دیوانه ای که دیوانه تر شد :)




از صبح؛ مدام میبارید. صدای رعد و برق تمام خانه را برداشته بود و من در دلم ذوق مرگ میشدم که "این است ابهتت باران جان"

نمیدانم اردیبهشت است یا بهشت؟

نمیدانم خوشحال باشم از این همه بارانی که بارید یا شکر گزار؟

بعد از مدت ها؛ از آن باران های افسانه ای بود که فقط در خواب میدیدمشان.

از صبح در دلم غوغا بودکه "بزن بیرون دختر؛ خودت باش!!!" ولی ور محافظه کار ذهنم به بهانه این که "سرما میخورم و میشود قوز بالا قوز بین این همه درس "نمیگذاشت.

عصر کلاس داشتم و خوشحال بودم که میتوانم مسافتی طولانی را پیاده بروم و در باران روحم را حل کنم ولی مادر نگذاشت . با چهره ای عنق کلاس را شروع کردم و تا از آموزشگاه نزده بودم بیرون؛ اخم هایم باز نشد.

وقتی در پیاده رو(که دیگر پیاده رو نبود و شده بود حوضچه) قدم گذاشتم تمام کفش و پایین شلوارم خیس شد... تا عمق قلبم ذوقمرگ شدم. باران روی صورتم می نشست و من از درون شسته می شدم...

غم ها...

نا امیدی ها...

خستگی ها...

دلتنگی ها... (امان از دلتنگی ها)

همه شان با باران روی زمین می ریختند و روحم؛ بلند پرواز تر از همیشه؛ عطر باران را در خودش حل می کرد...!!

تصمیم گرفتم یک ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شوم و اطراف نزدیک ترین دانشگاه نزدیک خانه مان دوری بزنم...

بوی کاج های خیس خورده ی دانشگاه،هوای بهاری اش و دانشجو ها ی سرخوش مانده زیر باران، رویای آینده ام را در ذهنم واقعی تر می کردند. 

شاید جسمم بیرون از دانشگاه آرام آرام قدم میزد و قیافه خرکیفش را به نرده های دور دانشگاه نشان می داد اما روحم دور تک تک درختان دانشگاه رقصید به چهره ی دانشجو ها لبخند های عمیق زد و در تمام چاله های آب دانشگاه پرید!

در آن لحظات من پرنده ای بودم که انگار تازه از قفس آزاد شده بود...

عاجزم از توصیف حالم...

فقط میتوانم بگویم وقتی آسمان می بارد یک نفر روی زمین دیوانه میشود !!!

سوار اتوبوس که شدم ؛ پنجره های خیس اتوبوس و آهنگ ها روحم را کم کم سر جایش نشاندند.. در اتوبوس به خودم فکر کردم، آینده ی مبهمم ، دوستانی که دیگر ندارمشان و تمام تنهایی هایی که بدون او می گذرند!

شاید من تنها ترین روح بلند پرواز عالم باشم که هنوز هم با چیز های کوچک ذوقمرگ می شود !!

ایستگاه آخر؛ سر کوچه مان...

تمام محله مان از بوی باران و نان تازه و آش شله قلمکار پرشده بود...

آهنگ لیلی سینا حجازی را گوش میدادم و با مجنون همذات پنداری میکردم.

به آخرین دور خواندن "آی لیلی ها"ی سینا حجازی که رسید، دور خودم چرخی زدم و در گودال آب جلوی خانه مان پریدم، تمام شلوارم خیس شد، روحم آرام گرفت و من وارد حیاطمان شدم به رسم همیشه داد زدم "سلاملکممم،من اومدممم!!!"

پ.ن: روز کتاب مبارکتان باشد.برای من که حسابی مبارک بود.

میم . الف
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۳۷
:))

پاسخ :

*__*
مسـ ـتور
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۷:۰۸
ان شاء الله همه ی روزات مبارک باشن (: 

پاسخ :

منونم مستور جانم ایشالا روزای تو عم به مبارکی بگذره :))
حوا ...
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۵:۳۱
پس بالاخره آروم شدی :)

پاسخ :

اوهوم:) فک کنم فقط دلم بارون میخواست.
صـــا لــحـــه
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۳۵
معلومه من دیگه پیر شدم که فقط زیر بارون سرما میخورم :)
ولی ۱۸ سالگی حس همین خوشی هاست
یاد اون روزی که با کتونی سفید رفتم روی برفِ دست نخورده‌ی تمام پیاده رو ها؛  به خیر!

پاسخ :

اختیار دارین ، آدم تو هر سنی میتونه جوون باشه :)
من تا الان فک میکرم منم که فقط دوست دارم همه برفای دست نخورده رو افتتاح کنم *___* خیلی حس خوبیه !

Haa Med
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۱:۰۳
ممنون از لطف شما. هنوز مونده. آخرهای ماه هست.

پاسخ :

پس پیشاپیش مبارک باشه ^___^
جناب قدح
۰۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۰:۴۸
سلام :)

بارون واقعاً عالیه ...

درود بر رویا باف :)

پاسخ :

بارون عشقه :)))
درود بر شما!!
ار کیده
۰۳ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۴۲
ای جانم :)
منم امروز زیر بارون آهنگ سینا حجازی گوش میدادم. چقد سرخوشانه ست آهنگاش .. دوس میدارم :)

ایشالا بهار دیگه تو دانشگاه، حظ بارون رو ببری ^-^

پاسخ :

^____^
اوهوم انگار تو صداش معجون آرامش و خوشحالی ریختن *___*
و اینجا باید بگممم که چه تفاهمیبیی ^____^

امیدوارم خدا از دهنت بشنوه و منو از شر کنکور نجاتم بده :))
Haa Med
۰۳ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۳۹
چه قلم قشنگی دارید در نوشتن.
خیلی قشنگه اردیبهشت. واقعاً بهشته. من یه اردیبهشتی هستم و این ماه رو خیلی دوست دارم. واقعاً زیباست.
اینجا هم از نیمه شب تا صبح رعد و برق بود و باران. صدای آرامش بخشی داره.

پاسخ :

ممنون، شما لطف دارید ^___^
پس تولدتون مبارک *_*
کاش بیشتر بشن این بارونا ی قشنگ .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این وبلاگ حاوی تراوشات مغزی یک هجده ساله ی رویا باف است .
لذا در هنگام خواندن مطالب احتیاط لازم را رعایت کنید و در صورت لزوم از عینک ایمنی اسفاده نمایید !
Designed By Erfan Powered by Bayan