من
 
 

در دوران بچگی، حسنی ده شلمرود،اسطوره ی تنبلی بود. البته اسطوره های دیگه ای ام وجود داشتن مثل نمدی،سیندرلا،بل،آریل،زیبای خفته،مولان،راپونزل،یاسمین ،پوکوهانتس و در آخر اون خرگوشه تو اون داستانه که حوصله ی تعریفشو ندارم.البته الان خیلی دارم حسرت میخورم که چرا شاهنامه تو ی اسطوره سازی بچگی نقش نداشته؛ولی امروز نمیخوام در مورد شاهنامه بنویسم.(توروخدااا اگه بچه ی کوچیک دارید واسش شاهنامه و کلیله و دمنه بخونید. قصه ها خیلی تاثیر گذارن!!!)

 
از این همه داستان و کارتونی که من توی بچگی میخوندم و میدیدم ، فقط یه دونه اش توی زندگی م اثر گذار شده و اون کسی نیست جز حسن.
فکر میکنم تنها تفاوتی که باهاش دارم اینه که من حمومم رو به موقع میرم و نمیتونم با  حیوونا حرف بزنم. وگرنه من  موهام بلنده،به لاک مشکی  علاقه ی فراوان دارم و بیشتر اوقات ناخن هام بلندن ،حیوونا رو دوست دارم،تقریبا با تمام فلفلی ها و قلقلی های عمرم قطع رابطه کردم (حتی منم مثل اون از حموم بیرون متنفرم )،
و دچار تنبلی مزمنم(مظمن/مضمن/؟).
البته ممکنه معنای تنبلی برای هرکسی فرق داشته باشه. من به شدت برنامه هامو عقب می اندازم و نا خود آگاه خواب و اینترنت به تمام کارهای دیگه م ارجحیت پیدا کرده.
من واقعا نمیخوام اینطوری باشم چون حس میکنم اگه بخوام با همین روال پیش برم تا آخر عمرم تنها کاری که با رویاهام میکنم،بافتنشونه.
از یه جایی به بعد حس کردم منم مثل حسن باید با این لولو خرخره ی درونی بجنگم. (البته هنوز تصمیم نگرفتم که موهامو پسرونه بزنم.)
 
الان وسط یه جنگ نابرابرم،حس میکنم هنوز اونقدر قوی نشدم تا بتونم این بلای خانمان سوز رو از زندگی بندازم بیرون ولی مجبورم که بجنگم .
بعضی اوقات(مخصوصا وقتی یه نفر با خودش میجنگه)ممکنه به پوچی برسم. ممکنه بزنم زیر تمام باور و ها و رویا هام و پای کوبان بر زمین (!) محل رو ترک کنم.
تنها چیزی که در مورد این قضیه دوست دارم اینه که وقتی اون خستگی اولیه خاموش میشه؛دوباره همون رویا ها و باور ها بر میگردن بهم.
انگاردارن بهم میگن "درسته که تو باما بد تا میکنی ولی ما سرتق تر از اونی هستیم که فکر میکنی!!!"
 
 
 
+