۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترسیدن» ثبت شده است

ترس دوم : رانندگی

سبز


نمیدونم از کجا شروع کنم.
امروز سر چایی عصرانه ، یهو مامانم حالت متفکر به خودش گرفت و بعد پنج دقیقه تفکر گفت "راستی مریم،تو قرار بود رانندگی یاد بگیریااا"
در اون لحظه کم بود حمله ی عصبی بهم دست بده. چشمامو توی حدقه گردوندم و در حالی که میخواستم خودمو بیخیال نشون بدم گفتم "مادر من، معلوم نیست یه ماه دیگه اصفهان باشم . دیر شده دیگه" .  مامانم در حالی که داشت بهم چشم غره میرفت برای هزارمین بار توی این چند وقت فرمودن " مگه دانشگاه قبول  می شی با این رتبه ت؟" و مهر خاموشی بر دهانم کوفتند.
 مثل همیشه که حق با مامانمه،رفتیم آموزشگاه سر  کوچه مون برای ثبت نام.
حدود سه سال بود که عکس پرسنلی مو عوض نکرده بودم. البته فکر میکردم که قیافه م هم فرقی نکرده. ولی خب نظر منشی آموزشگاه با من به کلی فرق داشت. واسه ی این که بتونم توی کلاس شنبه شرکت کنم،باید عکس جدید می آوردم و خانم منشی بهم یه عکاسی رو معرفی کرد که میتونه در عرض چند دقیقه عکسو برام آماده کنه.
مامانم اصرار داشت که با همون قیافه ی داغونی که رفته بودیم برای ثبت نام برم عکس بگیرم ولی واقعااا دوست نداشتم همچین عکسی روی گواهینامه م بیاد. واسه ی همین با تمام توان مقاومت کردم و این دفعه حرف من به کرسی نشست :)
فکر کنم یه ربع ساعت طول کشید تا من صورتمو آرایش کنم و در آخر مامانم میگفت که هیچ فرقی با قبل نکردم و فقط وقتمو هدر دادم. ولی خب من دوست داشتم توی عکس یه دختر قوی به نظر بیام( البته نمیدونم ربط آرایش داشتن با قوی بودن چیه ولی این حسی بود که من اون لحظه داشتم)
عکاسی  یکم از خونمون دور بود و توی طبقه ی  دوم یه ساختمون قرار داشت که راه پله ی خیلی تنگی داشت.عکاس یه آقا ی جوان بود که سرش توی گوشیش بود،البته به غیر از وقتایی که داشت با ما حرف میزد. و من به صورت خیلی اتفاقی!!! فهمیدم که داره کلش بازی میکنه.
فکر کنم حدود یه ربع ساعت بیشتر طول نکشید که عکسم آماده شد.
به نظر خودم از همه ی عکسایی که قبلا داشتم بهتر شده و دماغم کوچیک افتاده توی عکس ولی به این موضوع پی بردم که من توی ژست گرفتن واقعااا خنگم چون بعد از چندین بار که آقای عکاس گفت چیکار کنم ، خودش مجبور شد بیاد و حالت سرمو درست کنه.
 خداروشکر وقتی ما رسیدیم آموزشگاه هنوز نبسته بود و تونستم کامل ثبت نام کنم.
فقط تنها مدرکی که کم دارم ، مدرک پزشکیه که فردا باید برم دکتر.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و بتونم سالم این یه ماهو بگذرونم چون واقعا میترسم که یه بلایی سر خودم و مردم تو خیابون بیارم.


  • رویا باف
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

ترسیدن یا شجاع بودن؟ مسیله این است...

ناشناخته ها


توی مسافرتمون من توی حموم یه سوسک پیدا کردم و بعد از این که موجود بیچاره رو به جمیع ارواح پیوستاندم ؛از شاخکش گرفتم و توی کل خونه دور افتخار زدم.
داداشم و پسر خاله هام و خاله و مامان و داییم با دیدن سوسک مرحوم  ، یا شروع کردن به جیغ بنفش کشیدن یا فرار کردن و بعدش که مرحوم سوسک رو  تو ی سطل آشغال دفن کردم کلی فحش نصیبم شد :)
نمیخوام قضیه رو جنسیتیش کنم ولی این صحنه که من 150 سانتی در حالی که یه سوسک 5 سانتی دستمه و دارم دنبال داداشم که 190 سانت قد داره میکنم و اون در حالی که داره به جد و آباد من و سوسک مرحوم فحش میده،فرار میکنه واقعا خیلیییی خنده داره.
بعضی وقتا ، بعضی ترسا واقعا احمقانه و خنده دارن.
نمیگم من خیلی نترس و شجاعم، اتفاقا من یکی از ترسو ترین آدمایی هستم که وجود داره جوری که حتی از راننده شدنم میترسم و هر چی از اول تابستون تا حالا با خودم کلنجار رفتم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم،نتونستم.
قضیه اینه که تا کی میخوام خودمو پشت ترسام قایم کنم و ساکن بمونم؟
الان که فکرشو میکنم، میبنم خیلی از ترسایی که الان باهاشون مواجهم خنده دارن ولی واقعا منو از پیشرفت کردن باز داشتن و تنها راه شکست دادنشون روبه رو شدن باهاشون و مقاومت کردنه.
ولی سوال اصلی اینه که تا چه حد میتونم مقاومت کنم؟ممکنه یه روزی تسلیم بشم و برای بار هزارم به ترسام ببازم؟

  • رویا باف
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷
با چشمان باز بخوانید.
مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.
پذیرای محبت ها ، فحش ها و انتقادات شما.
روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.
دسته بندی جات