سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

بالکن جاودانگی!


دیروز رفته بودیم میدون _ از این نظر میگم میدون که بین ور های مختلف ذهنم اختلاف هست که اسمشو چی بگیم 😂مثلا من یه جا بگم میدون امام حداقل یه نفر هست که بهم چشم غره بره بگه میدون امام نه، میدون شاه...یا بگم میدون نقش جهان یه حالت مزخرف بچه مثبت گونه ای بهم دست میده انگار دارم کهیر میزنم_

من هیچ وقت به عمرم تا حالا با مامانم نرفته بودم عالی قاپو و مامانم و خاله م به عمرشون ندیده بودن اونجارو.

قضیه از این قراره که پله ها اینقدر قشنگن که مهم نیست شیش طبقه رو قراره بری بالا ، واقعا از مسیر لذت میبری و بین راه یه بالکن هست که به همه ی میدون دید داره...

من پتانسیل اینو دارم که ساعت ها توی اون بالکن وایستم و در حالی که دارم کل میدون رو زیر پام احساس میکنم به جاودانگی فکر کنم.

وقتی اونجا بودم حس میکردم منم با اون عمارت جاودانه شدم... حس میکردم یه دختر رعیت چاهارصد سال پیشم که اتفاقی سر از کاخ شاه در اورده واحساس درموندگی میکنه.

نمیدونم...انگار گیر کردن بین حال و آینده واقعا دردناکه... ینی چاهارصد سال پیش کسی بوده که تو ی اون بالکن بایسته و در حالی که حس میکرده کل شهر زیر پاشه؛ به جاودانگی فکر کنه؟

بقیه انتظار دارن منم مثل خیلیای دیگه بتونم با گردشگرای خارجی ارتباط برقرار کنم ولی با این که میدونم تواناییشو دارم ؛ ترس کل وجودمو میگیره و یه کلمه م-حتی به فارسی-نمیتونم صحبت کنم.البته اگه بخوایم به دید یه گردشگر خارجی به این قضیه نگاه کنیم ؛ واقعا خیلی مزخرفه که تو یه روز چند نفر بخوان باهات انگلیسی دست و پا شکسته حرف بزنن و وسط حرف زدن هی سوتی بدن و هی بخندن انگار که سیرکه مثلا یا همچین چیزی (اینو وقتی دیدم که با همکلاسیام رفته بودیم میدون).

خب من ترجیح میدم توی بالکن بایستم و به جاودانگی فکر کنم تا این که بخوام با ترسم کشتی بگیرم و سعی کنم با یه نفر دیگه ارتباط برقرار کنم.

۳ نظر

نماندنی ها


بعضی چیزا هستن که نصیب ادم نمیشن ....هر چقدرم دوسشون داشته باشم آخرش برای من نیستن.

من همیشه دنبال اینجور چیزا میرفتم و آخرش شکست میخوردم.از یه جایی به بعد دیگه یاد گرفتم دوست نداشته باشم.

همه چی تموم میشه مگه نه؟


۱۱ نظر

صورتی ها


چیه این شب که افکار ، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، 

حمله میکنن به روح آدم ؟؟؟

قبلا عادت داشتم وقتی این اتفاق می افتاد؛ دم پنجره مینشستم و اینقدر به ماه نگاه میکردم که فکرا رد بشن و بتونم پیکر تیکه و پاره ی روحمو بعد از یه جنگ نا برابر جمع و جور کنم.

الان راه حل بهتری برای جنگیدن پیدا کردم...

اینقدر خودمو سرگرم نوشتن میکنم که بدون این که بفهمم ساعت چاهار صب میشه.

روحم با نوشتن مسلح میشه و میتونه فکرای مخربو بکشه و خوباشو جدا کنه و تو دفترم به اسارت کلمه ها در بیاره.

ولی هنوزم وسط این کشمکش ها ؛ تعجب میکنم از این همه احساسی که میتونم داشته باشم.

انگار یه بانوی صورتی پوش میاد وسط میدون و میگه جنگ بسه...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم.

همیشه دوست داشتن رنگش صورتی بوده تو ذهنم.نمیدونم...

تازگیا دلم میخواد همه ی صورتی های وجودمو نادیده بگیرم و فقط ادامه بدم.


۶ نظر

عروسک چینی


دیشب داشتم مجله ی داستان شماره ی ۸۸ رو میخوندم که به یه داستان جالب بر خوردم. داستان در مورد دختر بچه ای بود که عاشق عروسک سیاه زشتش بود و با اینکه برای کادوی تولدش بهش یه عروسک چینی چشم آبی با دامن ابریشمی دادن بازم میره سراغ عروسک زشت خودش...

آخر داستان وقتی دخترک عروسکشو کنار تختش تنها پیدا میکنه با این دیالوگ تموم میشه:

"بیا طفلک من، چقدر همه بدند که تو را اینجا تنها گذاشتند.تو اصلا زشت نیستی ، با این که فقط یک گیس بافته داری.او زشت است.همان که امروز برایم آوردند، همان که چشم هایش حرف نمیزنند.به من بگو لئونور، توبه یاد من بودی؟ ...گریه که نکردی، هان؟ همه تنهایت گذاشتند.این طوری نگاهم نکن، اشکم در می آید.نه، سردت نمیشود .زیر پتو گرم میشوی.شکلاتی را که میخواستم برایت بیاورم ازم گرفتند،چون برایم ضرر دارد.آفرین، حسابی برو زیر پتو.حالا نور چراغ را کم میکنیم و لالا.دوستت دارم، چون هیچکس دوستت ندارد."

میخواستم بگم همه ی ما حداقل یه عروسک زشت توی زندگیامون داشتیم که بیشتر از همه دوستش داشتیم با این که هیچکس دوستش نداشت و شایدم برعکس، بعضی از ماها هم عروسک زشت کسی بودیم که مارو بیشتر از همه دوست داشت بین تنهاییامون.

من عروسک زشت خودمم.بعضی وقتا که احساس میکنم یه عروسک زشت تنهام ، یه نفر از توی ذهنم صدام میزنه "هییی، ناراحت نباش.شاید کسی دوستت نداشته باشه ولی من که دوستت دارم."

این عمل دفاعی روحم نسبت به همه ی اتفاقای غمناک زندگیمه.و خیلی روی روحیه م تاثیر داره.این که حس میکنم  اگه همه ی دور و برم غمناک باشه،آخرشیکی هست که دوستم داره و نگاهم میکنه ،آرومم میکنه.


پ.ن: ببخشید که این پست اینقدر ویرایش داشت و ستاره ش روشن شد.فی البداهه و با حواس پرتی نوشته شده بود.


۳ نظر

من،لالایی،قصه های بچگی


این شب های نسبتا کوتاه تابستون ؛  نیاز شدید روحیم نسبت به لالایی بیشتر از بقیه شبا حس میشه.انگار برای خوابیدنم فقط صدای زمزمه ی لالایی تو گوشم جوابه و من مستاصل تر از همیشه م.

بعضی وقتا حس میکنم شاید یکی از اجدادم خون آشام بودن چون واقعا شبا _مخصوصا شبا ی تابستون_ به زور پلکام روی هم میفته.این میل به بیداری از بچگی همراهم بوده تا الان_البته بماند که الانم بچه م_ یادمه یه نوار داشتیم که هر شب مامانم برام میذاشت تا خوابم ببره ولی اینقدر صدای گرگ قصه وحشتناک بود که زهر ترک میشدم و ترجیح میدادم بیدار بمونم. هنوزم صدای اون لحظه هاکه مامان بزی پا روی دیوار خونه ی گرگ میکوبید و بچه هاشو طلب میکرد تو گوشمه و چقد کابوس وار بود این نوار.

این شبا یه آهنگ هس که به تلافی اون شبای بچگی گوش میدم و باعث میشه مغزم تو دریای افکارم شناور بشه و در حالی که دستاشو گذاشته زیر سرش، یه  نفس عمیق بکشه و بگه "آخیشش این شد یه چیزی..."



۴ نظر

برقص و برقص و برقص


آسون بگیر


از وقتی تابستون (از۹تیر به بعد=))شروع شده به طرز اعجاب انگیزی نسبت به همه چیز بیخیال شدم.

راسیاتش به نظرم منطقی نبود منی که دوسال تموم اضطرابمو هر لحظه با خودم حمل میکردم؛حالا که دلیل این اضطراب دمشو گذاشته رو کولشو رفته، من این خر حمالی رو ادامه بدم.

البته  میدونم توی این وضعی که هستیم دلیل برای اضطراب خیلی زیاده و من میتونستم یکی دیگه رو بذارم رو کولمو و به راهم ادامه بدم ولی خسته تر از این حرفا بودم که بخوام شادیمو با یه موجود خوفناک دیگه قسمت کنم.

پس توی گوگل سرچ کردم "آهنگ شاد قدیمی" و با این صفحه مواجه شدم.

من همیشه عاشق رقصیدن بودم و شاید اگه توی یه کشور دیگه با امکانات بیشتر بدنیا میومدم الان یه رقصنده ی باله بودم ولی هنوزم میتونم برقصم پس تو ی یوتیوب سرچ کردم"آموزش رقص ایرانی" و خداروشکر که هنوزم بعضی از آدما دوست دارن شادی شونو با بقیه قسمت کنن.

شاد بودن تنها دارایی منه پس چرا بذارم توسط اتفاقات روزمره به تاراج بره؟

امیدوارم حال دلتون خوب باشه.

+من خیلی درمورد ادامه دادن وضع قبلی وبلاگم فکر کردم و حتی به این نتیجه رسیدم که باید حذف کنم اینجا رو ولی اینقدر مردمان بیان انرژیاشون سبز و امیدوار کننده س که از توان من خارج بود این کار اما چون هنوز اعتماد به نفسم در مورد چیز هایی که مینویسم پایینه نمیتونم عصاره ی روح سبزمو باهاتون در میون بذارم و فکر میکنم این تابستون بیشتر از خودم بنویسم.

۵ نظر

بازگشت شکوهمندانه ی من !!!


در حقیقت درون من یک دختر بچه زندگی میکند که یک گوشه چمباتمه زده است و از ترس هیولا‌های دور و برش جرئت سر بلند کردن هم ندارد.

یک شب میرسد کنارش زانو میزنم،دستان کوچک لرزانش را در دست میگیرم،در چشم هایش زل میزنم و میگویم "بلند شو راه بیفت..."

می‌برمش توی حیاط؛ماه را نشانش میدهم و میگویم

"ببین کودک طفلی تنها ی من...

تا هر وقت چشمانت میتواند ماه را ببیند تو زنده ای و تا هروقت که زنده ای نباید تسلیم بشی!نباید بترسی!نباید ناامید شوی!حتی اگر هیولا ها دوره ات کرده باشند....

پی ماه را بگیر و دنبالش برو... فقط برو..."


پ.ن ۱ : بعد از یک ماه و اندی.... دلم تنگ شده بود !

پ.ن۲: بالاخره داره تموم میشه... این پست حس و حال کنکور پارسالمو کامل شرح داده و خداروشکر امسال پیشرفت داشتم نسبت به پارسال.

پ.ن ۳: امیدوارم حال دلتون خوب باشه :)


۸ نظر
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان