدن تا ان جا بیشتر حال میدهد تا با این قطار ها و ماشین ها و هواپیماها...

هواپیما که آخر مسخره بودن است... ماشین آهنی گنده بک خجالت نمیکشد ادای پرنده ها را در می آورد :/

بعدش هم میخورد توی کوه یک ملت را تا چندروز  به فنا میدهد آخرش هم معلوم نمیشود که چه شد:///

پرنده ها واقعا خیلی خوبند...حتی مرغ هایشان هم که نمیتوانند پرواز کنند هم خوبند.نگاهشان اسکلانه است.

اصلا ها اگر میخواهید بفهمید یک چیز خوب است یا بد؛ نگاهش را بپایید.

حتی میز ها و کاکتوس ها هم نگاه دارند.

ولی باید کشفش کنید.نگاه که به چشم نیست.

[تا چند روز به نگاه فکر کرد و آخرش هم به این نتیجه رسید که اگر پرنده بود میتوانست برود نمایشگاه کتاب:)]


  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

زندگانی بدون روابط اجتماعی


امروز میخواهم کمی از پدر و مادر و وظیفه ی خطیر خواهری ام بنویسم.
دیروز بود که پدر و برادرم با قیافه های اخمالو وارد شدند،انگاری برادرم سرکلاش شیطنتی کرده بود و مدیر و معاون مدرسه ی برادرم از خجالت پدر و برادرم در آمده بودند!!!
خلاصه کنم برایتان که پدرم آمده و نیامده گفت همه ی این ها اثرات اینترنت و گوشی هوشمند است و باید حداقل تا بعد از امتحانات گوشی برادرم جمع شود!!((نمیدانم در خانه ی شما هم همه چیز تقصیر گوشی هوشمند و اینترنت است یا نه ولی در خانه ی ما همینطور است !!!)
مادرم هم این نکته را اضافه کرد که برادرم به شرطی گوشی اش را تحویل میدهد که خواهرش (یعنی من) هم گوشی اش جمع شود.
یک ساعت نشده بود که من گوشی ام را تحویل پدرم دادم و زندگی فعلی بدون دیکشنری و اینترنتم را شروع کردم.
از آنجایی که برادرم حدود یک ماهی ست با پدرم روابطش شکر آب شده ، گوشی اش را فقط به مادرم تحویل داد.
الان هم که دارم مینویسم به بهانه ی ویس و لیسنینگ کلاس زبانم کامپیوترمان را روشن کردم و متوجه شدم که برادرم دارد از اینترنت استفاده میکند و همین دو دقیقه پیش فهمیدم که برادرم گوشی اش را از مادرم گرفته و فقط من وسط این ماجرا بدون این که هیچ نقشی داشته باشم سوخته ام!!!
و نتیجه گیری این که برادران دهه هشتادی اعجوبه های دو عالم اند.


پ.ن: اگر برایتان نظر نمینویسم و یا دیر به دیر وبلاگم را بروز رسانی میکنم به بزرگی خودتان ببخشید.
  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

میشود بهتان گره بخورم؛ حضرت یار؟؟؟؟


گره


پینترست یکی از الهام بخش ترین اپ های عالم است.مانند یک دنیای جادویی می ماند که آدم را در خودش غرق میکند.آن قدر عکس های قشنگ دارد که بعضی وقت ها دلم میخواهد اسباب و اثاثیه ام را جمع کنم و بروم آنجا زندگی کنم :)

در اوقات فراغت یکی یکی عکس ها را ورق میزنم و برایشان داستان میبافم.

مثلا در مورد تصویر بالا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

-"میشود بهتان گره بخورم حضرت یار؟؟!"

+"گره خورده تانیم بانو؛ بفرمایید بغل!!"

البته من در ذهنم یک ور پیشگیری از وقوع جرم و فحشا دارم که فرمودند این دوتا حتما باید زن و شوهر باشند(در وبلاگ قبلی ام در مورد ور های ذهنم نوشته ام).بعدش هم خیالبافی کردم که زن و شوهر بعد از یک صبح تا شب کار کردن تازه به خانه رسیده اند و لابد وقت خستگی در کردنشان است.البته نمیدانم هنوز هم هستند زن و شوهری که اینگونه باهم خستگی در کنند یا نه؟؛ولی من اینگونه رویا میبافم :))))


+رویا ببافید؛تا بشود زندگی را تحمل کرد ! (رویاباف !!!)

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

کتابی که نخوانده ماند!!!



چند روز پیش کتابی را خریدم که در  خیلی از پیج های اینستاگرامی و کانال های تلگرامی تکه هایی از آن را خوانده بودم.قبل از خواندنش فکر میکردم حتما کتاب محشریست که اینقدر طرفدار دارد.

ولی وقتی شروع به خواندنش کردم،یک جور هایی دلزده شدم.نمیدانم شاید من کمی سختگیر شده ام ولی واقعا به نظرم یک کتاب مصنوعی بود که فقط جمله های قشنگی داشت.در نتیجه چند روزی ست کتاب بیچاره نصفه و نیمه زیر تختم رها شده به امید آن که روزی برسد و من حوصله ی کتاب مصنوعی داشته باشم !!!

این اتفاق که برای کتاب بیچاره افتاد خیلی نادر است چون من همیشه یا کتابی را شروع نمیکنم یا حداکثر تا یک هفته بعد تمامش میکنم؛مگر اینکه ترجمه ی افتضاحی داشته یا کتاب درسی باشد یا مصنوعی!!!

به نظرم آدم ها خیلی شبیه کتاب ها هستند(البته شاید فقط برای من اینطور باشد ؛)).اول آشنایی، درگیر جلد و بوی خوششان میشوی(من عاشق بوی کتاب نو هستم) کمی که میگذرد دیگر جلدش مهم نیست بویش هم که رفته است (البته اگر مثل من نباشید که به مارک بوکتان عطر خودتان را بزنید) میماند نوشته های کتاب!

بعضی آدم ها ترجمه ی خوبی ندارند؛ یعنی آن هارا نمیفهمی!!هر چقدر هم که عمق داشته باشند آخرش نمیشود که بخوانی شان،خسته ات میکنند!

بعضی آدم ها ی دیگر،شبیه کتاب های درسی اند.یعنی مجبوری با آن ها ارتباط داشته باشی... هر چقدر هم که خوب باشند آخرش اجبار،راه های جدیدی برای فرار فراهم میکند.

خیلی ها هم عمق ندارند!!!!مصنوعی اند.آنقدر به خودشان جمله های جینگول پینگول وصل کرده اند که در سطح آب مانده اند.نمیشود تحملشان کرد.

 و بعضی کتاب ها هم هستند که موقع خواندن نمیخواهی تمام شوند!نویسنده(یا مترجمی که ترجمه اش کرده)آن قدر قشنگ تو را در کلماتش غرق میکند که دلت میخواهد تا ابد در دریای معرفتش بمانی!!!این حکایت آدم های "آدم" زندگی هامان است.

شاید کتاب های خیلی خوبی را خوانده باشم ولی آدم های "آدم" زندگی ام انگشت شمارند.شاید من خودم هم آدم نباشم!!!

نمیدانم چرا اینقدر تعداد آدم ها کم شده است:(((


پ.ن:  شرمنده که کمی طولانی شد و شرمنده تر که پرانتز هایش زیاد شد!

پ.ن۲: اگر آدم های زندگیتان زیادند که خوش به حالتان.


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

همان چشم ها


چند روز پیش توی ماشین که نشستم آینه ی صندلی جلو پایین بود و یک لحظه با خودم چشم در چشم شدم!

خیلی وقت بود که با خودم چشم در چشم نشده بودم؛با اینکه یک آینه ی بزرگ قدی در اتاقم دارم ولی یک جور هایی از چشمانم خجالت میکشم.رنگ چشم هایم قهوه ای تیره ی مایل به مشکی ست.یعنی نه مشکی خالص است نه قهوه ای خالص . خود سرگردانی ست . چشم هایم ؛ مرا یاد خودم می اندازند.سرگردانم بین رویا ها و واقعیت. بین مدرن بودن و سنت . بین دینم و بی دینی .حتی مدل لباس پوشیدنم هم سرگردان است.بین گل گلی و گرانج اسلامی(اصلا داریم همچین چیزی؟) گیر کرده ام!

نگاه کردن به چشمانم سرگردان ترم میکند؛در چشمانم خود ده سال دیگرم را میبینم...شاید کمی شکسته تر و خیلیی غمگین تر !

نمیدانم ده سال دیگر مادرم یا نه؟! ولی میدانم اگر به این سرگردانی ها ادامه بدهم صد در صد خود دلخواه خودم نیستم.

شاید به چین و چروک های روی صورتم و اندک موهای سفیدم عادت کنم ولی به خودم نه.

انگار من هجده ساله به من بیست و هشت ساله ، رویاهایش را بدهکار است. روحش و آرامشش!

من به خود آینده ام بدهکارم!


+گوش کن با این که ربطی ندارد:

  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

رویا یا هدف؟



امروز با برخوردن به یک پست تلگرامی؛ دهانم خشک شد و تمام وجودم به لرزه افتاد.نه خبر فوت عزیزانم بود و نه شروع جنگی دوباره! تجربه ای از یک انسان بود،آن ور دنیا! فکر میکنم تنها شباهتم با او این بود که هر دو در یک کره ی خاکی به دنیا آمده ایم. نکته ی اصلی این بود که او رویا های مرا زندگی میکرد!!!

او از این که چگونه به رویا ی من (و صد البته رویای خودش) رسیده بود؛ نوشته بود و من اینور دنیا بدنم از فرط هیجان روی ویبره بود!!!

شاید بگویی خب اینکه آن چنان موضوع مهمی نیست که بدن آدمی را به لرزه در آورد ولی این برای منی که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم رویایم یک چیز محال و عجیب غریب است که فقط آدم های خیلی با استعداد میتوانند به آن دست یابند؛ یک جور هایی شبیه معجزه بود! 

البته خیلی راه دشواری در پیش دارم!

به احتمال زیاد فرصت شغلی زیادی نخواهم داشت و باید خودم را به آنور دنیا برسانم.

هنوز هم باورم نمیشود که راهم برایم نمایان شده.میدانم چیزی که میخواهم بنویسم کمی خرافی و بی ربط است؛ ولی باران همیشه معجزه میکند !!!!


پ.ن: هنوز رویایم وقت میخواهد تا به هدف تبدیل شود، هنوز مرددم!

پ.ن2: روز بارانی تان، به زیبایی رنگین کمان^_^



  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷

به خیال انگیزی عمر گل کاکتوس !!!



شب هاعجیبند.بعضی وقت ها آن قدر کش می آیند که خیال میکنم یک اندازه ی یک عمر ؛شب بوده است...

البته گل کاکتوسمان عمرش واقعا به اندازه ی یک شب  طول میکشد. غروب باز میشود و صبح روز بعد مرگش میرسد!همیشه برایم عجیب بوده که عمر به این کوتاهی را یک گل میخواهد چکار؟

اصلا وقت میکند به دلبری و هاگ پراکنی بپردازد؟ 

بعدش هم با خودم خیال میکنم ؛ همان قدر که هفتاد سال برای ما خیلی است برای گل کاکتوس هم یک دوازده ساعت خیلی است!

مثلا هر سالش اندازه ی یک ثانیه ی ما طول میکشد!

و بعدترش هم دلم برای گل کاکتوس میسوزد که چه زندگی ملال آوریی!!! کل عمرش یک جا نشسته به امید آن که یک زنبوری؛ مگسی؛ سوسکی! از راه برسد و از بویش سرمست شود آخر سر هم منت بگذارد سر و سلول های تولید مثلی گل بیچاره را پخش کند! 

شاید هم اصلا برای لبخند من و خانواده ام میروید،از شما چه پنهان... وقتی کاکتوسمان گل میدهد پدرم با قیافه ای ذوق زده چندین عکس از او میگیرد و برای کل فامیل فوروارد میکند.

مادرم ذوق زده تر از پدرم قربان صدقه ی رنگ سفیدش میرود و داداشم هم مثل همیشه پز گل کاکتوسش را به من میدهد (برادرم روی همه ی متعلقات خانه احساس مالکیت دارد!!!).

شاید عجیب تر از عمر گل کاکاتوس و شب ها ؛ خود من باشم که ساعت ده شب تصمیم میگیرم که بخوابم و سراغ اینترنت نروم ولی تا ساعت دو شب برای خودم خیال میبافم و آخرش هم تسلیم اینترنت گور به گور شده میشوم!!!


پ.ن: شب های پر استرس و خیال انگیز قبل از کنکور به غمگینانه ترین حالت ممکن میگذرد !!!


  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۶ فروردين ۹۷

اولین؛ باران بهاری



صدای چک چک باران ؛ مینوازد روحم را

در بین این همه ناامیدی و غم و ترس...

باران معجزه ی کوچکی بود، برای دلخوشی ام.

میدانم که تا چند ماه دیگر ندارمش.

صدایش را به جان میسپارم

و پنجره ها را باز میکنم تا بوی بهشت کل خانه را بگیرد!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️