۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم ها» ثبت شده است

ترس اول: آدمااا

عمه ی من ؛ عاشق درس دادن به بچه هاست.

و بیشتر زندگیش صرف درس دادن به بچه ها شده.

و خب کلا خیلی مستقله.

دیروز هم ، به قول خودش ، برای اینکه من از این تنبلی و بی حرکتی در بیام؛ منو همراه خودش برد سر کلاساش.

و بچه هایی که بهشون درس می داد واقعاااااا خوب بودن.

کلاس اولی که داشت بچه های دوره ی پیش از دبستان بودن که باید با شعر مفاهیم رو بهشون درس میداد.یکی از پسرااا عین خود مردا بود. همه ی حرکاتش مردونه بود که منو یاد این بازیگرای ایران قبل انقلاب با اون کلاها و ادا های غیرت مندانه شون مینداخت.

یکی  از دخترا  واقعااا شبیه دوران بچه گی من بود و عمه م اصرار داشت باهاش عکس بگیرم.ولی خب من نمیدونستم که مامان و بابا ی دختره هم دوست دارن که یه غریبه با دخترشون عکس داشته باشه یا نه؟

نمیدونم این حس عجیب که توی اون ساعات داشتم چی بود،  حس میکردم که بچه ها رو دوست دارم و واقعا دلم میخواد بهشون کمک کنم.در حالی که من بیشتر اوقات از بچه ها فراری بودم  و معلم خوبی نیستم حقیقتا.

یه چیزی که خیلی برام  عجیب بود ، در مورد یه خانومی بود که چادر عربی پوشیده بود و روبند داشت و پسرش رو آورده کلاس ثبت نام کنه.

خب قبل از شروع همه ی کلاسا از بچه ها تست میگیرن تا ببینن سطح ریاضی شون در چه حده. و پسر هم در حد یه بچه ی کوچیک سطح خوبی داشت.وقتی که مامانش گفت نمیخواد بچه شو بفرسته پیش دبستانی واقعا شوکه شدیم و وقتی که گفت دخترشو نفرستاده مدرسه و خودش بهش درس داده نزدیک بود از جام بلند بشم و بگم  چیییییی؟؟؟؟؟؟

از طریق منشی آموزشگاه فهمیدیم که اصولا این جور خانواده ها عضو گروه های خاص هستن که مقررات خاصی ام دارن. مثلا خانوم ها باید حتما روبند داشته باشن و نمیتونن از مغازه ای که فروشنده ش مرد هست خرید کنن، تلویزیون و اینترنت ممنوعه و بچه ها رو به محیط های آموزشی غیر مذهبی نمیفرستن. و از اونجایی که این جایی که عمه م کل تابستونشو صرفش کرده، یه محیط مذهبیه و بیشتر برای آموزش قرآن به کار برده میشه اشکالی نداشته که اونجا ثبت نام بشن.

عمه م به خانومه توصیه کرد که حتمااا پسرشو ببره مدرسه و بهش اطمینان فقط چاهار ساعت در روز قراره بچه ها برن مدرسه و خانواده بیشتر از مدرسه میتونن رو بچه ها تاثیر بذارن و نگران اعتقادات بچه هاش نباشه. بهش گفت که میتونه دخترشو ببره آموزش و پرورش تا ازش امتحان بگیرن و بره کلاس چهارم و گفت که همه ی روش ها فرق کرده جوری که فقط معلمای دبستان میتونن به بچه ها آموزش بدن.

من نمیخوام هیچ قضاوتی در مورد اون خانوم و روش زندگیش بکنم. چون هر کسی مختاره که هر جور دلش میخواد زندگی کنه.

به نظرم یکم بیشتر دارم رو خودم برای مواجه شدن با ترسام کار میکنم و دیروز یه قدم بزرگ بود برای مواجه شدن با ترسم از آدما.


+این مطلب خیلی خوب بود.{اموجی گریه از سر شوق}

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

کتابی که نخوانده ماند!!!



چند روز پیش کتابی را خریدم که در  خیلی از پیج های اینستاگرامی و کانال های تلگرامی تکه هایی از آن را خوانده بودم.قبل از خواندنش فکر میکردم حتما کتاب محشریست که اینقدر طرفدار دارد.

ولی وقتی شروع به خواندنش کردم،یک جور هایی دلزده شدم.نمیدانم شاید من کمی سختگیر شده ام ولی واقعا به نظرم یک کتاب مصنوعی بود که فقط جمله های قشنگی داشت.در نتیجه چند روزی ست کتاب بیچاره نصفه و نیمه زیر تختم رها شده به امید آن که روزی برسد و من حوصله ی کتاب مصنوعی داشته باشم !!!

این اتفاق که برای کتاب بیچاره افتاد خیلی نادر است چون من همیشه یا کتابی را شروع نمیکنم یا حداکثر تا یک هفته بعد تمامش میکنم؛مگر اینکه ترجمه ی افتضاحی داشته یا کتاب درسی باشد یا مصنوعی!!!

به نظرم آدم ها خیلی شبیه کتاب ها هستند(البته شاید فقط برای من اینطور باشد ؛)).اول آشنایی، درگیر جلد و بوی خوششان میشوی(من عاشق بوی کتاب نو هستم) کمی که میگذرد دیگر جلدش مهم نیست بویش هم که رفته است (البته اگر مثل من نباشید که به مارک بوکتان عطر خودتان را بزنید) میماند نوشته های کتاب!

بعضی آدم ها ترجمه ی خوبی ندارند؛ یعنی آن هارا نمیفهمی!!هر چقدر هم که عمق داشته باشند آخرش نمیشود که بخوانی شان،خسته ات میکنند!

بعضی آدم ها ی دیگر،شبیه کتاب های درسی اند.یعنی مجبوری با آن ها ارتباط داشته باشی... هر چقدر هم که خوب باشند آخرش اجبار،راه های جدیدی برای فرار فراهم میکند.

خیلی ها هم عمق ندارند!!!!مصنوعی اند.آنقدر به خودشان جمله های جینگول پینگول وصل کرده اند که در سطح آب مانده اند.نمیشود تحملشان کرد.

 و بعضی کتاب ها هم هستند که موقع خواندن نمیخواهی تمام شوند!نویسنده(یا مترجمی که ترجمه اش کرده)آن قدر قشنگ تو را در کلماتش غرق میکند که دلت میخواهد تا ابد در دریای معرفتش بمانی!!!این حکایت آدم های "آدم" زندگی هامان است.

شاید کتاب های خیلی خوبی را خوانده باشم ولی آدم های "آدم" زندگی ام انگشت شمارند.شاید من خودم هم آدم نباشم!!!

نمیدانم چرا اینقدر تعداد آدم ها کم شده است:(((


پ.ن:  شرمنده که کمی طولانی شد و شرمنده تر که پرانتز هایش زیاد شد!

پ.ن۲: اگر آدم های زندگیتان زیادند که خوش به حالتان.


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.
دسته بندی جات