دیروز رفته بودیم میدون _ از این نظر میگم میدون که بین ور های مختلف ذهنم اختلاف هست که اسمشو چی بگیم 😂مثلا من یه جا بگم میدون امام حداقل یه نفر هست که بهم چشم غره بره بگه میدون امام نه، میدون شاه...یا بگم میدون نقش جهان یه حالت مزخرف بچه مثبت گونه ای بهم دست میده انگار دارم کهیر میزنم_

من هیچ وقت به عمرم تا حالا با مامانم نرفته بودم عالی قاپو و مامانم و خاله م به عمرشون ندیده بودن اونجارو.

قضیه از این قراره که پله ها اینقدر قشنگن که مهم نیست شیش طبقه رو قراره بری بالا ، واقعا از مسیر لذت میبری و بین راه یه بالکن هست که به همه ی میدون دید داره...

من پتانسیل اینو دارم که ساعت ها توی اون بالکن وایستم و در حالی که دارم کل میدون رو زیر پام احساس میکنم به جاودانگی فکر کنم.

وقتی اونجا بودم حس میکردم منم با اون عمارت جاودانه شدم... حس میکردم یه دختر رعیت چاهارصد سال پیشم که اتفاقی سر از کاخ شاه در اورده واحساس درموندگی میکنه.

نمیدونم...انگار گیر کردن بین حال و آینده واقعا دردناکه... ینی چاهارصد سال پیش کسی بوده که تو ی اون بالکن بایسته و در حالی که حس میکرده کل شهر زیر پاشه؛ به جاودانگی فکر کنه؟

بقیه انتظار دارن منم مثل خیلیای دیگه بتونم با گردشگرای خارجی ارتباط برقرار کنم ولی با این که میدونم تواناییشو دارم ؛ ترس کل وجودمو میگیره و یه کلمه م-حتی به فارسی-نمیتونم صحبت کنم.البته اگه بخوایم به دید یه گردشگر خارجی به این قضیه نگاه کنیم ؛ واقعا خیلی مزخرفه که تو یه روز چند نفر بخوان باهات انگلیسی دست و پا شکسته حرف بزنن و وسط حرف زدن هی سوتی بدن و هی بخندن انگار که سیرکه مثلا یا همچین چیزی (اینو وقتی دیدم که با همکلاسیام رفته بودیم میدون).

خب من ترجیح میدم توی بالکن بایستم و به جاودانگی فکر کنم تا این که بخوام با ترسم کشتی بگیرم و سعی کنم با یه نفر دیگه ارتباط برقرار کنم.