دخترک از وقتی یادش می آمد لب هایش آویزان بود.از همان بچگی هایش عادت داشت نق نق کند و خط مورب لب هایش رو به پایین باشد!

او حتی وقتی میخندید هم ؛ غر میزد!

-چقد بد میخندم...

-اگه بلند بخندم آبروم میره

-کاش چیزای خنده دار وجود نداشتن ؛ تا بهونه ای واسه خندیدن وجود نداشت :(

شاید با خودتان فکر کنید دختر های لب آویزان هیچ وقت عاشق نمیشوند...!

ولی کاملا در اشتباهید!

دل دخترک ؛ برای عکاس شهرشان میرفت!دست خودش نبود ها...دلش آرام نمیگرفت.وقتی عکاس را دوربین به دست میدید،دلش شروع میکرد به غر غر کردن!!!

از شما چه پنهان ؛ وقتی یک نفر غر زدن را به صورت حرفه ای شروع میکند لب های دلش هم آویزان میشود.انگار تمام اعضا و جوارح انسان های ناراحت مثل خودشان ناراحتند!ولی مگر میشود با دنیایی که داریم ؛ حال دلمان ساکن بماند؟

دخترک برای مدرسه اش به عکس نیاز داشت!

عکس هم برای انداخته شدن به عکاس نیاز داشت!!!

دلش آنقدر نق زد که دخترک آخر پیش عکاس جوان رفت...

مغزش غر میزد"" نخندی هااا؛ لبخند هایت افتضاحندددد!"

دلش میگفت"خاک بر سرت؛ یک بار هم که به او نزدیک شده ای نمیخواهی دلبری کنی؟؟؟!"

عکاس دوربینش را بالا آورد...

-یک، دو، سه... 

چیلیک... 

-خوب نشد...لبخند بزن...

چیلیک...

آخرش هم وقتی عکس ها به دست دخترک رسید مغز و قلبش همزمان هنگ کردند...

لب های دخترک در عکس نیمه آویزان بود...!


پ.ن: از آن دست قصه های مامانبزرگی 😁

پ.ن۲:حالت نیمه آویزان: