دیدگان

نه

پرس و جو مکن

حالم خوب است

همین دم دمای صبح

ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

می‌گفت ملائکی مغموم،ماه را به خواب دیده‌اند

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت.



باران می‌آید 

و ما تا فرصتی... تا فرصت سلامی دیگر خانه‌نشین می‌شویم.

کاش نامه را به خط گریه می‌نوشتم ری را.



چرا باید از پس پیراهنی سپید

هی بی صدا و بی سایه بمیریم!

هی همین دل بی قرار من ، ری‌را

کاش این همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند.

ری‌را ! ری‌را !

تنها تکرار نام توست که می‌گویدم

دیدگانت خواهران باران اند.



                                                         |  سید علی صالحی  |