۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویاباف» ثبت شده است

مو ی بلند،روی سیاه،ناخن دراز واه و واه و این حرفا...

من
 
 

در دوران بچگی، حسنی ده شلمرود،اسطوره ی تنبلی بود. البته اسطوره های دیگه ای ام وجود داشتن مثل نمدی،سیندرلا،بل،آریل،زیبای خفته،مولان،راپونزل،یاسمین ،پوکوهانتس و در آخر اون خرگوشه تو اون داستانه که حوصله ی تعریفشو ندارم.البته الان خیلی دارم حسرت میخورم که چرا شاهنامه تو ی اسطوره سازی بچگی نقش نداشته؛ولی امروز نمیخوام در مورد شاهنامه بنویسم.(توروخدااا اگه بچه ی کوچیک دارید واسش شاهنامه و کلیله و دمنه بخونید. قصه ها خیلی تاثیر گذارن!!!)

 
از این همه داستان و کارتونی که من توی بچگی میخوندم و میدیدم ، فقط یه دونه اش توی زندگی م اثر گذار شده و اون کسی نیست جز حسن.
فکر میکنم تنها تفاوتی که باهاش دارم اینه که من حمومم رو به موقع میرم و نمیتونم با  حیوونا حرف بزنم. وگرنه من  موهام بلنده،به لاک مشکی  علاقه ی فراوان دارم و بیشتر اوقات ناخن هام بلندن ،حیوونا رو دوست دارم،تقریبا با تمام فلفلی ها و قلقلی های عمرم قطع رابطه کردم (حتی منم مثل اون از حموم بیرون متنفرم )،
و دچار تنبلی مزمنم(مظمن/مضمن/؟).
البته ممکنه معنای تنبلی برای هرکسی فرق داشته باشه. من به شدت برنامه هامو عقب می اندازم و نا خود آگاه خواب و اینترنت به تمام کارهای دیگه م ارجحیت پیدا کرده.
من واقعا نمیخوام اینطوری باشم چون حس میکنم اگه بخوام با همین روال پیش برم تا آخر عمرم تنها کاری که با رویاهام میکنم،بافتنشونه.
از یه جایی به بعد حس کردم منم مثل حسن باید با این لولو خرخره ی درونی بجنگم. (البته هنوز تصمیم نگرفتم که موهامو پسرونه بزنم.)
 
الان وسط یه جنگ نابرابرم،حس میکنم هنوز اونقدر قوی نشدم تا بتونم این بلای خانمان سوز رو از زندگی بندازم بیرون ولی مجبورم که بجنگم .
بعضی اوقات(مخصوصا وقتی یه نفر با خودش میجنگه)ممکنه به پوچی برسم. ممکنه بزنم زیر تمام باور و ها و رویا هام و پای کوبان بر زمین (!) محل رو ترک کنم.
تنها چیزی که در مورد این قضیه دوست دارم اینه که وقتی اون خستگی اولیه خاموش میشه؛دوباره همون رویا ها و باور ها بر میگردن بهم.
انگاردارن بهم میگن "درسته که تو باما بد تا میکنی ولی ما سرتق تر از اونی هستیم که فکر میکنی!!!"
 
 
 
+
 

 
  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

بعد از یه روز خسته کننده

مامان میگه روزی رسون خداست...

یاد آینده ی نا معلومم میفتم و میگم خدا کجاست؟


+امروز،برای چندمین بار سعی کردم با ترسام رو به رو بشم. حس میکنم راهم طولانی تر از چیزیه که قبلا فکر میکردم!

++فکر میکنم علاوه بر سوال "من کی ام؟" و سوال "لونه م کجاست؟"، سوال "خدا کجاست ؟" هم قراره تو ی ذهنم رژه بره و گیج تر از قبل بشم.

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

ترس دوم : رانندگی

سبز


نمیدونم از کجا شروع کنم.
امروز سر چایی عصرانه ، یهو مامانم حالت متفکر به خودش گرفت و بعد پنج دقیقه تفکر گفت "راستی مریم،تو قرار بود رانندگی یاد بگیریااا"
در اون لحظه کم بود حمله ی عصبی بهم دست بده. چشمامو توی حدقه گردوندم و در حالی که میخواستم خودمو بیخیال نشون بدم گفتم "مادر من، معلوم نیست یه ماه دیگه اصفهان باشم . دیر شده دیگه" .  مامانم در حالی که داشت بهم چشم غره میرفت برای هزارمین بار توی این چند وقت فرمودن " مگه دانشگاه قبول  می شی با این رتبه ت؟" و مهر خاموشی بر دهانم کوفتند.
 مثل همیشه که حق با مامانمه،رفتیم آموزشگاه سر  کوچه مون برای ثبت نام.
حدود سه سال بود که عکس پرسنلی مو عوض نکرده بودم. البته فکر میکردم که قیافه م هم فرقی نکرده. ولی خب نظر منشی آموزشگاه با من به کلی فرق داشت. واسه ی این که بتونم توی کلاس شنبه شرکت کنم،باید عکس جدید می آوردم و خانم منشی بهم یه عکاسی رو معرفی کرد که میتونه در عرض چند دقیقه عکسو برام آماده کنه.
مامانم اصرار داشت که با همون قیافه ی داغونی که رفته بودیم برای ثبت نام برم عکس بگیرم ولی واقعااا دوست نداشتم همچین عکسی روی گواهینامه م بیاد. واسه ی همین با تمام توان مقاومت کردم و این دفعه حرف من به کرسی نشست :)
فکر کنم یه ربع ساعت طول کشید تا من صورتمو آرایش کنم و در آخر مامانم میگفت که هیچ فرقی با قبل نکردم و فقط وقتمو هدر دادم. ولی خب من دوست داشتم توی عکس یه دختر قوی به نظر بیام( البته نمیدونم ربط آرایش داشتن با قوی بودن چیه ولی این حسی بود که من اون لحظه داشتم)
عکاسی  یکم از خونمون دور بود و توی طبقه ی  دوم یه ساختمون قرار داشت که راه پله ی خیلی تنگی داشت.عکاس یه آقا ی جوان بود که سرش توی گوشیش بود،البته به غیر از وقتایی که داشت با ما حرف میزد. و من به صورت خیلی اتفاقی!!! فهمیدم که داره کلش بازی میکنه.
فکر کنم حدود یه ربع ساعت بیشتر طول نکشید که عکسم آماده شد.
به نظر خودم از همه ی عکسایی که قبلا داشتم بهتر شده و دماغم کوچیک افتاده توی عکس ولی به این موضوع پی بردم که من توی ژست گرفتن واقعااا خنگم چون بعد از چندین بار که آقای عکاس گفت چیکار کنم ، خودش مجبور شد بیاد و حالت سرمو درست کنه.
 خداروشکر وقتی ما رسیدیم آموزشگاه هنوز نبسته بود و تونستم کامل ثبت نام کنم.
فقط تنها مدرکی که کم دارم ، مدرک پزشکیه که فردا باید برم دکتر.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و بتونم سالم این یه ماهو بگذرونم چون واقعا میترسم که یه بلایی سر خودم و مردم تو خیابون بیارم.


  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

ترس اول: آدمااا

عمه ی من ؛ عاشق درس دادن به بچه هاست.

و بیشتر زندگیش صرف درس دادن به بچه ها شده.

و خب کلا خیلی مستقله.

دیروز هم ، به قول خودش ، برای اینکه من از این تنبلی و بی حرکتی در بیام؛ منو همراه خودش برد سر کلاساش.

و بچه هایی که بهشون درس می داد واقعاااااا خوب بودن.

کلاس اولی که داشت بچه های دوره ی پیش از دبستان بودن که باید با شعر مفاهیم رو بهشون درس میداد.یکی از پسرااا عین خود مردا بود. همه ی حرکاتش مردونه بود که منو یاد این بازیگرای ایران قبل انقلاب با اون کلاها و ادا های غیرت مندانه شون مینداخت.

یکی  از دخترا  واقعااا شبیه دوران بچه گی من بود و عمه م اصرار داشت باهاش عکس بگیرم.ولی خب من نمیدونستم که مامان و بابا ی دختره هم دوست دارن که یه غریبه با دخترشون عکس داشته باشه یا نه؟

نمیدونم این حس عجیب که توی اون ساعات داشتم چی بود،  حس میکردم که بچه ها رو دوست دارم و واقعا دلم میخواد بهشون کمک کنم.در حالی که من بیشتر اوقات از بچه ها فراری بودم  و معلم خوبی نیستم حقیقتا.

یه چیزی که خیلی برام  عجیب بود ، در مورد یه خانومی بود که چادر عربی پوشیده بود و روبند داشت و پسرش رو آورده کلاس ثبت نام کنه.

خب قبل از شروع همه ی کلاسا از بچه ها تست میگیرن تا ببینن سطح ریاضی شون در چه حده. و پسر هم در حد یه بچه ی کوچیک سطح خوبی داشت.وقتی که مامانش گفت نمیخواد بچه شو بفرسته پیش دبستانی واقعا شوکه شدیم و وقتی که گفت دخترشو نفرستاده مدرسه و خودش بهش درس داده نزدیک بود از جام بلند بشم و بگم  چیییییی؟؟؟؟؟؟

از طریق منشی آموزشگاه فهمیدیم که اصولا این جور خانواده ها عضو گروه های خاص هستن که مقررات خاصی ام دارن. مثلا خانوم ها باید حتما روبند داشته باشن و نمیتونن از مغازه ای که فروشنده ش مرد هست خرید کنن، تلویزیون و اینترنت ممنوعه و بچه ها رو به محیط های آموزشی غیر مذهبی نمیفرستن. و از اونجایی که این جایی که عمه م کل تابستونشو صرفش کرده، یه محیط مذهبیه و بیشتر برای آموزش قرآن به کار برده میشه اشکالی نداشته که اونجا ثبت نام بشن.

عمه م به خانومه توصیه کرد که حتمااا پسرشو ببره مدرسه و بهش اطمینان فقط چاهار ساعت در روز قراره بچه ها برن مدرسه و خانواده بیشتر از مدرسه میتونن رو بچه ها تاثیر بذارن و نگران اعتقادات بچه هاش نباشه. بهش گفت که میتونه دخترشو ببره آموزش و پرورش تا ازش امتحان بگیرن و بره کلاس چهارم و گفت که همه ی روش ها فرق کرده جوری که فقط معلمای دبستان میتونن به بچه ها آموزش بدن.

من نمیخوام هیچ قضاوتی در مورد اون خانوم و روش زندگیش بکنم. چون هر کسی مختاره که هر جور دلش میخواد زندگی کنه.

به نظرم یکم بیشتر دارم رو خودم برای مواجه شدن با ترسام کار میکنم و دیروز یه قدم بزرگ بود برای مواجه شدن با ترسم از آدما.


+این مطلب خیلی خوب بود.{اموجی گریه از سر شوق}

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

ترسیدن یا شجاع بودن؟ مسیله این است...

ناشناخته ها


توی مسافرتمون من توی حموم یه سوسک پیدا کردم و بعد از این که موجود بیچاره رو به جمیع ارواح پیوستاندم ؛از شاخکش گرفتم و توی کل خونه دور افتخار زدم.
داداشم و پسر خاله هام و خاله و مامان و داییم با دیدن سوسک مرحوم  ، یا شروع کردن به جیغ بنفش کشیدن یا فرار کردن و بعدش که مرحوم سوسک رو  تو ی سطل آشغال دفن کردم کلی فحش نصیبم شد :)
نمیخوام قضیه رو جنسیتیش کنم ولی این صحنه که من 150 سانتی در حالی که یه سوسک 5 سانتی دستمه و دارم دنبال داداشم که 190 سانت قد داره میکنم و اون در حالی که داره به جد و آباد من و سوسک مرحوم فحش میده،فرار میکنه واقعا خیلیییی خنده داره.
بعضی وقتا ، بعضی ترسا واقعا احمقانه و خنده دارن.
نمیگم من خیلی نترس و شجاعم، اتفاقا من یکی از ترسو ترین آدمایی هستم که وجود داره جوری که حتی از راننده شدنم میترسم و هر چی از اول تابستون تا حالا با خودم کلنجار رفتم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم،نتونستم.
قضیه اینه که تا کی میخوام خودمو پشت ترسام قایم کنم و ساکن بمونم؟
الان که فکرشو میکنم، میبنم خیلی از ترسایی که الان باهاشون مواجهم خنده دارن ولی واقعا منو از پیشرفت کردن باز داشتن و تنها راه شکست دادنشون روبه رو شدن باهاشون و مقاومت کردنه.
ولی سوال اصلی اینه که تا چه حد میتونم مقاومت کنم؟ممکنه یه روزی تسلیم بشم و برای بار هزارم به ترسام ببازم؟

  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

زندگانی بدون روابط اجتماعی


امروز میخواهم کمی از پدر و مادر و وظیفه ی خطیر خواهری ام بنویسم.
دیروز بود که پدر و برادرم با قیافه های اخمالو وارد شدند،انگاری برادرم سرکلاش شیطنتی کرده بود و مدیر و معاون مدرسه ی برادرم از خجالت پدر و برادرم در آمده بودند!!!
خلاصه کنم برایتان که پدرم آمده و نیامده گفت همه ی این ها اثرات اینترنت و گوشی هوشمند است و باید حداقل تا بعد از امتحانات گوشی برادرم جمع شود!!((نمیدانم در خانه ی شما هم همه چیز تقصیر گوشی هوشمند و اینترنت است یا نه ولی در خانه ی ما همینطور است !!!)
مادرم هم این نکته را اضافه کرد که برادرم به شرطی گوشی اش را تحویل میدهد که خواهرش (یعنی من) هم گوشی اش جمع شود.
یک ساعت نشده بود که من گوشی ام را تحویل پدرم دادم و زندگی فعلی بدون دیکشنری و اینترنتم را شروع کردم.
از آنجایی که برادرم حدود یک ماهی ست با پدرم روابطش شکر آب شده ، گوشی اش را فقط به مادرم تحویل داد.
الان هم که دارم مینویسم به بهانه ی ویس و لیسنینگ کلاس زبانم کامپیوترمان را روشن کردم و متوجه شدم که برادرم دارد از اینترنت استفاده میکند و همین دو دقیقه پیش فهمیدم که برادرم گوشی اش را از مادرم گرفته و فقط من وسط این ماجرا بدون این که هیچ نقشی داشته باشم سوخته ام!!!
و نتیجه گیری این که برادران دهه هشتادی اعجوبه های دو عالم اند.


پ.ن: اگر برایتان نظر نمینویسم و یا دیر به دیر وبلاگم را بروز رسانی میکنم به بزرگی خودتان ببخشید.
  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

میشود بهتان گره بخورم؛ حضرت یار؟؟؟؟


گره


پینترست یکی از الهام بخش ترین اپ های عالم است.مانند یک دنیای جادویی می ماند که آدم را در خودش غرق میکند.آن قدر عکس های قشنگ دارد که بعضی وقت ها دلم میخواهد اسباب و اثاثیه ام را جمع کنم و بروم آنجا زندگی کنم :)

در اوقات فراغت یکی یکی عکس ها را ورق میزنم و برایشان داستان میبافم.

مثلا در مورد تصویر بالا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

-"میشود بهتان گره بخورم حضرت یار؟؟!"

+"گره خورده تانیم بانو؛ بفرمایید بغل!!"

البته من در ذهنم یک ور پیشگیری از وقوع جرم و فحشا دارم که فرمودند این دوتا حتما باید زن و شوهر باشند(در وبلاگ قبلی ام در مورد ور های ذهنم نوشته ام).بعدش هم خیالبافی کردم که زن و شوهر بعد از یک صبح تا شب کار کردن تازه به خانه رسیده اند و لابد وقت خستگی در کردنشان است.البته نمیدانم هنوز هم هستند زن و شوهری که اینگونه باهم خستگی در کنند یا نه؟؛ولی من اینگونه رویا میبافم :))))


+رویا ببافید؛تا بشود زندگی را تحمل کرد ! (رویاباف !!!)

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

کتابی که نخوانده ماند!!!



چند روز پیش کتابی را خریدم که در  خیلی از پیج های اینستاگرامی و کانال های تلگرامی تکه هایی از آن را خوانده بودم.قبل از خواندنش فکر میکردم حتما کتاب محشریست که اینقدر طرفدار دارد.

ولی وقتی شروع به خواندنش کردم،یک جور هایی دلزده شدم.نمیدانم شاید من کمی سختگیر شده ام ولی واقعا به نظرم یک کتاب مصنوعی بود که فقط جمله های قشنگی داشت.در نتیجه چند روزی ست کتاب بیچاره نصفه و نیمه زیر تختم رها شده به امید آن که روزی برسد و من حوصله ی کتاب مصنوعی داشته باشم !!!

این اتفاق که برای کتاب بیچاره افتاد خیلی نادر است چون من همیشه یا کتابی را شروع نمیکنم یا حداکثر تا یک هفته بعد تمامش میکنم؛مگر اینکه ترجمه ی افتضاحی داشته یا کتاب درسی باشد یا مصنوعی!!!

به نظرم آدم ها خیلی شبیه کتاب ها هستند(البته شاید فقط برای من اینطور باشد ؛)).اول آشنایی، درگیر جلد و بوی خوششان میشوی(من عاشق بوی کتاب نو هستم) کمی که میگذرد دیگر جلدش مهم نیست بویش هم که رفته است (البته اگر مثل من نباشید که به مارک بوکتان عطر خودتان را بزنید) میماند نوشته های کتاب!

بعضی آدم ها ترجمه ی خوبی ندارند؛ یعنی آن هارا نمیفهمی!!هر چقدر هم که عمق داشته باشند آخرش نمیشود که بخوانی شان،خسته ات میکنند!

بعضی آدم ها ی دیگر،شبیه کتاب های درسی اند.یعنی مجبوری با آن ها ارتباط داشته باشی... هر چقدر هم که خوب باشند آخرش اجبار،راه های جدیدی برای فرار فراهم میکند.

خیلی ها هم عمق ندارند!!!!مصنوعی اند.آنقدر به خودشان جمله های جینگول پینگول وصل کرده اند که در سطح آب مانده اند.نمیشود تحملشان کرد.

 و بعضی کتاب ها هم هستند که موقع خواندن نمیخواهی تمام شوند!نویسنده(یا مترجمی که ترجمه اش کرده)آن قدر قشنگ تو را در کلماتش غرق میکند که دلت میخواهد تا ابد در دریای معرفتش بمانی!!!این حکایت آدم های "آدم" زندگی هامان است.

شاید کتاب های خیلی خوبی را خوانده باشم ولی آدم های "آدم" زندگی ام انگشت شمارند.شاید من خودم هم آدم نباشم!!!

نمیدانم چرا اینقدر تعداد آدم ها کم شده است:(((


پ.ن:  شرمنده که کمی طولانی شد و شرمنده تر که پرانتز هایش زیاد شد!

پ.ن۲: اگر آدم های زندگیتان زیادند که خوش به حالتان.


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

رویا یا هدف؟



امروز با برخوردن به یک پست تلگرامی؛ دهانم خشک شد و تمام وجودم به لرزه افتاد.نه خبر فوت عزیزانم بود و نه شروع جنگی دوباره! تجربه ای از یک انسان بود،آن ور دنیا! فکر میکنم تنها شباهتم با او این بود که هر دو در یک کره ی خاکی به دنیا آمده ایم. نکته ی اصلی این بود که او رویا های مرا زندگی میکرد!!!

او از این که چگونه به رویا ی من (و صد البته رویای خودش) رسیده بود؛ نوشته بود و من اینور دنیا بدنم از فرط هیجان روی ویبره بود!!!

شاید بگویی خب اینکه آن چنان موضوع مهمی نیست که بدن آدمی را به لرزه در آورد ولی این برای منی که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم رویایم یک چیز محال و عجیب غریب است که فقط آدم های خیلی با استعداد میتوانند به آن دست یابند؛ یک جور هایی شبیه معجزه بود! 

البته خیلی راه دشواری در پیش دارم!

به احتمال زیاد فرصت شغلی زیادی نخواهم داشت و باید خودم را به آنور دنیا برسانم.

هنوز هم باورم نمیشود که راهم برایم نمایان شده.میدانم چیزی که میخواهم بنویسم کمی خرافی و بی ربط است؛ ولی باران همیشه معجزه میکند !!!!


پ.ن: هنوز رویایم وقت میخواهد تا به هدف تبدیل شود، هنوز مرددم!

پ.ن2: روز بارانی تان، به زیبایی رنگین کمان^_^



  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷

به خیال انگیزی عمر گل کاکتوس !!!



شب هاعجیبند.بعضی وقت ها آن قدر کش می آیند که خیال میکنم یک اندازه ی یک عمر ؛شب بوده است...

البته گل کاکتوسمان عمرش واقعا به اندازه ی یک شب  طول میکشد. غروب باز میشود و صبح روز بعد مرگش میرسد!همیشه برایم عجیب بوده که عمر به این کوتاهی را یک گل میخواهد چکار؟

اصلا وقت میکند به دلبری و هاگ پراکنی بپردازد؟ 

بعدش هم با خودم خیال میکنم ؛ همان قدر که هفتاد سال برای ما خیلی است برای گل کاکتوس هم یک دوازده ساعت خیلی است!

مثلا هر سالش اندازه ی یک ثانیه ی ما طول میکشد!

و بعدترش هم دلم برای گل کاکتوس میسوزد که چه زندگی ملال آوریی!!! کل عمرش یک جا نشسته به امید آن که یک زنبوری؛ مگسی؛ سوسکی! از راه برسد و از بویش سرمست شود آخر سر هم منت بگذارد سر و سلول های تولید مثلی گل بیچاره را پخش کند! 

شاید هم اصلا برای لبخند من و خانواده ام میروید،از شما چه پنهان... وقتی کاکتوسمان گل میدهد پدرم با قیافه ای ذوق زده چندین عکس از او میگیرد و برای کل فامیل فوروارد میکند.

مادرم ذوق زده تر از پدرم قربان صدقه ی رنگ سفیدش میرود و داداشم هم مثل همیشه پز گل کاکتوسش را به من میدهد (برادرم روی همه ی متعلقات خانه احساس مالکیت دارد!!!).

شاید عجیب تر از عمر گل کاکاتوس و شب ها ؛ خود من باشم که ساعت ده شب تصمیم میگیرم که بخوابم و سراغ اینترنت نروم ولی تا ساعت دو شب برای خودم خیال میبافم و آخرش هم تسلیم اینترنت گور به گور شده میشوم!!!


پ.ن: شب های پر استرس و خیال انگیز قبل از کنکور به غمگینانه ترین حالت ممکن میگذرد !!!


  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۶ فروردين ۹۷

لب های آویزان



دخترک از وقتی یادش می آمد لب هایش آویزان بود.از همان بچگی هایش عادت داشت نق نق کند و خط مورب لب هایش رو به پایین باشد!

او حتی وقتی میخندید هم ؛ غر میزد!

-چقد بد میخندم...

-اگه بلند بخندم آبروم میره

-کاش چیزای خنده دار وجود نداشتن ؛ تا بهونه ای واسه خندیدن وجود نداشت :(

شاید با خودتان فکر کنید دختر های لب آویزان هیچ وقت عاشق نمیشوند...!

ولی کاملا در اشتباهید!

دل دخترک ؛ برای عکاس شهرشان میرفت!دست خودش نبود ها...دلش آرام نمیگرفت.وقتی عکاس را دوربین به دست میدید،دلش شروع میکرد به غر غر کردن!!!

از شما چه پنهان ؛ وقتی یک نفر غر زدن را به صورت حرفه ای شروع میکند لب های دلش هم آویزان میشود.انگار تمام اعضا و جوارح انسان های ناراحت مثل خودشان ناراحتند!ولی مگر میشود با دنیایی که داریم ؛ حال دلمان ساکن بماند؟

دخترک برای مدرسه اش به عکس نیاز داشت!

عکس هم برای انداخته شدن به عکاس نیاز داشت!!!

دلش آنقدر نق زد که دخترک آخر پیش عکاس جوان رفت...

مغزش غر میزد"" نخندی هااا؛ لبخند هایت افتضاحندددد!"

دلش میگفت"خاک بر سرت؛ یک بار هم که به او نزدیک شده ای نمیخواهی دلبری کنی؟؟؟!"

عکاس دوربینش را بالا آورد...

-یک، دو، سه... 

چیلیک... 

-خوب نشد...لبخند بزن...

چیلیک...

آخرش هم وقتی عکس ها به دست دخترک رسید مغز و قلبش همزمان هنگ کردند...

لب های دخترک در عکس نیمه آویزان بود...!


پ.ن: از آن دست قصه های مامانبزرگی 😁

پ.ن۲:حالت نیمه آویزان:     



  • پـــــِپ
  • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.
دسته بندی جات