450



فکر میکنم حدود شش سال پیش بود که باهاش آشنا شدم. دقیقا همون دورانی بود که با کتابای بخش نوجوان کانون پرورش فکری محله مون ریخته بودیم رو هم و غیر از اونا هیچکسی رو وارد دنیای رویاهام نمیکردم. در غمگین ترین حالت ممکن بهش رسیدم. جلد سفیدش با  دلقکی که یه لبخند هلالی بهم زده بود ، اون رو از تمام کتابای دیگه متمایز میکرد. 

به نظر من کانون دو نوع کتاب داره : اونایی که بوک مارک دارن و اونایی که ندارن. اونایی که بوک مارک دارن اون موقع به نظرم خیلیییی خوب بودن . چون تازه به مفهوم " کتاب یه موجود زنده س و نباید صفحه هاشو تا بزنی" رسیده بودم .

و خب اون هم بوک مارک داشت. یه کتاب همه چی تموم برای منِ دوازده ساله !!!
 امروز که دوباره دیدمش جلدش خاکستری و کثیف شده بود  ولی هنوز،لبخند دلقک روی جلد هلالی بود.
امروز که دوباره خوندمش دوباره تموم اون حس هایی رو بهم منتقل کرد که توی دوازده سالگی منتقل کرده بود.

به نظر من همه ی کتابا محشرن به جز اونایی که مصنوعی ان. ولی کتابای خیلی کمی هستن که جادو دارن.
این کتاب جادو داشت.
شاید تنها کتابی بود که من نتونستم خودمو جای شخصیت های داستان بذارم.ولی شخصیتا روی روحم حک شدن.بقیه نمیتونن تأثیری که این کتاب روی من گذاشته رو ببینن و یا حتی از نظر اخلاقی حسش کنن. ولی با این کتاب بود که من تونستم مفهوم تنهایی ، مستقل بودن و خنده رو از عمق وجودم حس کنم.
شک ندارم این کتاب تاثیر گذار ترین کتابیه که تا حالا خوندم و شاید تنها کتابیه که تونسته تا این حد توی وجودم ریشه بدوونه.

ولی خب هر کتاب فروشی ای که رفتم نداشتن این کتابو و تا حالا فقط تونستم که به صورت قرضی داشته باشمش.

این کتاب بهترین کتاب زندگی من نیست ولی میتونم بگم اینقدر تاثیر گذار بوده که هنوزم امیدوارم یه خونه ی مجردی توی تهران داشته باشم که دیوارش سیریش داشته باشه و یه روزیم بتونم با یه دلقک کتک کاری کنم.

البته نمیدونم این کتاب برای شما جادو داره یا نه .
 ولی اسمش  دلقک هست نوشته ی هدا حدادی ، نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.


+اولین چالشی شرکت کردم.ایده پرداز چالش: آقای تد