۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آخرشب ها» ثبت شده است

قدح اندیشه

من خیلی نوشتن در مورد شب ها رو دوست دارم .

چون کم کم همه چی ساکت میشه و فقط من میمونم و خودم.اینجوری میتونم افکار به هم ریخته ی کل روزمو مرتب  کنم و برعکس روزا، در مورد هر چی که به ذهنم میرسه منطقی فکر کنم.

حتی درس خوندن شب تا صبح رو ترجیح میدادم به مطالعه در طی روز.بازم بخاطر سکوت سهمگینیه که یهو دور و برمو پر میکنه.

نمیدونم شاید بخاطر اینه که هیچ وقت توی روز خونمون ساکت نبود.دنبال یه مقدار سکوتم تا آهنگایی که باعث میشن رویا ببافمو با صدای بلند پخش کنم و خودمو غرق کتابم کنم.

این وضعیتیه که تا آخر عمر عاشقش میمونم.

وقتی کسی نیست که قضاوتم کنه، مسخره م کنه و شاید تحقیرای دم به دم، خیلی راحت تر میتونم خودم باشم...

خب آدم کم کم از دور و برش میبُره و پناه میبَره به شبای سیاهی که خیلی سخت میشه خو گرفت بهشون.

همیشه این ترس باهام بوده که آدم جدیدی رو وارد زندگیم کنم.شاید اول که منو ببینید حسش نکنید ولی کم کم از فاصله گرفتتام هر کسی میفهمه .

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم...ولی حس میکنم مث دامبلدور باید بعضی خاطره ها رو در بیارم و بریزم تو قدح اندیشه تا ذهنم آروم بگیره .


  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

من،لالایی،قصه های بچگی


این شب های نسبتا کوتاه تابستون ؛  نیاز شدید روحیم نسبت به لالایی بیشتر از بقیه شبا حس میشه.انگار برای خوابیدنم فقط صدای زمزمه ی لالایی تو گوشم جوابه و من مستاصل تر از همیشه م.

بعضی وقتا حس میکنم شاید یکی از اجدادم خون آشام بودن چون واقعا شبا _مخصوصا شبا ی تابستون_ به زور پلکام روی هم میفته.این میل به بیداری از بچگی همراهم بوده تا الان_البته بماند که الانم بچه م_ یادمه یه نوار داشتیم که هر شب مامانم برام میذاشت تا خوابم ببره ولی اینقدر صدای گرگ قصه وحشتناک بود که زهر ترک میشدم و ترجیح میدادم بیدار بمونم. هنوزم صدای اون لحظه هاکه مامان بزی پا روی دیوار خونه ی گرگ میکوبید و بچه هاشو طلب میکرد تو گوشمه و چقد کابوس وار بود این نوار.

این شبا یه آهنگ هس که به تلافی اون شبای بچگی گوش میدم و باعث میشه مغزم تو دریای افکارم شناور بشه و در حالی که دستاشو گذاشته زیر سرش، یه  نفس عمیق بکشه و بگه "آخیشش این شد یه چیزی..."



  • پـــــِپ
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️