۵ مطلب با موضوع «رویا» ثبت شده است

روایت های باران


باران


       

 🌱  بوران بود.باران بود.برگ های پاییزی در خیابان جولان می‌دادند.منتظرش بودم.قطره های باران نم نم روی صورت و لباس هایم می‌نشستند. با تمام وجودم پذیرای روح باران بر روی سطح پوستم بودم ولی نمی‌توانستم لرزش ناخودآگاه تنم را مخفی کنم.کمی که گذشت باران تند تر شد. باد، نارنجی های مانده بر روی درختان را به بازی گرفته بود. آن ها را از مادر جدا می‌کرد و در خیابان می‌رقصاند.می‌توانستم لبخند را رو ی صورت برگ ها ببینم. ولی او هنوز نیامده بود. سومین تماسم را هم بی پاسخ گذاشته‌بود. روی جدول کنار خیابان نشستم. انگار گرد نگرانی روی قلبم پاشیده‌باشند. سرم را روی زانو هایم گذاشتم تا برگ های خوشحال پاییز قیافه ی هراسانم را نبینند. نمی‌خواستم بزمشان را بهم بزنم. نمیدانم چقدر سر در گریبان مانده بودم. ولی وقتی آمد ؛ تمام جانم خیس شده بود. وقتی آمد ؛ تمام جانش خیس شده بود. ایستادم. با اخم نگاهش کردم . دلم می‌خواست تمام بغضم را سرش داد بزنم. ولی او لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت.«یخ زدی که ، دختر!» دستانش بوی نرگس میداد. با تعجب نگاهش کردم. دسته گلی از توی کوله اش در آورد و لبخندی محجوب زد.« تو این طوفان به بدبختی نرگس واست گیر آوردم».

 

 🌱   دسته جمعی داشتیم به طرف ایستگاه اتوبوس می‌رفتیم. صدایمان کل پیاده رو و خیابان را برداشته بود ولی من حرفی نمی‌زدم.بعد از ناهار کلاس داشتیم و در کلاس قرار بود متنی را بازگو کنیم ومن تقریبا هیچ چیزی بلد نبودم.هندزفری گذاشته بودم که صدایشان نیاید ولی می‌آمد. شش نفری کنار ایستگاه اتوبوس ایستادیم تا اتوبوس بیاید. هوا ابری و سرد بود. من هم از استرس داشت جانم بالا می‌آمد .انگار می‌خواستند کی پاپ به خورد  تنها پسر جمعمان بدهند.با اخم نگاهش کردم. نمی‌دانم چرا از این که با اخم نگاهش کنم و بعدش خنده ام بگیرد، لذت می‌برم.«قراره مغزتو بپکونن» سرش را تکان داد «می‌دونم»...بعد از ناهاری که با کلی خجالت و استرس خوردم و واقعا نمی‌دانم ناهار بود یا کوفت مطلق؛دم دستشویی منتظر ماندیم .آمدند. از در که بیرون زدم قطره های باران روی صورتم نشستند.انگار در همان لحظه تمام استرسم پرکشید.هوا را با تمام وجودم بوییدم. فضا را با تمام چشمان جهان بلعیدم.تصمیم گرفتیم پیاده برویم. هنوزم سرم توی جزوه بود ولی حالم خیلی بهتر بود. آن ها داشتند آهنگ گوش می‌دادند و استوری اینستاگرام هوا می‌کردند.حق هم داشتند. کل خیابان پر شده بود از برگ های معلق در هوا. برگ ها هم همراه باران داشتند می‌باریدن.دم سلف اصلی دانشگاه که رسیدیم از ما جدا شد بهانه آورد که می‌رود باز هم ناهار بخورد و جیم زد.به او حق دادم. من هم بودم نمی‌خواستم تنهایی با چند تا دختر توی دانشکده دیده شوم. به ایستگاه اتوبوس دانشکده ی فیزیک که رسیدیم هوا هنوزبارانی بود. به گنبد روی دانشکده نگاه کردم و لبخند زدم.هنوز هم باران می‌آمد. دعا کردم آنجا هم باران بیاید.دوستانم داشتند متن منحوس نامبرده شده را حفظ می‌کردند. دعا کردم همه شان برایم بمانند.همه شان! چه دعاهای بعیدی... چه دعا های بعیدی!

 

 🌱  قطره های باران روی پنجره ، فنجان چای گرم توی دستم و پتویی که دور خودم پیچیده بودم. همه ی این ها باعث شده بودند که احساس خوشبختی کنم. خوشبختی همین هاست دیگر. همه‌اش به خودت است. من هم با این ها خوشبختم. اول صدای باز شدن در اتاق آمد بعدش هم صدای مادر تو گوشم رسوخ کرد. « به شوهرت زنگ زدی یا نه؟؟؟ اینقد اون جلو نشین یکی می‌بینتت. تو دیگه شوهر داری یکم مراعات کن!»این شاید خوشبختی نباشد. امشب قرار است بیایند و تاریخ عروسی را تعیین کنند. بعد از دوسال حس میکنم علاقه ام نسبت به او کاملا رفته.باران با شدت بیشتری به شیشه می‌خورد.آن اول ها که آمدند خواستگاری ، یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم.ولی الان فقط تحملش می‌کنم. باد ، برگ ها را تا پنجره ی اتاقم می‌کشاند.رعد و برق تمام تن و بدنم را می‌لرزاند.امشب می‌خواهم بگویم که طلاق می‌خواهم. اوهم نظرش با من است.ولی گفت که همه ی عواقبش با خودم است. بزدل.هیچوقت این زندگی را این گونه نمی‌خواستم. بعد از طلاق می‌روم دنبال نقاشی. حتی اگر پدر نخواهد. حتی اگر مادر سرکوفت بزند . حتی اگر برادر بخاطر این که با دوست جان جانی اش نماندم با من قهر کند و دل زن دماغویش را شاد کند. خوشبختی به خود آدم است.آهنگ ملایمی می‎گذارم . از اتاق می‌زنم بیرون. توی پذیرایی چرخ میزنم. دامنم هم با من می‌چرخد. داخل بالکن که می‌شوم ناگهان حجم هوای سرد به پوستم می‌خورد. مور مورم می‌شود. امشب رها می‌شوم. حتی اگر هوا طوفانی باشد. خوشبختی همین است.

 

 

 +عکس نوشته از کانال الکل اسلامی .


+فکر کنم معلومه روایت باران من کدومه و کدوما ساخته ی ذهنمه. روایت باران تو چیه؟


  • پِپ
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

کاش در پاییز شناور می‌شدم


علفزار


خسته از روزمرگی هایم که مرا در خود غرق کرده‌اند؛گوشه‌ای از اتاق چمباتمه می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یک شاپرکم.رها از هردردی که انسان فانی خود را به آن مجبور می‌کند؛بال هایم را باز می‌کنم و آرامش هوای اطرافم را به هم می‌زنم.شناور می‌شوم و بعد از هر اوجی لذت فرود را به خود می‌چشانم.از بین برگ های زرد و نارنجی پادشاهان تنومند دشت خودم را عبور می دهم و می‌گذارم باد مرا به هر کجا که می‌خواهد ببرد.خنکای دلنشین پاییز را با تمام جانم لمس می‌کنم و  کمی از التهاب روحم را به او می‌سپارم.

هنگام غروب روی تخته سنگی به تماشای خورشید می‌نشینم. سخاومندانه آخرین پرتو های خود را در تمام علف زار پراکنده است. همه چیز مسحور او شده‌ا‌‌ند.انگار بی اختیار رنگ اورا گرفته اند.علف هایی که به لطف او زلف هایشان را طلایی کرده اند حالا با نسیم عصر گاهی می‌رقصند و آخرین لحظات حضور خورشید امروز را به جشن و پایکوبی می‌گذرانند و من به این فکر می‌کنم که کاش شاپرکی بودم در یک علف زار.


  • پِپ
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

هالوین دلخواه نامبرده:)


این متن را در حالی دارم می‌نویسم که در بین انبوهی از دستمال کاغذی گیر افتاده‌ام و صدای فین‌فینم کل خانه را پر کرده . دارم به این فکر می‌کنم که اگر یک غول بودم، از آن غول های فین فینی بنفش می‌شدم که همیشه کیک می‌پزند.به احتمال زیاد امروز کیک پرتقالی می‌پختم.

خلاصه که می‌خواهم بگویم این اصلا راهش نیست که من این جا با آبریزش بینی هولناکم(آره... می‌دانم خیلی چندشم) مبارزه کنم و یک عده آن ور دنیا با لباس ها ی هالوینشان خوش بگذرانند.

خب ترجیحم این است که یک زامبی باشم.

با چشم ها ی بنفش و پوست سبز.میدانم زامبی ها اصولا چشم هایشان بنفش نیست ولی من به شکل خودم زامبی‌ام.

نمی‌دانم شاید هم دلم بخواهد خودم باشم.چون هر کسی یک ور ترسناک دارد.من هم یک ور ترسناک دارم که واقعا می‌ترساندم. او شبیه من است ولی چشم هایش خالی‌ست. منظورم این است که وقتی در چشم هایش زل می‌زنی در حفره های عمیقی می‌افتی که آخرش به یک در «خب که چه» می‌رسی.و بعدش وارد سالن ناامیدی بی سر و ته می‌شوی. این پپی که من می‌گویم صورتش رنگ پریده تر از معمول است و لاک سرخ می‌زند. تمام سبز های وجودش را کشته و با سیاهک های اطرافش زیر یک پل متروک زندگی می‌کند.

خب من با چشم های فوق العاده رعب انگیزم در خیابان های شهری که اینجا نیست راه می‌روم. با مردمی که فارسی نمی‌فهمند با یک زبان دیگر ارتباط بر قرار می‌کنم و وقتی آخر شب مست و پاتیل به لانه ی کوچکم در وسط شهر می‌رسم به این فکر می‌کنم شب هالوین هجده سالگی ام در حالی که بین یک عالمه دستمال سفید دفن شده بودم رویا ی امشب به ذهنم رسید.


+دلم میخواهد بیشتر بنویسم...ولی نمی شود!

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

موجود سیاه مضحک_خوفناک


سیاه



این هفته رویای نصفه نیمه ای داشتم از اعماق وجودم.

به احتمال زیاد هفته یا هفته های بعد تکمیل می شود.


برای خواندن به  ادامه  برو :)


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

کاملا گوجه ای با کمی اسانس گل گلی.(شایدم برعکس)


این پست با بقیه ی پستام خیلی فرق میکنه.

من تا حالا رویا هامو با کسی شریک نشده بودم و یا حتی ننوشته بودمش.

بیشتر وقتا از دور نگاهشون میکردم و ازشون رد میشدم.

ولی به احتمال زیاد اوضاع عوض میشه و بیشتر از اینجور پست ها از من میبینید.

+باید بری ادامه مطلب 😬😝

+راستی ببخشید که زمان فعلام رو اینجوری نوشتم.یه نوع تمرین من در آوردیه.

گوجه


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.