خیال ها...این نعمت های خدادی که بعضی وقت ها شک می‌کنم واقعا نعمتند یا زحمت!دچار یک فروپاشی عظیم فکری شده‌ام.

فکر می‌کنم من یک خیالم. یک خیال حوصله سر بر در ذهن یک انسان دیگر. و الآن دارم سگ دو میزنم که کمی از حوصله‌سربربودن خیال انگیزم بکاهم. دارم تلاش می‌کنم خیال خوبی باشم که فراموش نشوم. به اطراف بیشتر نگاه می‌کنم. دور و برم را لمس می‌کنم. به ملودی روح های اطرافم گوش می‌دهم و هر روز صبح طلوع را تماشا می‌کنم.

همه ی ما خیال هستیم. خیال هایی در ذهن اطرافیانمان. بعضی ها بیشتر می‌مانند و بعضی ها کمتر.ومن از آن یک ثانیه ای ها هستم در ذهن اطرافیانم. همان ها که در کوچه پس کوچه های ذهن پنهان می‌شوند و نمی‌شود پیدایشان کرد.و قسمت عجیبش اینجاست که راضی ام به این پنهان بودن. راضی ام به در ذهن ها مردن و واقعا زندگی کردن.

دوست دارم برای خودم خیال انگیز باشم. یک خیال در سحر صورتی رنگ روز مرگم.به مرگ فکر می‌کنم. نه این که بخواهم بمیرم. به مرگ خیال ها و رویا هایم. و من هم روزی به آن ها می پیوندم.

[مدیا پلیر پرتقال من را میخواند،اشک ها... اشک ها!] و می‌دانید شاید باید برای خودم باشم!یک خیال فقط در ذهن خودم.


+همیشه تصمیم داشته ام داستان هایم را اینجا بنویسم و آخرش نوشتنم به خودم ختم می‌شده . دنبال فرصتی برای یافتن خودم در بین خیال هایم هستم. داستان می‌نویسم... حتما حتما!!!