۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

هو آررررررر یو ؛ ایرانی؟ ( چِدوری ، ایرانی؟ سابق)



 من زیاد اهل سیاست و اخبار و این چیز ها نیستم.چون آنقدر به زندگی ام استرس بیش از اندازه وارد میکردند که حتی بعضی وقت ها نفس کشیدن هم یادم میرفت.

ولی امشب وقتی دیدم پدر و مادرم ؛که همیشه ساعت ده شب خوابشان میبرد ؛ نشسته اند و دارند سخنرانی پرزیدنت امریکا را میبینند واقعا کنجکاو شدم ببینم قضیه چیست.

و میدانید؟تصمیم گرفتم به زندگی مینیمالستی روی بیاورم!!!

فکر کنم تنها راه زنده ماندنم پس از سی سالگی همین است.

و خداروشکر.

پ.ن:هنوز صدای رعد و برق میپیچه تو گوشام... هنوز قشنگه دنیا.کنکوری رو چه به این حرفا؟؟؟ صدای بارونو گوش بده و عیش کن :)

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۷

دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

اولین؛ باران بهاری



صدای چک چک باران ؛ مینوازد روحم را

در بین این همه ناامیدی و غم و ترس...

باران معجزه ی کوچکی بود، برای دلخوشی ام.

میدانم که تا چند ماه دیگر ندارمش.

صدایش را به جان میسپارم

و پنجره ها را باز میکنم تا بوی بهشت کل خانه را بگیرد!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.
دسته بندی جات