روز شنبه بلاخره موفق شدم جلد سوم رمانی که در حال خوندنش هستم رو از کتابخونه بگیرم و تا الان تقریبا ۲۰۰ صفحه شو خوندم. با این که این جلد آخر هست و یه غم عجیبی از تموم شدن این کتاب تو دلم نشسته نمیتونم شوق خوندنش رو تو وجودم خاموش کنم و نا خودآگاه میرم طرفش.

نزدیکای صفحه صدم بود که یکی از شخصیتای اصلی داستان در حالی که زیر نور دوماه ، تو تراس آپارتمان مخفی نشسته بود به این نتیجه رسید که از عمق وجودش به خدا ایمان داره در حالی تو ی بچگیش پدر و مادرش عضو یه گروه مذهبی متعصب بودن و باعث شده بودن که شخصیت داستان ، روزای سختی رو بگذرونه در نتیجه تقریبا ایمان رو رها کرده بود و یه جورایی از این چیزا متتفر شده بوده. 

ولی خب اون خدایی که اون توصیف میکرد یه خدای منحصر به فرد خودش بوده.

حس میکنم همه ی آدما یه خدای منحصر به فرد تو زندگیشون دارن. شاید حرفم کفر باشه ، شایدم حقیقت.

خدای منحصر به فرد اون تجسم یه خانم شیک پوش وسط یه بزرگراه بزرگه که وقتی اون ، برهنه کنار اتوبان ایستاده میاد و با یه کت بهاری اون رو میپوشونه و ...

من اگه بخوام خدای منحصر بفرد خودمو پیدا کنم به احتمال زیاد باید عمق تنهاییمو زیاد کنم و از تنهایی به خدا برسم.

ولی به هر حال، چوم... من زیاد در مورد این چیزا حرف نمیزنم.