۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

استالین، اژدهای دوسر!


من و همه‌ی ورای ذهنم دنبال یه زندگی صلح‌طلب بدون خشونتیم که با همه‌چی کنار میاد و خودش رو سازگار می‌کنه؛ البته به جز یه ور.

اون توی موقعیتای تنش‌زا، عصبی می‌شه،فحش می‌ده و هر‌چی دم دستش بیاد رو می‌شکنه. برای همین شاید اطرافیانم هیچ وقت نفهمن که یه نفر چقدر بهشون فحش داده،چقدر سرشون داد زده و چقدر مشت نثارشون کرده ...

اونا در ظاهر یه دختر همچی خل‌مشنگ رو می‌بینن که هر بلایی سرش بیارن فوقش دو تا چیکه اشک می‌ریزه و بعدش می‌گه اشکال نداره .

البته من توی اوایل نوجوونیم اینجوری نبودم، نمی‌تونستم خودمو درست و حسابی سانسور کنم و ور خشمگینم که من بیشتر وقتا بهش میگم استالین(آقا طرفداران شوروی و روسیه بهشون بر نخوره، قیافه ش شبیه استالینه!)به شدت فعال بود.

البته خدارو هزار مرتبه شکر اون روزا با فحشای مثبت هیژده آشنا نشده بودم و بدترین فحشی که می‌تونستم بدم و می‌دادم کصافططططططط (دقیقا با همین مقدار ط) بود.

بعدش دیدم خیلی بی ادب شدم و خیلی دست بزن پیدا کردم و خیلی شبیه همچی لاتا شده بودم به ورای ذهنم گفتم بیاین برای ساکت کردن  استالین یه کار دیگه انجام بدیم این کار واقعااا ک....ره (اون موقع دیگه یادشون گرفته بودم)

بعد از کلی فکر کردن، با استالین و بقیه ورا به این نتیجه رسیدیم که دفتر خاطرات درست کنیم و تو ی اون به استالین آزادی عمل بدیم تا هر چی میخواد بگه تا توی جنبه‌های دیگه‌ی زندگی دخالت نکنه.

شروع کردم به نوشتن و واقعااا موثر بود. کم‌کم فهمیدم چیزای بهتری‌ام می‌تونم بنویسم و بیشتر و بیشتر نوشتم و استالین هم تقریبا آروم شده بود.

بیشتر وقتا این دفتر دنبالم بود و مامانمم کلا می‌دونست همچی دفتری دارم ولی خب خداروشکر اینقدری سرش می‌شه که مزاحم حریم خصوصیم نشه. 

همه مثل مامانم نیستن و منم باید بیشتر احتیاط می‌کردم.

خلاصه ش اینه که یکی از فامیلامون وقتی میاد خونه مون اینو دست من می‌بینه و اینقده کنجکاو میشه که یه روز که من کلاس بودم میاد تو اتاقم و می‌گرده و پیداش می‌کنه و تمام ویژگی دوستام ، دوست‌پسراشون ، من ، دوست‌پسرم و اکسا و تمام فحشایی که به خانوادم،فامیل،دوستام و دوست‌پسراشون و معلما داده بودم رو می‌خونه و صاف می‌ره می‌ذاره کف دست مامانم و مامانمم می‌خونه دفترو و صاف میاد می‌ذاره کف دست من که همچین اتفاقی افتاده.

من چیکار کردم؟

هیچی... دفترو بردم پشت‌بوم، یه سطل حلبی پیدا کردم. دفترو با خشونت تمام پرت کردم تو سطل، الکل ریختم رو دفتره ، کبریت انداختم رو الکلا ولی روشن نشد؛ واسه همین عین خنگا کله مو کردم تو سطل و یهو گر گرفت ولی ایندفعه دیگه خنگ بازی در نیوردم و تا اومد آتیش بم برسه کله رو بردم عقب ولی خوش شانس نبودم و مژه ها و ابروهام سوخت.

و این اتفاقات باعث شد که استالین عین اژدهای دو سر از خواب بیدار بشه و بیشتر از قبل روی وجودم حکمرانی کنه.

این دفعه دیگه تو ی دفترام از خودم ننوشتم داستان نوشتم، برای نوشتن احساساتم از استعاره استفاده کردم ولی اینا استالین رو راضی نمی‌کرد. 

وبلاگ درست کردم تا باهاش مبارزه کنم ولی بازم نشد.

کم کم به این نتیجه رسیدم که هر دیکتاتوری باید منزوی بشه تا از خر شیطون بیاد پایین. 

پس به اتفاق بقیه ی ورا استالین رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم از سلیطه‌بازیاش بگذریم و بذاریم به حال خودش باشه. این کار اولش باعث می‌شد منزوی بشم و کمتر حرف بزنم ولی الان این منم که استالینمو کنترل میکنم. البته کامل نمی‌تونم کنترلش کنم ولی خیلی بهتر از قبل. 

الان ور منطقی با استالین دست به یکی می‌کنن و دستور کنار گذاشتن آدما رو از زندگیم صادر می‌کنن و این باعث شده که ورای دیگه کمتر آسیب ببینن.

الان خوشحالم که استالینو دارم. چون ازم محافظت می‌کنه. چون بعضی وقتا باعث می‌شه که به یاد بیارم خودم و احساساتم مهم تر از هر چیزین و بهم کمک می‌کنه که قوی باشم.


+آقاااا چهره ی دوران جوانی استالین واقعی خیلی قشنگ بوده.دلم میخواد با چهره ی جوانیش ازدواج کنم و تا آخر عمرم بهش نگا کنم.

+استالین ور ، بعد از اعلام نتایج گند نزنه به زندگیم...صلوات!


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

*قهر*


کرمیت


نگه دگر به سوی من چه می‌کنی؟؟😡

چو در بر رقیب من نشسته‌ای😏

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته‌ای


به چشم خویش دیدم آن شب

ای خدا..

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی


برو... برو... به سوی او

مرا چه غم ؟🤷🏻‍♀️

تو آفتابی...

او زمین...

من آسمان...

بر او بتاب 

ز آن که من نشسته‌ام

به ناز روی شانه‌ی ستارگان 😎


بر او بتاب ز آن که گریه می‌کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او


تو که مرا به پرده ها کشیده‌ای

چگونه ره نبرده‌ای به راز من؟

گذشتم از تن تو

زان که در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من😇


اگر به سویت این چنین دویده‌ام

"به عشق عاشقم"

نه بر وصال تو😝

به ظلمت شبان بی فروغ من 

خیال عشق خوش‌تر از خیال تو


کنون که در  کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشت و رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷

آسمون؟ شاید!


بعضی وقتا میشینم تو ی ایوون و زل میزنم به آسمون.

به لطف آب و هوای کم ابر اصفهان. تقریبا همیشه یه پهنه ی آبی دارم که چند وقتی هست بخاطر ساخت و سازای اطرافمون شده یه مستطیل کوچولو ی آبی.

هر از گاهی سرو کله ی چند تا کبوتر پیدا میشه که دست جمعی دارن پرواز میکنن و من با چشم اینقدر دنبالشون میکنم که گم میشن توی مستطیل آبیم. ولی چند دفعه م شده که یه کبوتر تنها خیلی نزدیک تر به زمین پرواز میکرد و همچنان که ریپ میزد هی دور خودش میچرخید.

به نظرم اومد که شاید بال هاشو چیده باشن.

و دلم سوخت.

ولی بعدش به ذهنم رسید که من حتما توی زندگی قبلیم یه کبوتر باز قهار بودم.

از بس که به آسمون نگاه میکنم.

از همون اول زیاد به آسمون نگاه میکردم.

ابرا برام جالب بودن.

شکلشون نه.

حرکتشون.

انگشتمو میذاشتم کنار ابره و چند لحظه بعد ابره انگار که دشمنشو دیده باشه از انگشتم دور میشد.

آخرین بار پنج ثانیه تونستم به خورشید نگاه کنم ولی بعدش بیناییم به طرز ترسناکی وحشتناک شد یا حتی برعکسش.

هنوزم سعی میکنم به خورشید نگاه کنم.

نمیدونم از کی فهمیدم که نگاه کردن به آسمون آرومم میکنه.ولی از وقتی یادمه وقتی ناراحت بودم یا دلتنگ یا عصبانی یا غمگین یا حتی خوشحال به آسمون نگاه میکردم.

شروع میکردم به حرف زدن.با خدای خیالیم؟ شاید. با خودم؟ شاید. با ابرا؟ شاید. با ستاره ها؟ شاید. ولی حرف میزدم.درخواست میکردم، آرزو میکردم.

همیشه وقتایی آرزو میکردم که بارون میومد. البته اونم یه مراسم خاص داشت.دستا رو دو طرف بدنم آویزون میذاشتم و سرمو میگرفتم بالا. تو دلم دعا میکردم.التماس میکردم. و بعدش دلم خوش میشد.شاید به نود در صد چیزایی که اون موقع میخواستم نرسیدم.شاید فرشته ی من وسط راه دعامو گم کرده بود.شاید اصلا فرشته ها اینقدر سرشون شلوغ بود که منو حساب نمیکردن.

شایدم من ادم تلاشگری نبودم. ولی همین که دلم خوش میشد، همین که سر تا پام خیس میشد و بعدش کنار شوفاژ دندونام روهم بند نمیشدن کلی قشنگ بود برام.

البته هنوزم این کارو میکنم ولی کمتر.

نمیدونم از کی این حرف مامانجون که میگفت "دختر باید تو کل راهی که تو خیابون میره سرش به طرف کفشاش باشه"تو زندگیم پیداش شد ولی از یه جایی به بعد همه ش به کفشام نگاه کردم و همون موقع ها بود که عاشق کفش خریدن و کفشای جور وا جور شدم ولی دیگه تو راه خونه سر به آسمون نبودم. همچی مظلوم و بی آسمون شدم انگار که آسمون گرفته.البته بعد از چند سال واقعا زمستونا آسمون میگرفت.( و میگیره)

نمیدونم امسال پاییز کجام... نمیدونم اصلا قراره زنده باشم یانه... ولی از ته دلم منتظرشم. از ته دلم منتظر آسمون پاییزم. و خنکی ش. و برگا و دفتر و دستکا و توفیق اجباری ارتباط خیلی بیشتر با ادما ی نا‌آشنا.

تابستون آسموناش صورتی و نجیبه ولی پاییز یه چیز دیگه س.

آسمون پاییز.


  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷

کاملا گوجه ای با کمی اسانس گل گلی.(شایدم برعکس)


این پست با بقیه ی پستام خیلی فرق میکنه.

من تا حالا رویا هامو با کسی شریک نشده بودم و یا حتی ننوشته بودمش.

بیشتر وقتا از دور نگاهشون میکردم و ازشون رد میشدم.

ولی به احتمال زیاد اوضاع عوض میشه و بیشتر از اینجور پست ها از من میبینید.

+باید بری ادامه مطلب 😬😝

+راستی ببخشید که زمان فعلام رو اینجوری نوشتم.یه نوع تمرین من در آوردیه.

گوجه


  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

*قربانی*


الهه ی خون آشام



امشب بر آستان جلال تو


آشفته ام ز وسوسه ی الهام


جانم از این تلاش به تنگ آمد


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیریست کان سروده ی خدایی را


در گوش من به مهر نمی خوانی


دانم که باز تشنه ی خون هستی


اما...

بس است این همه قربانی


خوش غافلی که از سر خود خواهی 


با بنده ات به قهر چه ها کردی


چون مهر خویش در دلش افکندی


اورا ز هر چه داشت جدا کردی


دردا که تا به روی تو خندیدم


در رنج من نشستی و کوشیدی 


اشکم چو رنگ خون شقایق شد


آن را به جام کردی و نوشیدی


چون نام خود به پای تو افکندم


افکندیم به دامن دام ننگ


آه...

ای الهه! 

کیست 

که 

می کوبد 

آیینه ی

امید مرا 

بر

سنگ؟


در عطر بوسه های گناه آلود


رویای آتشین تو را دیدم


همراه با نوای غمی شیرین


در معبد سکوت تو رقصیدم


اما...

دریغ و درد که جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من


افسوس...

ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه ی نام من؟


از من جز این دو دیده ی اشک آلود


آخر بگو...

چه مانده که بستانی؟


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیگر بس است ...

این همه قربانی!





+تصویر از اینستاگرام 

  • پـــــِپ
  • جمعه ۹ شهریور ۹۷

*ظلمت*


ظلمت




چه گریزی ست ز من؟


چه شتابی ست به راه؟


به چه خواهی بردن    

                       در شبی این همه تاریک،

                                                       پناه؟ 


مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

 ای دریغا!

که ز ما بس دور است


"لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است"


نه چراغی ست در آن پایان


هرچه از دور نمایان است


                                   شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان ست.



می فرو مانده به جام


سر به سجاده نهادن تا کی؟


او در این جاست نهان


می درخشد در می




گر به هم آمیزیم


ما دوسرگشته ی تنها،

                           چون موج


به پناهی که تو می جویی، 

خواهیم رسید...

اندر آن   لحظه  ی  جا دو یی  اوج !!!



         

  • پـــــِپ
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.