حس میکنم اگه دستمو بذارم روی قفسه سینه م و فشار بدم دستم وارد یه حفره میشه که به یه ناکجا آباد توی یه کهکشان دیگه وصله. خیلی وقت نیست که این حفره توی وجودم پیدا شده. شاید از همون وقتی که از همه ی رویا ها و احساساتم بریدم. شایدم از اون وقتی که گذاشتم احساسی که نسبت بهش داشتم آزاد بشه.حقیقتا الان یه حفره ام که به خلأ وصله.نمی دونم چجوری میتونم پرش کنم و نمیتونم نا دیده ش بگیرم.شاید باید برگردم. شاید باید به همون سرگردونی مزخرفی که قبلا داشتم برسم و دوباره توی یه برزخ زندگی کنم.ولی یه صدای ضعیفی از عمق روحم میگه «تو باید ادامه بدی... این راهیه که با تمام وجودت خواستیش و انتخابش کردی!»

داستان دقیقا از اونجایی شروع شد که حس سرگردون بودن مث طناب دار دور گردنم پیچیده شده بود و داشت روحمو خفه میکرد. من یه موجود بی سر و ته بودم که به هر کاری که تو دنیا وجود داشت علاقه داشت و دورش پرشده بود از آدمایی که رو صورتشون یه ضبدر بزرگ کشیده بودن .از ورزش کردن ساعت چاهار صب تو پارک با یه سری پیرمرد و پیرزن تا قلیون کشیدن با آدمایی که دو هفته بود باهاشون آشنا شده بود. هیچ شکلی نداشتم. حقیقتا نمیتونستم  خودمو اونجور سرگردون قبول کنم. پس باید میرفتم سراغ اون قسمت روحم که خیلی وقت بود فراموشش کردم.همون قسمت که فقط و فقط مال خودم بود.همه ی آدما اون قسمت مخصوص به خودشون رو دارن. فقط باید پیداش کنن. من گذاشته بودمش تو ی یه گنجه تو انباری روحم واسه وقتی که نیاز دارم یه تصمیم مهم بگیرم.هنوزم نمیدونم دقیقا به چه دردی میخوره ولی میدونم که رفتار و وجود هیچ احد الناسی روش تاثیر نداره. و من دیگه نمیخواستم یه ظرف باشم که پر شده از آدمای اطرافشون . پس سعی کردم از اون کمک بگیرم.

«این کارو دوست داری ولی حس میکنی استعدادشو نداری؟بریزش دور!»

«اون آدمو دوستش داری ولی وقتی باهاشی حسادت کل وجودتو میگیره؟ تا نتونستی حسادتو بکشی باهاش رو به رو نشو»

«کل وجودت پر شده از عشقش ولی نمیتونی و نمیشه که بهم برسید؟بیخیالش شو!»

«از سیگار متنفری؟با آدمای سیگاری نگرد! آزار داری؟ رابطه هاتو محدود کن باهاشون»

«تحقیرت میکنن؟به جز سلام حرفی باهاشون نداشته باش! اجازه نده از لبخندت سواستفاده کنن»

«اون موقعیت آزارت میده ولی چون همه توشن میخوای برای بار هزارم امتحانش کنی؟ بیماری فرزند؟!»

...

و اینقدر تو موقعیتای مختلف اینجوری با خودم حرف زدم که کم کم خالی شدم. هنوزم در حال خالی شدنم. کم کم سایه ی این خستگیای این چند سال روی روحم سنگین تر شد . و خسته شدم. روزی هزار بار تصمیم به فرار میگیرم از خودم... از آدما... روحم آماده ی رفتنه ولی جسم همراهی نمیکنه و میگه باید بمونی. باید این حفره ی خالی رو پرکنی. باید کامل بشی بعد بری.من استاد فرار کردن از موقعیتایی ام که خیلی تلاش میخواد ولی از خودم که نمیتونم فرار کنم؟!

استاد اخلاقمون میگفت همه ی آدما احساس تنهایی میکنن. همه مون بدون شک! و هیچ چیزی نیست که پرش کنه. اول حس کردم که این حفره ی خالی مربوط به همون احساس تنهایی ازلی و ابدی بشره که معلوم نی کی قراره پر بشه. ولی نیست! این یه حفره ی شخصیه که هر روز داره حفره تر میشه!

نمیخوام بهش عادت کنم. باید کم کم خودمو بسازم.

هر وقت به خودم تو آینه زل میزنم یه آدم بی عمق خالی میبینم. و برام عجیبه. عجیب تر از این هست که دیگه خودتو نشناسی؟