۲ مطلب با موضوع «واقعیت» ثبت شده است

روایت های باران


باران


       

 🌱  بوران بود.باران بود.برگ های پاییزی در خیابان جولان می‌دادند.منتظرش بودم.قطره های باران نم نم روی صورت و لباس هایم می‌نشستند. با تمام وجودم پذیرای روح باران بر روی سطح پوستم بودم ولی نمی‌توانستم لرزش ناخودآگاه تنم را مخفی کنم.کمی که گذشت باران تند تر شد. باد، نارنجی های مانده بر روی درختان را به بازی گرفته بود. آن ها را از مادر جدا می‌کرد و در خیابان می‌رقصاند.می‌توانستم لبخند را رو ی صورت برگ ها ببینم. ولی او هنوز نیامده بود. سومین تماسم را هم بی پاسخ گذاشته‌بود. روی جدول کنار خیابان نشستم. انگار گرد نگرانی روی قلبم پاشیده‌باشند. سرم را روی زانو هایم گذاشتم تا برگ های خوشحال پاییز قیافه ی هراسانم را نبینند. نمی‌خواستم بزمشان را بهم بزنم. نمیدانم چقدر سر در گریبان مانده بودم. ولی وقتی آمد ؛ تمام جانم خیس شده بود. وقتی آمد ؛ تمام جانش خیس شده بود. ایستادم. با اخم نگاهش کردم . دلم می‌خواست تمام بغضم را سرش داد بزنم. ولی او لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت.«یخ زدی که ، دختر!» دستانش بوی نرگس میداد. با تعجب نگاهش کردم. دسته گلی از توی کوله اش در آورد و لبخندی محجوب زد.« تو این طوفان به بدبختی نرگس واست گیر آوردم».

 

 🌱   دسته جمعی داشتیم به طرف ایستگاه اتوبوس می‌رفتیم. صدایمان کل پیاده رو و خیابان را برداشته بود ولی من حرفی نمی‌زدم.بعد از ناهار کلاس داشتیم و در کلاس قرار بود متنی را بازگو کنیم ومن تقریبا هیچ چیزی بلد نبودم.هندزفری گذاشته بودم که صدایشان نیاید ولی می‌آمد. شش نفری کنار ایستگاه اتوبوس ایستادیم تا اتوبوس بیاید. هوا ابری و سرد بود. من هم از استرس داشت جانم بالا می‌آمد .انگار می‌خواستند کی پاپ به خورد  تنها پسر جمعمان بدهند.با اخم نگاهش کردم. نمی‌دانم چرا از این که با اخم نگاهش کنم و بعدش خنده ام بگیرد، لذت می‌برم.«قراره مغزتو بپکونن» سرش را تکان داد «می‌دونم»...بعد از ناهاری که با کلی خجالت و استرس خوردم و واقعا نمی‌دانم ناهار بود یا کوفت مطلق؛دم دستشویی منتظر ماندیم .آمدند. از در که بیرون زدم قطره های باران روی صورتم نشستند.انگار در همان لحظه تمام استرسم پرکشید.هوا را با تمام وجودم بوییدم. فضا را با تمام چشمان جهان بلعیدم.تصمیم گرفتیم پیاده برویم. هنوزم سرم توی جزوه بود ولی حالم خیلی بهتر بود. آن ها داشتند آهنگ گوش می‌دادند و استوری اینستاگرام هوا می‌کردند.حق هم داشتند. کل خیابان پر شده بود از برگ های معلق در هوا. برگ ها هم همراه باران داشتند می‌باریدن.دم سلف اصلی دانشگاه که رسیدیم از ما جدا شد بهانه آورد که می‌رود باز هم ناهار بخورد و جیم زد.به او حق دادم. من هم بودم نمی‌خواستم تنهایی با چند تا دختر توی دانشکده دیده شوم. به ایستگاه اتوبوس دانشکده ی فیزیک که رسیدیم هوا هنوزبارانی بود. به گنبد روی دانشکده نگاه کردم و لبخند زدم.هنوز هم باران می‌آمد. دعا کردم آنجا هم باران بیاید.دوستانم داشتند متن منحوس نامبرده شده را حفظ می‌کردند. دعا کردم همه شان برایم بمانند.همه شان! چه دعاهای بعیدی... چه دعا های بعیدی!

 

 🌱  قطره های باران روی پنجره ، فنجان چای گرم توی دستم و پتویی که دور خودم پیچیده بودم. همه ی این ها باعث شده بودند که احساس خوشبختی کنم. خوشبختی همین هاست دیگر. همه‌اش به خودت است. من هم با این ها خوشبختم. اول صدای باز شدن در اتاق آمد بعدش هم صدای مادر تو گوشم رسوخ کرد. « به شوهرت زنگ زدی یا نه؟؟؟ اینقد اون جلو نشین یکی می‌بینتت. تو دیگه شوهر داری یکم مراعات کن!»این شاید خوشبختی نباشد. امشب قرار است بیایند و تاریخ عروسی را تعیین کنند. بعد از دوسال حس میکنم علاقه ام نسبت به او کاملا رفته.باران با شدت بیشتری به شیشه می‌خورد.آن اول ها که آمدند خواستگاری ، یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم.ولی الان فقط تحملش می‌کنم. باد ، برگ ها را تا پنجره ی اتاقم می‌کشاند.رعد و برق تمام تن و بدنم را می‌لرزاند.امشب می‌خواهم بگویم که طلاق می‌خواهم. اوهم نظرش با من است.ولی گفت که همه ی عواقبش با خودم است. بزدل.هیچوقت این زندگی را این گونه نمی‌خواستم. بعد از طلاق می‌روم دنبال نقاشی. حتی اگر پدر نخواهد. حتی اگر مادر سرکوفت بزند . حتی اگر برادر بخاطر این که با دوست جان جانی اش نماندم با من قهر کند و دل زن دماغویش را شاد کند. خوشبختی به خود آدم است.آهنگ ملایمی می‎گذارم . از اتاق می‌زنم بیرون. توی پذیرایی چرخ میزنم. دامنم هم با من می‌چرخد. داخل بالکن که می‌شوم ناگهان حجم هوای سرد به پوستم می‌خورد. مور مورم می‌شود. امشب رها می‌شوم. حتی اگر هوا طوفانی باشد. خوشبختی همین است.

 

 

 +عکس نوشته از کانال الکل اسلامی .


+فکر کنم معلومه روایت باران من کدومه و کدوما ساخته ی ذهنمه. روایت باران تو چیه؟


  • پِپ
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

استالین، اژدهای دوسر!


من و همه‌ی ورای ذهنم دنبال یه زندگی صلح‌طلب بدون خشونتیم که با همه‌چی کنار میاد و خودش رو سازگار می‌کنه؛ البته به جز یه ور.

اون توی موقعیتای تنش‌زا، عصبی می‌شه،فحش می‌ده و هر‌چی دم دستش بیاد رو می‌شکنه. برای همین شاید اطرافیانم هیچ وقت نفهمن که یه نفر چقدر بهشون فحش داده،چقدر سرشون داد زده و چقدر مشت نثارشون کرده ...

اونا در ظاهر یه دختر همچی خل‌مشنگ رو می‌بینن که هر بلایی سرش بیارن فوقش دو تا چیکه اشک می‌ریزه و بعدش می‌گه اشکال نداره .

البته من توی اوایل نوجوونیم اینجوری نبودم، نمی‌تونستم خودمو درست و حسابی سانسور کنم و ور خشمگینم که من بیشتر وقتا بهش میگم استالین(آقا طرفداران شوروی و روسیه بهشون بر نخوره، قیافه ش شبیه استالینه!)به شدت فعال بود.

البته خدارو هزار مرتبه شکر اون روزا با فحشای مثبت هیژده آشنا نشده بودم و بدترین فحشی که می‌تونستم بدم و می‌دادم کصافططططططط (دقیقا با همین مقدار ط) بود.

بعدش دیدم خیلی بی ادب شدم و خیلی دست بزن پیدا کردم و خیلی شبیه همچی لاتا شده بودم به ورای ذهنم گفتم بیاین برای ساکت کردن  استالین یه کار دیگه انجام بدیم این کار واقعااا ک....ره (اون موقع دیگه یادشون گرفته بودم)

بعد از کلی فکر کردن، با استالین و بقیه ورا به این نتیجه رسیدیم که دفتر خاطرات درست کنیم و تو ی اون به استالین آزادی عمل بدیم تا هر چی میخواد بگه تا توی جنبه‌های دیگه‌ی زندگی دخالت نکنه.

شروع کردم به نوشتن و واقعااا موثر بود. کم‌کم فهمیدم چیزای بهتری‌ام می‌تونم بنویسم و بیشتر و بیشتر نوشتم و استالین هم تقریبا آروم شده بود.

بیشتر وقتا این دفتر دنبالم بود و مامانمم کلا می‌دونست همچی دفتری دارم ولی خب خداروشکر اینقدری سرش می‌شه که مزاحم حریم خصوصیم نشه. 

همه مثل مامانم نیستن و منم باید بیشتر احتیاط می‌کردم.

خلاصه ش اینه که یکی از فامیلامون وقتی میاد خونه مون اینو دست من می‌بینه و اینقده کنجکاو میشه که یه روز که من کلاس بودم میاد تو اتاقم و می‌گرده و پیداش می‌کنه و تمام ویژگی دوستام ، دوست‌پسراشون ، من ، دوست‌پسرم و اکسا و تمام فحشایی که به خانوادم،فامیل،دوستام و دوست‌پسراشون و معلما داده بودم رو می‌خونه و صاف می‌ره می‌ذاره کف دست مامانم و مامانمم می‌خونه دفترو و صاف میاد می‌ذاره کف دست من که همچین اتفاقی افتاده.

من چیکار کردم؟

هیچی... دفترو بردم پشت‌بوم، یه سطل حلبی پیدا کردم. دفترو با خشونت تمام پرت کردم تو سطل، الکل ریختم رو دفتره ، کبریت انداختم رو الکلا ولی روشن نشد؛ واسه همین عین خنگا کله مو کردم تو سطل و یهو گر گرفت ولی ایندفعه دیگه خنگ بازی در نیوردم و تا اومد آتیش بم برسه کله رو بردم عقب ولی خوش شانس نبودم و مژه ها و ابروهام سوخت.

و این اتفاقات باعث شد که استالین عین اژدهای دو سر از خواب بیدار بشه و بیشتر از قبل روی وجودم حکمرانی کنه.

این دفعه دیگه تو ی دفترام از خودم ننوشتم داستان نوشتم، برای نوشتن احساساتم از استعاره استفاده کردم ولی اینا استالین رو راضی نمی‌کرد. 

وبلاگ درست کردم تا باهاش مبارزه کنم ولی بازم نشد.

کم کم به این نتیجه رسیدم که هر دیکتاتوری باید منزوی بشه تا از خر شیطون بیاد پایین. 

پس به اتفاق بقیه ی ورا استالین رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم از سلیطه‌بازیاش بگذریم و بذاریم به حال خودش باشه. این کار اولش باعث می‌شد منزوی بشم و کمتر حرف بزنم ولی الان این منم که استالینمو کنترل میکنم. البته کامل نمی‌تونم کنترلش کنم ولی خیلی بهتر از قبل. 

الان ور منطقی با استالین دست به یکی می‌کنن و دستور کنار گذاشتن آدما رو از زندگیم صادر می‌کنن و این باعث شده که ورای دیگه کمتر آسیب ببینن.

الان خوشحالم که استالینو دارم. چون ازم محافظت می‌کنه. چون بعضی وقتا باعث می‌شه که به یاد بیارم خودم و احساساتم مهم تر از هر چیزین و بهم کمک می‌کنه که قوی باشم.


+آقاااا چهره ی دوران جوانی استالین واقعی خیلی قشنگ بوده.دلم میخواد با چهره ی جوانیش ازدواج کنم و تا آخر عمرم بهش نگا کنم.

+استالین ور ، بعد از اعلام نتایج گند نزنه به زندگیم...صلوات!


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.