این روزها به طرز خوشحالی خسته ام!

از آن خسته های خوشحال که خستگی شان را با تمام دنیا عوض نمیکنند.

چند روز پیش به طرز مضحکی ، پله برقی کیف پولم را بلعید و هر ظهر کارم شده بروم و سراغی از کیف پولم بگیرم. امروز که رفتم دنبال خبر جدید نگهبان پله برقی ها به من گفت که به غیر از او شماره ام را  به مامور کارت ها هم داده ام و واقعا باید مواظب خودم باشم و اینقدر زود شماره ام را به مردم ندهم!!!

آخرش هم بعد از این همه قضاوت و افترا و تهمت که هیچ کدامشان صحت نداشتند یک «تو هم مثل دخترم میمونی» گذاشت ته حرف هایش که ناراحت نشوم.

البته من به گامتم هم نبود این حرف ها. نمی دانم از کی اینقدر نسبت به این حرف ها بی حس شدم ولی اگر پپ یک سال پیش این حرف هارا می شنید صد در صد گریه اش می گرفت.

چند روز پیش هم حراست دانشگاه به ظاهرم ایراد گرفت و یک برگه پر از توصیه و نصیحت داد دستم که دفعه ی دیگر اینجوری نیایم دانشگاه. حقیقتش اگر پپ یکسال پیش این ها را می شنید از غم و غصه تا چند روز آن ور ها پیدایش نمی شد.

این روز ها به جای این که وقت ناهار را با دوستانم بگذرانم در کتاب خانه می مانم.وقتی هم به خانه میرسم خسته و گشنه یک گوشه می افتم و نای حرف زدن ندارم ولی حتی نسبت به این ها هم بی حس شدم.

اگر پپ چند ماه پیش وضعیت الانم را می دید صد در صد شوکه می شد.ولی الان خوشحالم. از این که کمی منطق چاشنی رفتارم کرده ام خوشحالم . از این که آرام گرفته ام خوشحالم. و از این که دارم صبر میکنم و به خودم برای رشد کردن و بزرگ شدن وقت میدهم راضی ام. 

البته هنوز هم دلتنگم

هنوز هم ذوقمرگ می شوم

هنوز هم سوتی های مزخرف می دهم 

هنوز هم... هنوز هم....

ولی بی حس شده ام.