سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

کلاس های رانندگی؛محلی برای جولان دادن من وسوتی ها


امروز دومین روز از کلاس های تئوری رانندگیم بود.

جلسه اول خیلی ترسیده بودم. من از محیط های ناشناخته واقعا میترسم ولی هیجان عظیمی هم برای کشف کردن و کنجکاوی دارم که باعث ایجاد یه پارادوکس توی ذهنم میشه.اصولا وقتی این پارادوکس برای من پیش میاد باعث میشه که نتونم حجم صدامو کنترل کنم و سوتی های خیلی وحشتناکی میدم.

البته این دفعه ، علاوه بر ترس از مکان های ناشناخته یه ترس دیگه هم داشتم. من خیلی وقت نیست که تونستم چادرمو بذارم کنار. برای همین سعی میکنم زیاد  تو ی  محله مون رفت و آمد نداشته باشم.چون واقعا نمیتونم حدس بزنم که واکنش بابا و عموم به این موضوع چیه.

پس دو تا انتخاب داشتم بدون چادر برم و با ترسم مقابله کنم یا چادر بپوشم و خشم و اضطراب زیادی رو که چادر بهم القا میکنه رو تحمل کنم.(بچه ها! منظور من این نیست که چادر بده اتفاقا شاید برای بقیه موثر هم باشه ولی من به دلایلی وقتی میپوشمش این اتفاق برام میفته و این موضوع کاملا شخصیه).

من راه حل اول رو انتخاب کردم چون قرار بود با ترسام مقابله کنم.

جلسه ی اول یکم دیر رسیدم و این باعث شد که بیشتر هول کنم و با صدای خیلی بلندی سلام کنم. یه خوش شانسی خیلی باحالی که اوردم  این بود که یکی از هم مدرسه ای ها مو دیدم که کلاس دوم رفت هنرستان.

میخوام اسمشو توی وبلاگم ژوزفین صدا کنم.ژوزفین،شاید یکی از جسور ترین دختراییه که دیدم و در عین حال خیلی هم زیباست. این باعث شد که یکم از ترسام بریزه .

جو بهم گفت که عکاسی میخونه و من سه بار پشت سر هم و بلند گفتم خوش به حالت که باعث شد یکم بعدش خجالت بکشم.

وسط کلاسم اینقدر سوالای زیاد و راحت پرسیدم که آخرش هی به خودم میگفتم "مریم جان،عزیزم،خفه شو!"

یکی از خجالت آور ترین کارایی که کردم این بود که  وقتی آقایی که صندلی جلو نشسته بود  دستشو آورد پشت صندلیش من نا خود آگاه پام خورد به دستش و وقتی میخواستم ازش عذر خواهی کنم به جای اینکه بگم" ببخشید که پام خورد به دستتون" گفتم " ببخشید که دستم خورد به پاتون" و بخاطر همین تا خود خونه مون خجالت کشیدم!!!

 چند شبی هست که نمیتونم بخوابم و دیشب تا حدودا ی صبح تونستم چند صفحه ای از کتاب آیین نامه رو بخونم و در نتیجه امروز سر کلاس آرامش بیشتری داشتم و هول نکردم. جوابام به موقع بود و سوالایی رو صرفا پرسیدم که دیشب برام پیش اومده بود.

حس میکنم دارم کم کم در مورد ترسام منطقی تر میشم و شاید یه روزی بتونم کنترلشون کنم و خودمو از این همه استرس نجات بدم.



+هم مدرسه ایم منو یاد "جو" توی زنان کوچک میندازه. شاید علت نامگذاری همین باشه.


۶ نظر
الکس وات
۲۹ مرداد ۱۴:۲۸
منظورم اینه بر خلاف چیزی که فکر می کنی . ترس های تو یه بخش زیادیش بخاطر نفس اون کار نیست . بخاطر اینه که تو از یه مرزی عبور می کنی . از مرزی که خودت برای خودت تعریف کردی حالا متاثر از دیگران یا جامعه و یا تنها خودت . 
مثلا تو از اینکه خارج از عرفی که برای خودت متصوری قدمی برداری به شدت مضطرب و نگران میشی . عرف اینجا یه مرز واضح میشه . حالا من می گم تو داری سعی می کنی تلاش می کنی خودت رو در قالب اون حفظ کنی و گاهی که یکی از پاهات رو بیرون مرزش قرار میدی اسمش رو بذاری با ترس رو به رو شدن . و باز در ادامه من می گم چرا اینطوری بهش نگاه کنیم ؟؟؟ چرا مرز هارو قتج نکنی و این امپراطوری رو گسترش ندی ؟؟ چرا باید برای چادر پوشیدن یا نپوشیدن برای خودت یه سری افکار اضافه و ترسناک بسازی جز اینکه میل باتنی تو در اون لحظه پوشیدن یا نپوشیدنشه و به همین سادگی انتخاب کنی چادر رو . لازم نیست برای فتح یک شهر یا کشور تک تک متر مربع های سطح اون کشور رو طی کنی . شاید فقط به ایدئولوژی یا طرز فکر بتونه برات این کار رو ساده تر کنه . 

پاسخ :

تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم!
و الان میفهمم که حرف شما منطقی تره. شاید من باید مرز افکارمو گسترش بدم تا دچار استرس نشم.
خیلی خیلی ممنونم که توی راه تغییر بهم کمک کردید. 
الکس وات
۲۹ مرداد ۱۲:۵۲
آروم باش بابا . زیاد خودت رو درگیر قاعده و قانون نکن . هیچکس نمیتونه بگه چجوری بودن درسته و چجوری بودن غلط . با همونجوری که هستی راحت باش . جای اینکه سعی کنی خودت رو محدود به باوری که نسبت به خوب بودن داری بکنی . یکم سعی کن این رابطه دو طرفه باشه و مرز های خوب بودن و رفتار های خودت رو همزمان بالا پایین کن تا به تعادل برسی . چیزی نیست که . سوتی دادن مگه چشه ؟ چی میخواد بشه ؟؟ ولش کن بابا :| 

پاسخ :

"سعی کن این رابطه دو طرفه باشه و مرز های خوب بودن و رفتار های خودت رو همزمان بالا پایین کن تا به تعادل برسی" میشه یکم در مورد این جمله بیشتر توضیح بدین؟
 
شاید بخاطر همینه که دارم با ترسام روبرو میشم چون تنها مواردی که منو محدود میکنن ترسام هستن.

ار کیده
۲۸ مرداد ۲۳:۱۲
خیلی خوبه که داری روشون کار‌ میکنی. مطمئنم بعد از یه مدت کوتاهی همه چیز تحت کنترلت در میاد :)

پاسخ :

ممنون بخاطر امیدواری:*
خدا کنه همینطور بشه.
لنی ..
۲۸ مرداد ۲۲:۴۱
یاد یه خاطره افتادم .. واسه اولین بار پشت ماشین تعلیم نشستم و مربیم ازم پرسید تا حالا روندی ؟ گفتم نه ؟ پرسید میدونی دنده یک چیه؟ گفتم نه  ... بعد شروع کرد به توضیح دادن و دنده و پدالها و اینا رو توضیح داد وقتی تموم شد گفت راستی بوق کجاست؟ هنوز باورم نمیشه ولی نتونستم اون لحظه بوق روی فرمون رو پیدا کنم!! 
این یکی از بزرگترین سوتی های زندگیمه تا به اینجا ، خلاصه حواستون به بوق ماشین باشه و هیچ استرس نداشته باشین که همه سوتی میدن :)

پاسخ :

خوشحال شدم که من یکی تنها نیستم ^__^
Haa Med
۲۸ مرداد ۲۱:۵۹
این "جو" چقدر تو وبلاگ ها اسمش زیاد دیده و شنیده میشه.

پاسخ :

خیلی خب...سعی میکنم بعدا اسم های کم یاب تری پیدا کنم.
00:00 :.
۲۸ مرداد ۱۹:۵۲
چقدر استرس داری راحت باش

پاسخ :

این استرسا نا خود آگاهه دارم تمام سعیمو میکنم که تمومشون کنم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان