در حقیقت درون من یک دختر بچه زندگی میکند که یک گوشه چمباتمه زده است و از ترس هیولا‌های دور و برش جرئت سر بلند کردن هم ندارد.

یک شب میرسد کنارش زانو میزنم،دستان کوچک لرزانش را در دست میگیرم،در چشم هایش زل میزنم و میگویم "بلند شو راه بیفت..."

می‌برمش توی حیاط؛ماه را نشانش میدهم و میگویم

"ببین کودک طفلی تنها ی من...

تا هر وقت چشمانت میتواند ماه را ببیند تو زنده ای و تا هروقت که زنده ای نباید تسلیم بشی!نباید بترسی!نباید ناامید شوی!حتی اگر هیولا ها دوره ات کرده باشند....

پی ماه را بگیر و دنبالش برو... فقط برو..."


پ.ن ۱ : بعد از یک ماه و اندی.... دلم تنگ شده بود !

پ.ن۲: بالاخره داره تموم میشه... این پست حس و حال کنکور پارسالمو کامل شرح داده و خداروشکر امسال پیشرفت داشتم نسبت به پارسال.

پ.ن ۳: امیدوارم حال دلتون خوب باشه :)