سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

صدای شیون در اوج است... می شنوی؟


باران


میدانید؟ نمیتوانستم تا آخر هفته صبر کنم تا امروز را تعریف کنم.

امروز از آن روز های جادویی بود. کاملا جادویی!

اصلا به خاطر همین روز های جادویی اش عاشقش هستم.پاییز را میگویم.

صبح بخاطر یک لیوان چای اضافی ، با پدر نرفتم. به جایش سوار اتوبوس هفت صبح شدم. و امان از اتوبوس های هفت صبح!

خلاصه که به کلاس دستور دیر رسیدم. انگار همیشه قبل از یک کیف حسابی باید سختی بکشم.

از وسط های صبح بود که ابر ها کم کم در خود پیچیدند و باید دل همه تان را بسوزانم؛من امروز ارکیده را وقتی دیدم که باران می آمد!

شاید مهربان ترین چشم هایی را دارد که تا به حال دیده ام.و صدایش... به نظر میرسد قصه گوی خوبی می شود برای شب های پر ستاره!

وقتی با ارکیده خداحافظی کردم باران بند آمده بود. 

بخاطر تلاش هایم به خودم قول داده بودم برای خودم سی دی حسین پناهی را بگیرم. خیلی وقت بود نشانش کرده بودم.همیشه وقتی میرفتم شهر کتاب چشمم دنبالش بود. البته خیلی چیز های دیگر هم آنجا هست که همیشه چشمم به دنبالشان می دود.

بعد از شهر کتاب سوار اتوبوس شدم  و خداروشکر امروز هیچ کدام از هم کلاسی های قدیمم را در راه خانه ندیدم(از خوش شانسی های عجیب امروز).

خانه مثل همیشه گرم بود و ابر ها دوباره در هم پیچیده بودند. در هوای ابری پاییز و خستگی مانده بر تن ، فقط میتوان خوابید. پتو را دور تنم پیچیدم و بالشتم را در بغلم فشردم.

با صدای مهیب نور گیر اتاقم از خواب پریدم.داشت تگرگ از آسمان میریخت!

اینقدر زیاد و درشت بودند که حیاط را  به یک سفید خالخالی یخ زده ی ویران،تبدیل کردند.آقا فریبرز در باغچه مانده بود.مادر آوردش.

طوطی ها ترسیده بودند. در آغوششان گرفتم!

همزمان که تگرگ می آمد ابر ها کنار رفتند و جلوی چشممان یک رنگین کمان واضح واضح واضح شکل گرفت!میدانید؟ کل تابستان داشتم به این فکر میکردم که دیگر نمیتوانم یک رنگین کمان را واضح ببینم !و امروز...

وقتی تگرگ ها آرام گرفتند برای دوستانم نوشتم "دخترا چکمه هاتونو در بیارید واسه فردا"

و بعدش نوشتم "انگار ابابیل حمله کرده"

نمیدانم...همیشه وقتی باران می آید دلم میخواهد برقصم. بعد از تگرگ ریزان داشت باران می آمد و من در اتاق را باز گذاشته بودم و داشتم میرقصیدم...هیچ وقت در لحظه های اول دلتنگ نمی شوم. 

ولی بعدش رفتم پنجره را باز کردم.حسین پناهی را پلی کردم و به آسمان زل زدم.و دلتنگ شدم. به سرم زد برایش بفرستم "میبینی؟ دارد باران می آید... نمی دانی چقدر تگرگ آمد!"

ولی منطق میگفت نه! یک نه محکم! فقط منطق میتواند دل بیچاره ام را یک جا بنشاند و از این همه ورجه وورجه نجاتش بدهد.

به جایش به تشویش صدای حسین پناهی گوش دادم و دعا کردم وقتی باران بعدی آمد دیگر دلتنگش نباشم!



+عنوان یه قسمت از حرفای حسین پناهیه وقتی که صدای بارون رعد و برق (آسمون قرمبه !!!) در زمینه پخش می شد!

++امیدوارم شمام روزتون جادویی بوده باشه!

۳ نظر
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان