۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

450 درجه ی فارنهایت



450



فکر میکنم حدود شش سال پیش بود که باهاش آشنا شدم. دقیقا همون دورانی بود که با کتابای بخش نوجوان کانون پرورش فکری محله مون ریخته بودیم رو هم و غیر از اونا هیچکسی رو وارد دنیای رویاهام نمیکردم. در غمگین ترین حالت ممکن بهش رسیدم. جلد سفیدش با  دلقکی که یه لبخند هلالی بهم زده بود ، اون رو از تمام کتابای دیگه متمایز میکرد. 

به نظر من کانون دو نوع کتاب داره : اونایی که بوک مارک دارن و اونایی که ندارن. اونایی که بوک مارک دارن اون موقع به نظرم خیلیییی خوب بودن . چون تازه به مفهوم " کتاب یه موجود زنده س و نباید صفحه هاشو تا بزنی" رسیده بودم .

و خب اون هم بوک مارک داشت. یه کتاب همه چی تموم برای منِ دوازده ساله !!!
 امروز که دوباره دیدمش جلدش خاکستری و کثیف شده بود  ولی هنوز،لبخند دلقک روی جلد هلالی بود.
امروز که دوباره خوندمش دوباره تموم اون حس هایی رو بهم منتقل کرد که توی دوازده سالگی منتقل کرده بود.

به نظر من همه ی کتابا محشرن به جز اونایی که مصنوعی ان. ولی کتابای خیلی کمی هستن که جادو دارن.
این کتاب جادو داشت.
شاید تنها کتابی بود که من نتونستم خودمو جای شخصیت های داستان بذارم.ولی شخصیتا روی روحم حک شدن.بقیه نمیتونن تأثیری که این کتاب روی من گذاشته رو ببینن و یا حتی از نظر اخلاقی حسش کنن. ولی با این کتاب بود که من تونستم مفهوم تنهایی ، مستقل بودن و خنده رو از عمق وجودم حس کنم.
شک ندارم این کتاب تاثیر گذار ترین کتابیه که تا حالا خوندم و شاید تنها کتابیه که تونسته تا این حد توی وجودم ریشه بدوونه.

ولی خب هر کتاب فروشی ای که رفتم نداشتن این کتابو و تا حالا فقط تونستم که به صورت قرضی داشته باشمش.

این کتاب بهترین کتاب زندگی من نیست ولی میتونم بگم اینقدر تاثیر گذار بوده که هنوزم امیدوارم یه خونه ی مجردی توی تهران داشته باشم که دیوارش سیریش داشته باشه و یه روزیم بتونم با یه دلقک کتک کاری کنم.

البته نمیدونم این کتاب برای شما جادو داره یا نه .
 ولی اسمش  دلقک هست نوشته ی هدا حدادی ، نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.


+اولین چالشی شرکت کردم.ایده پرداز چالش: آقای تد




  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

کلاس های رانندگی؛محلی برای جولان دادن من وسوتی ها


امروز دومین روز از کلاس های تئوری رانندگیم بود.

جلسه اول خیلی ترسیده بودم. من از محیط های ناشناخته واقعا میترسم ولی هیجان عظیمی هم برای کشف کردن و کنجکاوی دارم که باعث ایجاد یه پارادوکس توی ذهنم میشه.اصولا وقتی این پارادوکس برای من پیش میاد باعث میشه که نتونم حجم صدامو کنترل کنم و سوتی های خیلی وحشتناکی میدم.

البته این دفعه ، علاوه بر ترس از مکان های ناشناخته یه ترس دیگه هم داشتم. من خیلی وقت نیست که تونستم چادرمو بذارم کنار. برای همین سعی میکنم زیاد  تو ی  محله مون رفت و آمد نداشته باشم.چون واقعا نمیتونم حدس بزنم که واکنش بابا و عموم به این موضوع چیه.

پس دو تا انتخاب داشتم بدون چادر برم و با ترسم مقابله کنم یا چادر بپوشم و خشم و اضطراب زیادی رو که چادر بهم القا میکنه رو تحمل کنم.(بچه ها! منظور من این نیست که چادر بده اتفاقا شاید برای بقیه موثر هم باشه ولی من به دلایلی وقتی میپوشمش این اتفاق برام میفته و این موضوع کاملا شخصیه).

من راه حل اول رو انتخاب کردم چون قرار بود با ترسام مقابله کنم.

جلسه ی اول یکم دیر رسیدم و این باعث شد که بیشتر هول کنم و با صدای خیلی بلندی سلام کنم. یه خوش شانسی خیلی باحالی که اوردم  این بود که یکی از هم مدرسه ای ها مو دیدم که کلاس دوم رفت هنرستان.

میخوام اسمشو توی وبلاگم ژوزفین صدا کنم.ژوزفین،شاید یکی از جسور ترین دختراییه که دیدم و در عین حال خیلی هم زیباست. این باعث شد که یکم از ترسام بریزه .

جو بهم گفت که عکاسی میخونه و من سه بار پشت سر هم و بلند گفتم خوش به حالت که باعث شد یکم بعدش خجالت بکشم.

وسط کلاسم اینقدر سوالای زیاد و راحت پرسیدم که آخرش هی به خودم میگفتم "مریم جان،عزیزم،خفه شو!"

یکی از خجالت آور ترین کارایی که کردم این بود که  وقتی آقایی که صندلی جلو نشسته بود  دستشو آورد پشت صندلیش من نا خود آگاه پام خورد به دستش و وقتی میخواستم ازش عذر خواهی کنم به جای اینکه بگم" ببخشید که پام خورد به دستتون" گفتم " ببخشید که دستم خورد به پاتون" و بخاطر همین تا خود خونه مون خجالت کشیدم!!!

 چند شبی هست که نمیتونم بخوابم و دیشب تا حدودا ی صبح تونستم چند صفحه ای از کتاب آیین نامه رو بخونم و در نتیجه امروز سر کلاس آرامش بیشتری داشتم و هول نکردم. جوابام به موقع بود و سوالایی رو صرفا پرسیدم که دیشب برام پیش اومده بود.

حس میکنم دارم کم کم در مورد ترسام منطقی تر میشم و شاید یه روزی بتونم کنترلشون کنم و خودمو از این همه استرس نجات بدم.



+هم مدرسه ایم منو یاد "جو" توی زنان کوچک میندازه. شاید علت نامگذاری همین باشه.


  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

*جمعه*

 سبز



جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک


جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز


جمعه ی اندیشه ها ی تنبل ِ بیمار


جمعه ی خمیازه ها ی موذی کشدار


جمعه ی بی انتظار

                                      

                                                                جمعه ی تسلیم


خانه ی خالی


خانه ی دلگیر


خانه ی دربسته بر هجوم جوانی


خانه ی 

          تاریکی 

                     و

                           تصور خورشید

خانه ی 

          تنهایی 

                   و 

                       تفــأل

                               و

                                    تردید


خانه ی

پرده

،

کتاب

،

گنجه

،

تصاویر



آه،چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من

چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های

ساکت ِ

متروک


در دل این خانه های

خالی ِ

دلگیر


                                       آه ، چه آرام و پرغرور گذر داشت...


عکس از: اینستاگرام


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۶ مرداد ۹۷

مو ی بلند،روی سیاه،ناخن دراز واه و واه و این حرفا...

من
 
 

در دوران بچگی، حسنی ده شلمرود،اسطوره ی تنبلی بود. البته اسطوره های دیگه ای ام وجود داشتن مثل نمدی،سیندرلا،بل،آریل،زیبای خفته،مولان،راپونزل،یاسمین ،پوکوهانتس و در آخر اون خرگوشه تو اون داستانه که حوصله ی تعریفشو ندارم.البته الان خیلی دارم حسرت میخورم که چرا شاهنامه تو ی اسطوره سازی بچگی نقش نداشته؛ولی امروز نمیخوام در مورد شاهنامه بنویسم.(توروخدااا اگه بچه ی کوچیک دارید واسش شاهنامه و کلیله و دمنه بخونید. قصه ها خیلی تاثیر گذارن!!!)

 
از این همه داستان و کارتونی که من توی بچگی میخوندم و میدیدم ، فقط یه دونه اش توی زندگی م اثر گذار شده و اون کسی نیست جز حسن.
فکر میکنم تنها تفاوتی که باهاش دارم اینه که من حمومم رو به موقع میرم و نمیتونم با  حیوونا حرف بزنم. وگرنه من  موهام بلنده،به لاک مشکی  علاقه ی فراوان دارم و بیشتر اوقات ناخن هام بلندن ،حیوونا رو دوست دارم،تقریبا با تمام فلفلی ها و قلقلی های عمرم قطع رابطه کردم (حتی منم مثل اون از حموم بیرون متنفرم )،
و دچار تنبلی مزمنم(مظمن/مضمن/؟).
البته ممکنه معنای تنبلی برای هرکسی فرق داشته باشه. من به شدت برنامه هامو عقب می اندازم و نا خود آگاه خواب و اینترنت به تمام کارهای دیگه م ارجحیت پیدا کرده.
من واقعا نمیخوام اینطوری باشم چون حس میکنم اگه بخوام با همین روال پیش برم تا آخر عمرم تنها کاری که با رویاهام میکنم،بافتنشونه.
از یه جایی به بعد حس کردم منم مثل حسن باید با این لولو خرخره ی درونی بجنگم. (البته هنوز تصمیم نگرفتم که موهامو پسرونه بزنم.)
 
الان وسط یه جنگ نابرابرم،حس میکنم هنوز اونقدر قوی نشدم تا بتونم این بلای خانمان سوز رو از زندگی بندازم بیرون ولی مجبورم که بجنگم .
بعضی اوقات(مخصوصا وقتی یه نفر با خودش میجنگه)ممکنه به پوچی برسم. ممکنه بزنم زیر تمام باور و ها و رویا هام و پای کوبان بر زمین (!) محل رو ترک کنم.
تنها چیزی که در مورد این قضیه دوست دارم اینه که وقتی اون خستگی اولیه خاموش میشه؛دوباره همون رویا ها و باور ها بر میگردن بهم.
انگاردارن بهم میگن "درسته که تو باما بد تا میکنی ولی ما سرتق تر از اونی هستیم که فکر میکنی!!!"
 
 
 
+
 

 
  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

ترس دوم : رانندگی

سبز


نمیدونم از کجا شروع کنم.
امروز سر چایی عصرانه ، یهو مامانم حالت متفکر به خودش گرفت و بعد پنج دقیقه تفکر گفت "راستی مریم،تو قرار بود رانندگی یاد بگیریااا"
در اون لحظه کم بود حمله ی عصبی بهم دست بده. چشمامو توی حدقه گردوندم و در حالی که میخواستم خودمو بیخیال نشون بدم گفتم "مادر من، معلوم نیست یه ماه دیگه اصفهان باشم . دیر شده دیگه" .  مامانم در حالی که داشت بهم چشم غره میرفت برای هزارمین بار توی این چند وقت فرمودن " مگه دانشگاه قبول  می شی با این رتبه ت؟" و مهر خاموشی بر دهانم کوفتند.
 مثل همیشه که حق با مامانمه،رفتیم آموزشگاه سر  کوچه مون برای ثبت نام.
حدود سه سال بود که عکس پرسنلی مو عوض نکرده بودم. البته فکر میکردم که قیافه م هم فرقی نکرده. ولی خب نظر منشی آموزشگاه با من به کلی فرق داشت. واسه ی این که بتونم توی کلاس شنبه شرکت کنم،باید عکس جدید می آوردم و خانم منشی بهم یه عکاسی رو معرفی کرد که میتونه در عرض چند دقیقه عکسو برام آماده کنه.
مامانم اصرار داشت که با همون قیافه ی داغونی که رفته بودیم برای ثبت نام برم عکس بگیرم ولی واقعااا دوست نداشتم همچین عکسی روی گواهینامه م بیاد. واسه ی همین با تمام توان مقاومت کردم و این دفعه حرف من به کرسی نشست :)
فکر کنم یه ربع ساعت طول کشید تا من صورتمو آرایش کنم و در آخر مامانم میگفت که هیچ فرقی با قبل نکردم و فقط وقتمو هدر دادم. ولی خب من دوست داشتم توی عکس یه دختر قوی به نظر بیام( البته نمیدونم ربط آرایش داشتن با قوی بودن چیه ولی این حسی بود که من اون لحظه داشتم)
عکاسی  یکم از خونمون دور بود و توی طبقه ی  دوم یه ساختمون قرار داشت که راه پله ی خیلی تنگی داشت.عکاس یه آقا ی جوان بود که سرش توی گوشیش بود،البته به غیر از وقتایی که داشت با ما حرف میزد. و من به صورت خیلی اتفاقی!!! فهمیدم که داره کلش بازی میکنه.
فکر کنم حدود یه ربع ساعت بیشتر طول نکشید که عکسم آماده شد.
به نظر خودم از همه ی عکسایی که قبلا داشتم بهتر شده و دماغم کوچیک افتاده توی عکس ولی به این موضوع پی بردم که من توی ژست گرفتن واقعااا خنگم چون بعد از چندین بار که آقای عکاس گفت چیکار کنم ، خودش مجبور شد بیاد و حالت سرمو درست کنه.
 خداروشکر وقتی ما رسیدیم آموزشگاه هنوز نبسته بود و تونستم کامل ثبت نام کنم.
فقط تنها مدرکی که کم دارم ، مدرک پزشکیه که فردا باید برم دکتر.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و بتونم سالم این یه ماهو بگذرونم چون واقعا میترسم که یه بلایی سر خودم و مردم تو خیابون بیارم.


  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

ترس اول: آدمااا

عمه ی من ؛ عاشق درس دادن به بچه هاست.

و بیشتر زندگیش صرف درس دادن به بچه ها شده.

و خب کلا خیلی مستقله.

دیروز هم ، به قول خودش ، برای اینکه من از این تنبلی و بی حرکتی در بیام؛ منو همراه خودش برد سر کلاساش.

و بچه هایی که بهشون درس می داد واقعاااااا خوب بودن.

کلاس اولی که داشت بچه های دوره ی پیش از دبستان بودن که باید با شعر مفاهیم رو بهشون درس میداد.یکی از پسرااا عین خود مردا بود. همه ی حرکاتش مردونه بود که منو یاد این بازیگرای ایران قبل انقلاب با اون کلاها و ادا های غیرت مندانه شون مینداخت.

یکی  از دخترا  واقعااا شبیه دوران بچه گی من بود و عمه م اصرار داشت باهاش عکس بگیرم.ولی خب من نمیدونستم که مامان و بابا ی دختره هم دوست دارن که یه غریبه با دخترشون عکس داشته باشه یا نه؟

نمیدونم این حس عجیب که توی اون ساعات داشتم چی بود،  حس میکردم که بچه ها رو دوست دارم و واقعا دلم میخواد بهشون کمک کنم.در حالی که من بیشتر اوقات از بچه ها فراری بودم  و معلم خوبی نیستم حقیقتا.

یه چیزی که خیلی برام  عجیب بود ، در مورد یه خانومی بود که چادر عربی پوشیده بود و روبند داشت و پسرش رو آورده کلاس ثبت نام کنه.

خب قبل از شروع همه ی کلاسا از بچه ها تست میگیرن تا ببینن سطح ریاضی شون در چه حده. و پسر هم در حد یه بچه ی کوچیک سطح خوبی داشت.وقتی که مامانش گفت نمیخواد بچه شو بفرسته پیش دبستانی واقعا شوکه شدیم و وقتی که گفت دخترشو نفرستاده مدرسه و خودش بهش درس داده نزدیک بود از جام بلند بشم و بگم  چیییییی؟؟؟؟؟؟

از طریق منشی آموزشگاه فهمیدیم که اصولا این جور خانواده ها عضو گروه های خاص هستن که مقررات خاصی ام دارن. مثلا خانوم ها باید حتما روبند داشته باشن و نمیتونن از مغازه ای که فروشنده ش مرد هست خرید کنن، تلویزیون و اینترنت ممنوعه و بچه ها رو به محیط های آموزشی غیر مذهبی نمیفرستن. و از اونجایی که این جایی که عمه م کل تابستونشو صرفش کرده، یه محیط مذهبیه و بیشتر برای آموزش قرآن به کار برده میشه اشکالی نداشته که اونجا ثبت نام بشن.

عمه م به خانومه توصیه کرد که حتمااا پسرشو ببره مدرسه و بهش اطمینان فقط چاهار ساعت در روز قراره بچه ها برن مدرسه و خانواده بیشتر از مدرسه میتونن رو بچه ها تاثیر بذارن و نگران اعتقادات بچه هاش نباشه. بهش گفت که میتونه دخترشو ببره آموزش و پرورش تا ازش امتحان بگیرن و بره کلاس چهارم و گفت که همه ی روش ها فرق کرده جوری که فقط معلمای دبستان میتونن به بچه ها آموزش بدن.

من نمیخوام هیچ قضاوتی در مورد اون خانوم و روش زندگیش بکنم. چون هر کسی مختاره که هر جور دلش میخواد زندگی کنه.

به نظرم یکم بیشتر دارم رو خودم برای مواجه شدن با ترسام کار میکنم و دیروز یه قدم بزرگ بود برای مواجه شدن با ترسم از آدما.


+این مطلب خیلی خوب بود.{اموجی گریه از سر شوق}

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

ترسیدن یا شجاع بودن؟ مسیله این است...

ناشناخته ها


توی مسافرتمون من توی حموم یه سوسک پیدا کردم و بعد از این که موجود بیچاره رو به جمیع ارواح پیوستاندم ؛از شاخکش گرفتم و توی کل خونه دور افتخار زدم.
داداشم و پسر خاله هام و خاله و مامان و داییم با دیدن سوسک مرحوم  ، یا شروع کردن به جیغ بنفش کشیدن یا فرار کردن و بعدش که مرحوم سوسک رو  تو ی سطل آشغال دفن کردم کلی فحش نصیبم شد :)
نمیخوام قضیه رو جنسیتیش کنم ولی این صحنه که من 150 سانتی در حالی که یه سوسک 5 سانتی دستمه و دارم دنبال داداشم که 190 سانت قد داره میکنم و اون در حالی که داره به جد و آباد من و سوسک مرحوم فحش میده،فرار میکنه واقعا خیلیییی خنده داره.
بعضی وقتا ، بعضی ترسا واقعا احمقانه و خنده دارن.
نمیگم من خیلی نترس و شجاعم، اتفاقا من یکی از ترسو ترین آدمایی هستم که وجود داره جوری که حتی از راننده شدنم میترسم و هر چی از اول تابستون تا حالا با خودم کلنجار رفتم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم،نتونستم.
قضیه اینه که تا کی میخوام خودمو پشت ترسام قایم کنم و ساکن بمونم؟
الان که فکرشو میکنم، میبنم خیلی از ترسایی که الان باهاشون مواجهم خنده دارن ولی واقعا منو از پیشرفت کردن باز داشتن و تنها راه شکست دادنشون روبه رو شدن باهاشون و مقاومت کردنه.
ولی سوال اصلی اینه که تا چه حد میتونم مقاومت کنم؟ممکنه یه روزی تسلیم بشم و برای بار هزارم به ترسام ببازم؟

  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

روایت بعد از طوفان



اون شبی که ماه گرفت من تو جاده بودم و از ساعت هشت شب یه سره فقط داشتم آسمونو از توی ماشین نگاه میکردم. انتظار کشیدن برای یه اتفاق شیرین،واقعا آسونه.وقتی ماه کامل گرفت؛ماشین ما وسط بیابون بود و میشد کهکشان راه شیری رو هم در کنار ماه دید. اینقدر این صحنه برام جذاب بود که گریه م گرفت.از ته دلم میخواستم زمان توی همون لحظه متوقف شه و تا ابد بتونم توی ماشین درحالی که دارم آهنگ گوش میدم به آسمون نگاه کنم.ولی لحظه های شیرین همیشه رد میشن و مارو با روزمرگی هامون تنها میذارن.

بعضی از اتفاقام هستن که انتظار داریم شیرین باشن ولی از زهرم تلخ ترن.تقریبا اواسط مسافرتمون بود که نتایج اومد و درصد های غیر قابل باورم بر فرق سرم کوفته شد. انتظار داشتم خیلی بالاتر از اینا بزنم و حتی بر اساس کارنامه های کانون با درصدایی که آوردم  رتبه م حداقل باید دو هزارتا کمتر میشد. ولی واقعیت با انتظارات من خیلی فرق داره و منم که باید باهاش کنار بیام.این چند روز حسابی تو ی دفترچه ی انتخاب رشته و بخش پیوست ها گشتم ولی واقعا دچار سردرگمی و ناامیدی شدم.تنها راه ارتباط من با دانشگاها سایتشونه و من نمیدونم که کدوم خوابگاه ها از کدوم دانشگاها مناسب ترن و و توی سایت هاشونم یه سری اطلاعات کلی نوشتن.اینقدر اسم دانشگاهارو خوندم و سایتاشون رو دیدم که همه شون دارن دور سرم میچرخن و انتخاب بین بد و بدترو برام سخت تر میکنن.علاوه بر این بعضی از دانشگاها مثل دانشگاه قم شرایطای خاص دارن که نمیشه به آسونی باهاشون کنار اومد.تنها خواسته ی قلبی این روزام اینه که هر چه زودتر راهی که باید ازش رد بشم مشخص بشه و بتونم راحت تر برای آینده و قدمای بعدیم برنامه ریزی کنم.

+من با دانشگاه قم مشکلی ندارم. صرفا بخاطر این ناراحتم که سال ها طول کشید خانوادمو راضی کنم که چادرمو بذارم کنار و الان واقعا نمیدونم جایی که قراره برم چه جور پوششی رو قبول میکنن.من هیچ ایده  ای ندارم که وضعیت زندگی تو بقیه ی شهرا به غیر از یزد و اصفهان چه شکلیه.




  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

قدح اندیشه

من خیلی نوشتن در مورد شب ها رو دوست دارم .

چون کم کم همه چی ساکت میشه و فقط من میمونم و خودم.اینجوری میتونم افکار به هم ریخته ی کل روزمو مرتب  کنم و برعکس روزا، در مورد هر چی که به ذهنم میرسه منطقی فکر کنم.

حتی درس خوندن شب تا صبح رو ترجیح میدادم به مطالعه در طی روز.بازم بخاطر سکوت سهمگینیه که یهو دور و برمو پر میکنه.

نمیدونم شاید بخاطر اینه که هیچ وقت توی روز خونمون ساکت نبود.دنبال یه مقدار سکوتم تا آهنگایی که باعث میشن رویا ببافمو با صدای بلند پخش کنم و خودمو غرق کتابم کنم.

این وضعیتیه که تا آخر عمر عاشقش میمونم.

وقتی کسی نیست که قضاوتم کنه، مسخره م کنه و شاید تحقیرای دم به دم، خیلی راحت تر میتونم خودم باشم...

خب آدم کم کم از دور و برش میبُره و پناه میبَره به شبای سیاهی که خیلی سخت میشه خو گرفت بهشون.

همیشه این ترس باهام بوده که آدم جدیدی رو وارد زندگیم کنم.شاید اول که منو ببینید حسش نکنید ولی کم کم از فاصله گرفتتام هر کسی میفهمه .

نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم...ولی حس میکنم مث دامبلدور باید بعضی خاطره ها رو در بیارم و بریزم تو قدح اندیشه تا ذهنم آروم بگیره .


  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

⚠️نگارنده رهگذر است⚠️