من خیلی نوشتن در مورد شب ها رو دوست دارم .

چون کم کم همه چی ساکت میشه و فقط من میمونم و خودم.اینجوری میتونم افکار به هم ریخته ی کل روزمو مرتب  کنم و برعکس روزا، در مورد هر چی که به ذهنم میرسه منطقی فکر کنم.

حتی درس خوندن شب تا صبح رو ترجیح میدادم به مطالعه در طی روز.بازم بخاطر سکوت سهمگینیه که یهو دور و برمو پر میکنه.

نمیدونم شاید بخاطر اینه که هیچ وقت توی روز خونمون ساکت نبود.دنبال یه مقدار سکوتم تا آهنگایی که باعث میشن رویا ببافمو با صدای بلند پخش کنم و خودمو غرق کتابم کنم.

این وضعیتیه که تا آخر عمر عاشقش میمونم.

وقتی کسی نیست که قضاوتم کنه، مسخره م کنه و شاید تحقیرای دم به دم، خیلی راحت تر میتونم خودم باشم...

خب آدم کم کم از دور و برش میبُره و پناه میبَره به شبای سیاهی که خیلی سخت میشه خو گرفت بهشون.

همیشه این ترس باهام بوده که آدم جدیدی رو وارد زندگیم کنم.شاید اول که منو ببینید حسش نکنید ولی کم کم از فاصله گرفتتام هر کسی میفهمه .

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم...ولی حس میکنم مث دامبلدور باید بعضی خاطره ها رو در بیارم و بریزم تو قدح اندیشه تا ذهنم آروم بگیره .