سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

*یاد یک روز*


افق


خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان ، دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید


موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابر ها

پرده ای نیلوفری افکنده بود


"دوستت دارم" خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لب های من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من


ناله کردم:"آفتاب... ای آفتاب...

بر گل خشکیده ای دیگر متاب"

تشنه لب بودیم و او مارا فریفت

در کویر زندگانی چون سراب


در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او


آه...کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش هم رنگ افق ها می شدیم!


+به فروغ  این هفته رسیدم :)) چقد خوشحالم!

+آقااا...این شعر یه جوریه انگار بانو با کراش گرامشون نشستن تو بالکن ویلای شمالشون ، دارن چای دارچینی مینوشن که یهو از دهان مکروش میپره که دوستت دارم کراش گرامم میبوسنشون ولی بعدش پشیمون میشن جوری که دلشون میخواد تو افق محو شن. 

+"دوستت دارم...خموش و خسته جان"


۴ نظر
هاتف ..
۱۴ مهر ۲۰:۴۸
اووووووووو

پاسخ :

...🤷🏻‍♀️
dreamer :)
۱۳ مهر ۲۳:۳۲
خیلی قشنگ:)

پاسخ :

مچکر ^_^
Haa Med
۱۳ مهر ۲۲:۰۲
چه عکس قشنگی مرتبط با موضوع.
اون گربهه رو چه درازی کشیده.

پاسخ :

^___^ ممنون .البته همه ش بخاطر تصویرگر و شاعره من که هیچ کاره م.
متوجه گربه هه نشده بودم 🤔🤔🤔چه جالب.
00:00 :.
۱۳ مهر ۲۰:۱۹
عالی

پاسخ :

ممنون ^_^
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان