تنها

این روزها دیگر تمام اشتیاق اوایل پاییز رفته‌است.دانشگاه برایم عادی شده و به این نتیجه رسیده‌ام که هنوز در ارتباطات اجتماعی‌ام لنگ‌میزنم. امروز تولد یکی از همکلاسی هایم بود و از هفته‌ی قبل برنامه‌ریزی کرده‌بودیم که در ناژوان برایش جشن‌تولد بگیریم. ولی نشد ؛ چون هم پدر برنامه‌ریخته بود برویم آبگرم ، هم یکی دیگر از دوستانم مجبورشد به شهر خودشان برود.امروز قراربود برای همان دوست متولد شده‌ام در خوابگاه جشن بگیرند و برنامه ی تولد اصلی به هفته‌ی بعد منتقل شد. وقتی به پدرم گفتم که می‌خواهم به تولد بروم و با آن‌ها نمی‌روم ؛ آنقدر عصبانی شد که ترجیح دادم جیم بزنم و تا ساعت ها اطرافش پیدایم نشود. آخرش هم نتوانستم اجازه بگیرم.ناژوان هم نمی‌خواهم و طبیعتا اجازه ندارم که بروم.ولی من تلاش خودم را کردم.ولی کافی نبود. به جایش آبگرم هم نرفتم.چون به دردم نمی‌خورد.هر لحظه ، تنهایی مثل یک سطل آب سرد روی بدنم ریخته می‌شود و تمام وجود می‌دانم که تنها هستم.همه مان در تنهایی خویش غرقیم.ولی اگر به آبگرم می‌رفتم از شدت تنهایی گریه ام می‌گرفت؛ مطمئنم. البته می‌دانم که باید منطقی برخورد کنم و بپذیرمش. انگار هر چیزی را که بدون جاروجنجال و گریه پذیرفته‌ام ، تحملش برایم آسانتر شده. البته بعضی تنهایی‌ها دلپذیرند و من عاشقشانم. همان ها که در خلوت خودت برای آینده‌ات تلاش می‌کنی و کسی هم کاری به کارت ندارد.از تو انتظار ندارند که نقش بازی کنی و می‌گذارند خودت باشی. ولی تنهایی من از آن تنهایی هاست که با سرگردانی مخلوط شده.انگار بادبادکی هستم که در باد رها شده. تنها سوغاتی آسمان برایم تنه خوردن از پرنده هاست. ولی می‌دانم که می‌گذرند و بعد از مدتی از دردناکی این روزها کاسته می‌شود.برای همین آرامم.یک بادبادک آرام رها در دل باد!

+شعر تصویر از احمدشاملو ست.