فردا امتحان آیین نامه دارم؛سرم تو کتاب آیین نامه س که تلفن زنگ میزنه. مامانه:

-:الو ... مریم جون! قربون دختر خوشگلم برم. این سبد سبزی رو که شستم گذاشتم گوشه حیاط بردار بیار خونه مامان جون!"

همیشه وقتایی که برام یه کار سخت و سنگین داره قربون صدقه م میره!

چشمامو تو حدقه میچرخونم و چادر گل گلی مو به قدم میکشم !

 برعکس بقیه شبا آسمون حیاط مون خیلی پر ستاره س.به طرف ستاره ها داد میزنم"حیف که مامان کارم داره وگرنه یه چند ساعتی وایمیستادم باهاتون گپ میزدم قشنگااا!!!"

سبد سبزی از گوشه ی حیاطمون بهم چشمک میزنه.از چند متری ام میشه فهمید که چقد سنگینه.

خلاصه که چادرو سفت دور خودم میپیچونم و سبدو خرت و خرت رو زمین میکشم.

در خونه مون رو که باز میکنم به جا کوچه مون یه عالمه ستاره میبینم. اگار که خونه مون از زمین جدا شده باشه و رفته باشه کف کهکشان !

جیغ میزنم " ای وووووول این شد یه چیز درست و حسابی!" و عین سوپر من چادرمو پشت سرم شنل میکنم و می دوم و می دوم و می دوم؛ انگار نه انگار که قرار بوده یه سبد سبزی ببرم خونه مامانجون.

ستاره ها یکی یکی میگن "سلام" من میگم "علک سلام"

خلاصه از بس میدواَم و میگم علک سلام خسته میشم و میشینم. چادر گل گلی مو  گوله میکنم و میذارم کنارم.به موهام باد میزنه و موهام عین این ربانا که وصلن به پنکه پشت سرم تکون تکون میخورن!

یهو صدای مامانم از خیلی نزدیک میاد که " امسال اگه هفت تا صندوق بخریم به نظر به صرفه تره ولی کیلویی دو و پونصدم خیلی گرونه!!!"

نمی بینمش...

صداش هست ولی خودش نیست! بعدش صدای مامانجونم میاد " پارسال نه تا صندوق خریدیم و این آخریشه!برای بقیه م باید یکم جدا بپزیم.همون نه تا صندوقو میخریم، ارزون باشه که چه بهتر! دیروز وانتیه که اومده بود دم خونه میگفت کیلویی دو و سیصد!"

تو سرم میپیچه گوجه... گوجه...گوجه...

ور اعصاب خردکن ذهنم میگه رب گوجه... رب گوجه... رب گوجه...

بهش میگم "خنگول جان، خودم میدونم گوجه رو واسه چی میخوان نیاز به راهنمایی شما نبود !"

تو همین گیر و دار تمام ستاره های اطرافم با صدای " تق" تبدیل به گوجه میشن!

تق... تق...تق...

اطرافم پر گوجه میشه،انگار که توی یه باغ کهکشانی گوجه م . خوشحال و خندان چادر گل گلی رو بر میدارم و یکی یکی گوجه می ریزم توش. با ذوقمرگی تمام داد میزنم " مامااااان...دیگه دلواپس گوجه نبااااش!!! یه باغ گنده اینجا هست."

ولی انگار اونا صدامو نمی شنون چون هنوز صدای صحبت کردنشون میاد ولی یکم دورتر!

دست آخر گوشه های چادر گل گلیه رو بهم گره میزنم و یه قلمبه ی گنده ی گل گلی پر از گوجه می سازم!

قلمبه بر دوش راه می افتم.هنوز دوقدمم نرفتم که احساس میکنم دارم توی یه مرداب فرو میرم.یه مرداب کهکشانی!

صدای آژیر ماشین پلیس میاد و کم کم سرو کله ی خود ماشین پلیسم پیدا میشه.

یه ستاره ی گنده که یه کلاه نظامی سرشه با یا ستاره  که مانتوی نظامی پوشیده و رژ زده از ماشین پیاده میشن. 

تو دلم میگم " یا بسم لا اینا چرا پلیسا شون همچینی ان؟"

ور شاهین اس تو ی ذهنم میگه " مدلش همچینی اس"

ولی به پلیسه  میگم "جناب سروان به جان بچه م من برچسب راننده ی مبتدی رو خریدم ولی یادم رفته بزنم به ماشینم وگرنه اصلا قصد اینو نداشتم که بپیچونمش"

پلیسه انگشت شست و اشاره شو میذاره رو چشماش و به نشانه ی تاسف سر تکون میده پلیس خانومه هم اخمشو غلیظ تر میکنه و میگه خانوم پپرونی عزیز!شما جرمتون دزدیه ! چرا چرت می گید؟"

تو دلم میگم " عه ... اسم جدیدمو هم که میدونه!"

ولی تو روش میگم "والا ما هیچ جا ندیدیم ستاره هایی که تبدیل به گوجه میشن صاحاب داشته باشن ! چه حرفاااا!"

جناب سروانه برای بار سوم سری از روی تاسف تکون میده " دختر جون مالی که متعلق به خودت نیست قطعا مال دیگرانه نباید که الله بختکی برداری و بری فرزندم!"

تو دلم میگم " عه ... حتی ستاره هام می دونن ما از ستاره ها به وجود اومدیم...چه جالب!"

ولی تو روشون سعی میکنم ادای آدمای ناچار و بیچاره رو دربیارم و با طفلکی ترین حالت ممکن میگم " خب حالا میگید تو این مردابی که گیر افتادم چیکار کنم؟"

جناب سروانه که یکم اخماش باز شده میگه " سعی کن اون جسم گلدار ناشناخته رو از روی ستاره ها پس بزنی و بذاری نفس بکشن چون بار اولت بود و تازه کاری میتونیم آزادت بذارین ولی دفعه ی دیگه که ستاره های ت.ح.د رو برداری مجبوری برای چندین سال نوری بری سیاهچال؛دختر جون!"

قیافه م در علامت تعجب ترین حالت ممکن خودش قرار میگیره ولی یه گوشه از ذهنم ، ور خسیس داره جیغ کشان از تمام سیناپس های عصبی گذر میکنه!

در حالی که لبامو برمیچینم گره ی چادر گل گلی مو باز میکنم و در عین تعجب میبینم که یه سری ستاره جیغ کشان خارج میشن. آخرین ستاره که خارج میشه برام زبون در میاره و یه چیزی میگه که نمیفهمم چون همون موقع غیب میشه.

بهشون میگم "لااقل یکی شونو میدادید ببرم واسه آقا فریبرز؛ خیلی گوجه دوست داره:("

خانم پلیسه از جیب مانتوش یه ستاره در میاره و میده بهم! ستاره ی خواب آلود تو دستام خمیازه میکشه و جلدی تبدیل به یه گوجه فرنگی ریزه میزه میشه که دوتا چش داره.

هردوشون سلام نظامی میدن و حس میکنم زیر پام داره خالی میشه. نا خوداگاه جیغ میکشم و یه لحظه بعد خودمو تو حال خونه ، در حالی که گوشی تلفن تو دستم داره جیغ ممتد میکشه پیدا میکنم.

صدای جیع و داد آقا فریبرز از طبقه ی بالا میاد.به احتمال زیاد گشنشه.