«من هر روز اینجا منتظرتم.

هر روز صبح ، از همون موقع که آفتاب می‌زنه چشمام به آسمونه تا وقتی که آسمون رنگ عوض می‌کنه و خورشید آب میشه تو زمین.

دیگه از بس منتظرت موندم وقتایی ام که منتظرت نیستم چشمام نا خودآگاه تو آسمون پی تو می‌گردن. بقیه فکر می‌کنن من دل ندارم. ولی تو خودت بهتر از همشون می‌دونی که چقد دل نازکم.

دقیقا هفتاد و هشت روز و چن ساعته که تو چشات شبنم جمع شد و گفتی نمی‌تونی دیگه بمونی.

بعدشم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده اینجا بار و بندیلتو جمع کردی و رفتی.

ولی از چشات خوندم که برمی‌گردی.

تو مال منی ، آخرش جات همینجاس.

البته دلم طاقتش طاق شده.

هر شب وقتی که ماه می‌زنه کلی باهم گریه می‌کنیم. نبودنت درد داره متاسفانه. خیلی درد داره.

ولی تو انگار عین خیالت نی. شایدم هست نمی‌خوای به روت بیاری.

تو نبودم گریه نکنی آااا. بخند. می دونم جونت به اشکات وصله. ولی سعی کن بیای. راستش تو تنها دوستم تو این چند سال بودی. تو تنها کسی بودی که حس کردم بینمون فاصله ای نیست. ولی الان ببین کاراتو...اندازه ی چندین هزار فرسخ بینمون فاصله س.

فصل عوض شده. همه جا خاکستریه برام بدون تو. دنیام سرده بدون تو.

بعضی وقتا به سرم می‌زنه که کاش هیچ وقت باهات آشنا نمی‌شدم.ولی بعدش با خودم می‌گم اگه تو نبودی زندگیم معنا نداشت. خلاصه که درسته نیستی ولی گرما بخشیدی به تنم.

کاش زود برگردی. کاش وقتی برمی‌گردی همینجا باشم...»

درخت از دلتنگی هایش برای پرستو ، قاصدک می‌ساخت.