صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


  • نظرات [ ۶ ]

من،لالایی،قصه های بچگی


این شب های نسبتا کوتاه تابستون ؛  نیاز شدید روحیم نسبت به لالایی بیشتر از بقیه شبا حس میشه.انگار برای خوابیدنم فقط صدای زمزمه ی لالایی تو گوشم جوابه و من مستاصل تر از همیشه م.

بعضی وقتا حس میکنم شاید یکی از اجدادم خون آشام بودن چون واقعا شبا _مخصوصا شبا ی تابستون_ به زور پلکام روی هم میفته.این میل به بیداری از بچگی همراهم بوده تا الان_البته بماند که الانم بچه م_ یادمه یه نوار داشتیم که هر شب مامانم برام میذاشت تا خوابم ببره ولی اینقدر صدای گرگ قصه وحشتناک بود که زهر ترک میشدم و ترجیح میدادم بیدار بمونم. هنوزم صدای اون لحظه هاکه مامان بزی پا روی دیوار خونه ی گرگ میکوبید و بچه هاشو طلب میکرد تو گوشمه و چقد کابوس وار بود این نوار.

این شبا یه آهنگ هس که به تلافی اون شبای بچگی گوش میدم و باعث میشه مغزم تو دریای افکارم شناور بشه و در حالی که دستاشو گذاشته زیر سرش، یه  نفس عمیق بکشه و بگه "آخیشش این شد یه چیزی..."



  • نظرات [ ۴ ]
از یه جایی به بعد فهمیدم رویاها فقط واسه بافتن نیستن؛ باید بدویی دنبالشون...بدو..

+لطفا از گذاشتن نظر و یا دنبال کردن وبلاگ من از روی رودربایستی اکیدا خودداری نمایید!!!.
Designed By Erfan Powered by Bayan