امروز دومین روز از کلاس های تئوری رانندگیم بود.

جلسه اول خیلی ترسیده بودم. من از محیط های ناشناخته واقعا میترسم ولی هیجان عظیمی هم برای کشف کردن و کنجکاوی دارم که باعث ایجاد یه پارادوکس توی ذهنم میشه.اصولا وقتی این پارادوکس برای من پیش میاد باعث میشه که نتونم حجم صدامو کنترل کنم و سوتی های خیلی وحشتناکی میدم.

البته این دفعه ، علاوه بر ترس از مکان های ناشناخته یه ترس دیگه هم داشتم. من خیلی وقت نیست که تونستم چادرمو بذارم کنار. برای همین سعی میکنم زیاد  تو ی  محله مون رفت و آمد نداشته باشم.چون واقعا نمیتونم حدس بزنم که واکنش بابا و عموم به این موضوع چیه.

پس دو تا انتخاب داشتم بدون چادر برم و با ترسم مقابله کنم یا چادر بپوشم و خشم و اضطراب زیادی رو که چادر بهم القا میکنه رو تحمل کنم.(بچه ها! منظور من این نیست که چادر بده اتفاقا شاید برای بقیه موثر هم باشه ولی من به دلایلی وقتی میپوشمش این اتفاق برام میفته و این موضوع کاملا شخصیه).

من راه حل اول رو انتخاب کردم چون قرار بود با ترسام مقابله کنم.

جلسه ی اول یکم دیر رسیدم و این باعث شد که بیشتر هول کنم و با صدای خیلی بلندی سلام کنم. یه خوش شانسی خیلی باحالی که اوردم  این بود که یکی از هم مدرسه ای ها مو دیدم که کلاس دوم رفت هنرستان.

میخوام اسمشو توی وبلاگم ژوزفین صدا کنم.ژوزفین،شاید یکی از جسور ترین دختراییه که دیدم و در عین حال خیلی هم زیباست. این باعث شد که یکم از ترسام بریزه .

جو بهم گفت که عکاسی میخونه و من سه بار پشت سر هم و بلند گفتم خوش به حالت که باعث شد یکم بعدش خجالت بکشم.

وسط کلاسم اینقدر سوالای زیاد و راحت پرسیدم که آخرش هی به خودم میگفتم "مریم جان،عزیزم،خفه شو!"

یکی از خجالت آور ترین کارایی که کردم این بود که  وقتی آقایی که صندلی جلو نشسته بود  دستشو آورد پشت صندلیش من نا خود آگاه پام خورد به دستش و وقتی میخواستم ازش عذر خواهی کنم به جای اینکه بگم" ببخشید که پام خورد به دستتون" گفتم " ببخشید که دستم خورد به پاتون" و بخاطر همین تا خود خونه مون خجالت کشیدم!!!

 چند شبی هست که نمیتونم بخوابم و دیشب تا حدودا ی صبح تونستم چند صفحه ای از کتاب آیین نامه رو بخونم و در نتیجه امروز سر کلاس آرامش بیشتری داشتم و هول نکردم. جوابام به موقع بود و سوالایی رو صرفا پرسیدم که دیشب برام پیش اومده بود.

حس میکنم دارم کم کم در مورد ترسام منطقی تر میشم و شاید یه روزی بتونم کنترلشون کنم و خودمو از این همه استرس نجات بدم.



+هم مدرسه ایم منو یاد "جو" توی زنان کوچک میندازه. شاید علت نامگذاری همین باشه.