شب هاعجیبند.بعضی وقت ها آن قدر کش می آیند که خیال میکنم یک اندازه ی یک عمر ؛شب بوده است...

البته گل کاکتوسمان عمرش واقعا به اندازه ی یک شب  طول میکشد. غروب باز میشود و صبح روز بعد مرگش میرسد!همیشه برایم عجیب بوده که عمر به این کوتاهی را یک گل میخواهد چکار؟

اصلا وقت میکند به دلبری و هاگ پراکنی بپردازد؟ 

بعدش هم با خودم خیال میکنم ؛ همان قدر که هفتاد سال برای ما خیلی است برای گل کاکتوس هم یک دوازده ساعت خیلی است!

مثلا هر سالش اندازه ی یک ثانیه ی ما طول میکشد!

و بعدترش هم دلم برای گل کاکتوس میسوزد که چه زندگی ملال آوریی!!! کل عمرش یک جا نشسته به امید آن که یک زنبوری؛ مگسی؛ سوسکی! از راه برسد و از بویش سرمست شود آخر سر هم منت بگذارد سر و سلول های تولید مثلی گل بیچاره را پخش کند! 

شاید هم اصلا برای لبخند من و خانواده ام میروید،از شما چه پنهان... وقتی کاکتوسمان گل میدهد پدرم با قیافه ای ذوق زده چندین عکس از او میگیرد و برای کل فامیل فوروارد میکند.

مادرم ذوق زده تر از پدرم قربان صدقه ی رنگ سفیدش میرود و داداشم هم مثل همیشه پز گل کاکتوسش را به من میدهد (برادرم روی همه ی متعلقات خانه احساس مالکیت دارد!!!).

شاید عجیب تر از عمر گل کاکاتوس و شب ها ؛ خود من باشم که ساعت ده شب تصمیم میگیرم که بخوابم و سراغ اینترنت نروم ولی تا ساعت دو شب برای خودم خیال میبافم و آخرش هم تسلیم اینترنت گور به گور شده میشوم!!!


پ.ن: شب های پر استرس و خیال انگیز قبل از کنکور به غمگینانه ترین حالت ممکن میگذرد !!!