۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

*دیر*


دیر


در چشم روز خسته خزیده است

رویای گنگ و تیره ی خوابی

اکنون دوباره باید از این راه

تنها به سوی خانه شتابی

 

تا سایه ی سیاه تو این سان

پیوسته در کنار تو باشد

هرگز گمان مبر که در آنجا

چشمی به انتظار تو باشد

 

بنشسته خانه ی تو چو گوری

در ابری از غبار درختان

تاجی به سر نهاده چو دیروز

از تارهای نقره ای باران

 

از گوشه های ساکت و تاریک

چون در گشوده گشت به رویت

صد ها سلام خامش و مرموز

پر می کشد خسته به سویت

 

گویی که می تپد دل ظلمت

در آن اتاق کوچک غمگین

شب می خزد چو مار سیاهی

برپرده های نازک رنگین

 

ساعت به روی سینه ی دیوار

خالی ز ضربه ای ، ز نوایی

در جرمی از سکوت و خموشی

خود نیز تکه ای ز فضایی

 

در قاب های کهنه،تصاویر،

-این چهره های مضحک فانی-

بی رنگ از گذشت زمان ها

شاید که بوده اند زمانی!

 

آیینه همچو چشم بزرگی

یک سو نشسته گرم تماشا

بر روی شیشه های نگاهش

بنشانده روح عاصی شب را

 

تو خسته چون پرنده ی پیری

رو می کنی به گرمی بستر

با پلک های بسته ی لرزان

سر می نهی به سینه ی دفتر

 

گریند در کنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آن ها که خفته اند بر این تخت

پیش از تو ، در زمان گذشته

 

ز آن ها هزار جنبش خاموش

ز آن ها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

 

لبریز گشته کاج کهنسال

از غار غار شوم کلاغان

رقصد به روی پنجره ها باز

ابریشم معطر باران

 

احساس میکنی که دریغ است

با درد خود اگر بستیزی

می بویی آن شکوفه ی غم را

تا شعر تازه ای بنویسی

 


  • پـــــِپ
  • جمعه ۶ مهر ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

اولین؛ باران بهاری



صدای چک چک باران ؛ مینوازد روحم را

در بین این همه ناامیدی و غم و ترس...

باران معجزه ی کوچکی بود، برای دلخوشی ام.

میدانم که تا چند ماه دیگر ندارمش.

صدایش را به جان میسپارم

و پنجره ها را باز میکنم تا بوی بهشت کل خانه را بگیرد!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️