۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویاهایم» ثبت شده است

هالوین دلخواه نامبرده:)


این متن را در حالی دارم می‌نویسم که در بین انبوهی از دستمال کاغذی گیر افتاده‌ام و صدای فین‌فینم کل خانه را پر کرده . دارم به این فکر می‌کنم که اگر یک غول بودم، از آن غول های فین فینی بنفش می‌شدم که همیشه کیک می‌پزند.به احتمال زیاد امروز کیک پرتقالی می‌پختم.

خلاصه که می‌خواهم بگویم این اصلا راهش نیست که من این جا با آبریزش بینی هولناکم(آره... می‌دانم خیلی چندشم) مبارزه کنم و یک عده آن ور دنیا با لباس ها ی هالوینشان خوش بگذرانند.

خب ترجیحم این است که یک زامبی باشم.

با چشم ها ی بنفش و پوست سبز.میدانم زامبی ها اصولا چشم هایشان بنفش نیست ولی من به شکل خودم زامبی‌ام.

نمی‌دانم شاید هم دلم بخواهد خودم باشم.چون هر کسی یک ور ترسناک دارد.من هم یک ور ترسناک دارم که واقعا می‌ترساندم. او شبیه من است ولی چشم هایش خالی‌ست. منظورم این است که وقتی در چشم هایش زل می‌زنی در حفره های عمیقی می‌افتی که آخرش به یک در «خب که چه» می‌رسی.و بعدش وارد سالن ناامیدی بی سر و ته می‌شوی. این پپی که من می‌گویم صورتش رنگ پریده تر از معمول است و لاک سرخ می‌زند. تمام سبز های وجودش را کشته و با سیاهک های اطرافش زیر یک پل متروک زندگی می‌کند.

خب من با چشم های فوق العاده رعب انگیزم در خیابان های شهری که اینجا نیست راه می‌روم. با مردمی که فارسی نمی‌فهمند با یک زبان دیگر ارتباط بر قرار می‌کنم و وقتی آخر شب مست و پاتیل به لانه ی کوچکم در وسط شهر می‌رسم به این فکر می‌کنم شب هالوین هجده سالگی ام در حالی که بین یک عالمه دستمال سفید دفن شده بودم رویا ی امشب به ذهنم رسید.


+دلم میخواهد بیشتر بنویسم...ولی نمی شود!

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

حسرت !



چند ماه پیش در حسرت امروز بودم.

و امروز حسرت گذشته ام را زندگی کردم.

ولی سوال اینجاست...

چرا ناشکرم؟


این پست

اردیبهشت 97

  • پـــــِپ
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

میشود بهتان گره بخورم؛ حضرت یار؟؟؟؟


گره


پینترست یکی از الهام بخش ترین اپ های عالم است.مانند یک دنیای جادویی می ماند که آدم را در خودش غرق میکند.آن قدر عکس های قشنگ دارد که بعضی وقت ها دلم میخواهد اسباب و اثاثیه ام را جمع کنم و بروم آنجا زندگی کنم :)

در اوقات فراغت یکی یکی عکس ها را ورق میزنم و برایشان داستان میبافم.

مثلا در مورد تصویر بالا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

-"میشود بهتان گره بخورم حضرت یار؟؟!"

+"گره خورده تانیم بانو؛ بفرمایید بغل!!"

البته من در ذهنم یک ور پیشگیری از وقوع جرم و فحشا دارم که فرمودند این دوتا حتما باید زن و شوهر باشند(در وبلاگ قبلی ام در مورد ور های ذهنم نوشته ام).بعدش هم خیالبافی کردم که زن و شوهر بعد از یک صبح تا شب کار کردن تازه به خانه رسیده اند و لابد وقت خستگی در کردنشان است.البته نمیدانم هنوز هم هستند زن و شوهری که اینگونه باهم خستگی در کنند یا نه؟؛ولی من اینگونه رویا میبافم :))))


+رویا ببافید؛تا بشود زندگی را تحمل کرد ! (رویاباف !!!)

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

رویا یا هدف؟



امروز با برخوردن به یک پست تلگرامی؛ دهانم خشک شد و تمام وجودم به لرزه افتاد.نه خبر فوت عزیزانم بود و نه شروع جنگی دوباره! تجربه ای از یک انسان بود،آن ور دنیا! فکر میکنم تنها شباهتم با او این بود که هر دو در یک کره ی خاکی به دنیا آمده ایم. نکته ی اصلی این بود که او رویا های مرا زندگی میکرد!!!

او از این که چگونه به رویا ی من (و صد البته رویای خودش) رسیده بود؛ نوشته بود و من اینور دنیا بدنم از فرط هیجان روی ویبره بود!!!

شاید بگویی خب اینکه آن چنان موضوع مهمی نیست که بدن آدمی را به لرزه در آورد ولی این برای منی که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم رویایم یک چیز محال و عجیب غریب است که فقط آدم های خیلی با استعداد میتوانند به آن دست یابند؛ یک جور هایی شبیه معجزه بود! 

البته خیلی راه دشواری در پیش دارم!

به احتمال زیاد فرصت شغلی زیادی نخواهم داشت و باید خودم را به آنور دنیا برسانم.

هنوز هم باورم نمیشود که راهم برایم نمایان شده.میدانم چیزی که میخواهم بنویسم کمی خرافی و بی ربط است؛ ولی باران همیشه معجزه میکند !!!!


پ.ن: هنوز رویایم وقت میخواهد تا به هدف تبدیل شود، هنوز مرددم!

پ.ن2: روز بارانی تان، به زیبایی رنگین کمان^_^



  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️