سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

موجود سیاه مضحک_خوفناک


سیاه



این هفته رویای نصفه نیمه ای داشتم از اعماق وجودم.

به احتمال زیاد هفته یا هفته های بعد تکمیل می شود.


برای خواندن به  ادامه  برو :)




آقا فریبرز صورت کوچولوش رو از توی  لونه ش بیرون آورده بود و داشت زل به زل به من نگاه می کرد.بهش گفتم :" ببین، من که میدونم تو میتونی حرف بزنی؛حتی بعضی شبا دیدم که جیم میزنی و آخرش زیر کابینتا پیدات میکنیم.امشبم دیدم تا ستاره پلیسا اسمتو شنیدن چه احترامی گذاشتن. پس لطفا برام فیلم بازی نکن و خودت باش."

از غروب حدود چند ساعتی بود که داشتم باهاش حرف میزدم که مقر بیاد و باهام حرف بزنه ولی انگار نه انگار!

با چشمای درشتش زل زده بود بهم و خمیازه می کشید انگار که بخواد با زبون بی زبونی بگه "دست از سرم بردار دیگه..."بعد از این که تو سکوت یکم نگاهش کردم یکراست رفتم کل چراغای خونه رو خاموش کردم و روی تختم دراز کشیدم.مثل همیشه هندزفری گذاشتم توی گوشم و ساکت زل زدم به نورگیر اتاقم که ستاره های شبرنگم داشتن وسطش میرقصیدن.

گوشام غرق آهنگ بودن که حس کردم گوش راستم نمی شنوه. برای یه لحظه احساس کردم یه گنجشک از حنجره تا ته معده م مثل جت پرواز کرد و بین پیچ و تاب روده ی باریکم گم شد.ور ترسوی مغزم  بهم التماس میکرد "توروخدا طرف راستو نگاه نکن"ولی تصمیم گرفتم اگه قراره بمیرم قاتلمو ببینم و بمیرم پس سرمو به طرف راستم چرخوندم و با دوتا بیضی سفید درخشان مواجه شدم.اون دوتا بیضی سفیدم صاف زل زده بودن تو چشام انگار که واقعا چشمن.زبونم بند اومده بود ... دو دستمو گذاشتم رو دوتا چشمام  و سعی کردم تو جام بشینم و توی طول این پروسه به خدا التماس کردم که کاش فقط یه توهم ساده بوده باشه.
ولی نبود...

وقتی دستمو آوردم پایین با دوتا بیضی سفید براق مواجه شدم که به لطف مهتاب، حجم سیاهی هم که دورشو گرفته بود؛مشخص بود.انگار یه آدمه که به طرز مضحک-خوفناکی داره کم کم محو میشه و از چشای بیضی شده ش نور میزنه بیرون. من فقط داشتم نگاهش می کردم ولی اون به ازای هر ثانیه ای که می گذشت چند سانتی میومد جلو تا جایی که دماغ یخ کرده ش خورد به دماغم ، منم تو یه ثانیه یخ زدم و زبونم شروع کرد به شر و ور گفتن بدون اینکه کنترلی روش داشته باشم!

-:"بسم الله الرحمان الرحیم... بسم الا... بسم الله الرحمان الرحیم (این یکی رو با حفظ قواعد و صوت عربی و این چیزا گفتم) به جان خودم اگه بلایی سر فک و فامیلت آوردم غیر عمدی بوده. تورو جون عمه بزرگه ت منو تسخیر نکن . قول میدم دیگه شبا داستان جنی نخونم. لااقل اگه میخونم بعدش این قد نترسم که تا صب پیش مامانم بیدار بمونم. لااقل اگه میخوای تسخیرم کنی بذا قبلش..."

همینجور داشتم فک میزدم که حس کردم اون حجم سیاه داره لبخند میزنه... نمیدونم داشت لبخند میزد یا نه ولی هر چی بود شبیه لبخند بود!

و ییهو یه صدا که انگار از ته در میومد گفت:

-:"سلام پِپ"

 


۴ نظر
مسـ ـتور
۰۶ مهر ۰۶:۲۷
وای تخیلات منم دست کمی از اینا ندارن! خیلی باحالن ولی ((:

پاسخ :

پس بنویسشون ما عم فیض ببریم :))
ممنون از لطفت عزیزم :*
Haa Med
۰۶ مهر ۰۰:۵۸
هممم.
از ترس و چیزهای ترسناک خوشم میاد.

پاسخ :

🤔😌
پس فک کنم از این رویا خوشتون بیاد.
لنی ..
۰۵ مهر ۲۳:۲۱
ببینید ببینید  ، انیمه های Hayao Miyazaki همه عالی هستن ... مخصوصا همین sprited away

پاسخ :

خیلی مچکرمم از ته دل.
واقعا دلم یه تجربه ی جدید میخواست.
لنی ..
۰۵ مهر ۲۲:۰۶
قشنگ بود ... این موجود سیاه منو یاد اون شخصیت سیاه رنگ خوفناک انیمه sprited away انداخت  ...

پاسخ :

🤔🤔
ممنون.
من تا حالا انیمه ندیدم 😑🤔🤔🤔
شاید واسه تقویت تخیلمم که شده باید ببینم.
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان