بعضی وقتا میشینم تو ی ایوون و زل میزنم به آسمون.

به لطف آب و هوای کم ابر اصفهان. تقریبا همیشه یه پهنه ی آبی دارم که چند وقتی هست بخاطر ساخت و سازای اطرافمون شده یه مستطیل کوچولو ی آبی.

هر از گاهی سرو کله ی چند تا کبوتر پیدا میشه که دست جمعی دارن پرواز میکنن و من با چشم اینقدر دنبالشون میکنم که گم میشن توی مستطیل آبیم. ولی چند دفعه م شده که یه کبوتر تنها خیلی نزدیک تر به زمین پرواز میکرد و همچنان که ریپ میزد هی دور خودش میچرخید.

به نظرم اومد که شاید بال هاشو چیده باشن.

و دلم سوخت.

ولی بعدش به ذهنم رسید که من حتما توی زندگی قبلیم یه کبوتر باز قهار بودم.

از بس که به آسمون نگاه میکنم.

از همون اول زیاد به آسمون نگاه میکردم.

ابرا برام جالب بودن.

شکلشون نه.

حرکتشون.

انگشتمو میذاشتم کنار ابره و چند لحظه بعد ابره انگار که دشمنشو دیده باشه از انگشتم دور میشد.

آخرین بار پنج ثانیه تونستم به خورشید نگاه کنم ولی بعدش بیناییم به طرز ترسناکی وحشتناک شد یا حتی برعکسش.

هنوزم سعی میکنم به خورشید نگاه کنم.

نمیدونم از کی فهمیدم که نگاه کردن به آسمون آرومم میکنه.ولی از وقتی یادمه وقتی ناراحت بودم یا دلتنگ یا عصبانی یا غمگین یا حتی خوشحال به آسمون نگاه میکردم.

شروع میکردم به حرف زدن.با خدای خیالیم؟ شاید. با خودم؟ شاید. با ابرا؟ شاید. با ستاره ها؟ شاید. ولی حرف میزدم.درخواست میکردم، آرزو میکردم.

همیشه وقتایی آرزو میکردم که بارون میومد. البته اونم یه مراسم خاص داشت.دستا رو دو طرف بدنم آویزون میذاشتم و سرمو میگرفتم بالا. تو دلم دعا میکردم.التماس میکردم. و بعدش دلم خوش میشد.شاید به نود در صد چیزایی که اون موقع میخواستم نرسیدم.شاید فرشته ی من وسط راه دعامو گم کرده بود.شاید اصلا فرشته ها اینقدر سرشون شلوغ بود که منو حساب نمیکردن.

شایدم من ادم تلاشگری نبودم. ولی همین که دلم خوش میشد، همین که سر تا پام خیس میشد و بعدش کنار شوفاژ دندونام روهم بند نمیشدن کلی قشنگ بود برام.

البته هنوزم این کارو میکنم ولی کمتر.

نمیدونم از کی این حرف مامانجون که میگفت "دختر باید تو کل راهی که تو خیابون میره سرش به طرف کفشاش باشه"تو زندگیم پیداش شد ولی از یه جایی به بعد همه ش به کفشام نگاه کردم و همون موقع ها بود که عاشق کفش خریدن و کفشای جور وا جور شدم ولی دیگه تو راه خونه سر به آسمون نبودم. همچی مظلوم و بی آسمون شدم انگار که آسمون گرفته.البته بعد از چند سال واقعا زمستونا آسمون میگرفت.( و میگیره)

نمیدونم امسال پاییز کجام... نمیدونم اصلا قراره زنده باشم یانه... ولی از ته دلم منتظرشم. از ته دلم منتظر آسمون پاییزم. و خنکی ش. و برگا و دفتر و دستکا و توفیق اجباری ارتباط خیلی بیشتر با ادما ی نا‌آشنا.

تابستون آسموناش صورتی و نجیبه ولی پاییز یه چیز دیگه س.

آسمون پاییز.