۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روز کتاب» ثبت شده است

خانم شیک پوش بنزسوار، وسط بزرگراه.

روز شنبه بلاخره موفق شدم جلد سوم رمانی که در حال خوندنش هستم رو از کتابخونه بگیرم و تا الان تقریبا ۲۰۰ صفحه شو خوندم. با این که این جلد آخر هست و یه غم عجیبی از تموم شدن این کتاب تو دلم نشسته نمیتونم شوق خوندنش رو تو وجودم خاموش کنم و نا خودآگاه میرم طرفش.

نزدیکای صفحه صدم بود که یکی از شخصیتای اصلی داستان در حالی که زیر نور دوماه ، تو تراس آپارتمان مخفی نشسته بود به این نتیجه رسید که از عمق وجودش به خدا ایمان داره در حالی تو ی بچگیش پدر و مادرش عضو یه گروه مذهبی متعصب بودن و باعث شده بودن که شخصیت داستان ، روزای سختی رو بگذرونه در نتیجه تقریبا ایمان رو رها کرده بود و یه جورایی از این چیزا متتفر شده بوده. 

ولی خب اون خدایی که اون توصیف میکرد یه خدای منحصر به فرد خودش بوده.

حس میکنم همه ی آدما یه خدای منحصر به فرد تو زندگیشون دارن. شاید حرفم کفر باشه ، شایدم حقیقت.

خدای منحصر به فرد اون تجسم یه خانم شیک پوش وسط یه بزرگراه بزرگه که وقتی اون ، برهنه کنار اتوبان ایستاده میاد و با یه کت بهاری اون رو میپوشونه و ...

من اگه بخوام خدای منحصر بفرد خودمو پیدا کنم به احتمال زیاد باید عمق تنهاییمو زیاد کنم و از تنهایی به خدا برسم.

ولی به هر حال، چوم... من زیاد در مورد این چیزا حرف نمیزنم.

  • марьям
  • دوشنبه ۱۷ دی ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • марьям
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
با چشمان باز بخوانید.