چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.