سبز

"خاطرات نیمه خصوصی یک روح سرگردان"

*صبر سنگ*


صبر


روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم


آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد


در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش

"از چه رو بیهوده گریانی؟"

در میان گریه می نالید

"دوستش دارم،نمی دانی؟"


بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست


مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها


در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک می شد

ورطه ی تاریک لذت بود


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام،آرام

می گذشت از مرز دنیاها


باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک،شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد


در سیاهی، دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش


ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان،میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام ، آرام

می گذشت از مرز دنیاها


روز ها رفتند و من دیگر 

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم؟

یا من مغلوب دیرینم؟


بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!


ادامه مطلب ۴ نظر

صدای شیون در اوج است... می شنوی؟


باران


میدانید؟ نمیتوانستم تا آخر هفته صبر کنم تا امروز را تعریف کنم.

امروز از آن روز های جادویی بود. کاملا جادویی!

اصلا به خاطر همین روز های جادویی اش عاشقش هستم.پاییز را میگویم.

صبح بخاطر یک لیوان چای اضافی ، با پدر نرفتم. به جایش سوار اتوبوس هفت صبح شدم. و امان از اتوبوس های هفت صبح!

خلاصه که به کلاس دستور دیر رسیدم. انگار همیشه قبل از یک کیف حسابی باید سختی بکشم.

از وسط های صبح بود که ابر ها کم کم در خود پیچیدند و باید دل همه تان را بسوزانم؛من امروز ارکیده را وقتی دیدم که باران می آمد!

شاید مهربان ترین چشم هایی را دارد که تا به حال دیده ام.و صدایش... به نظر میرسد قصه گوی خوبی می شود برای شب های پر ستاره!

وقتی با ارکیده خداحافظی کردم باران بند آمده بود. 

بخاطر تلاش هایم به خودم قول داده بودم برای خودم سی دی حسین پناهی را بگیرم. خیلی وقت بود نشانش کرده بودم.همیشه وقتی میرفتم شهر کتاب چشمم دنبالش بود. البته خیلی چیز های دیگر هم آنجا هست که همیشه چشمم به دنبالشان می دود.

بعد از شهر کتاب سوار اتوبوس شدم  و خداروشکر امروز هیچ کدام از هم کلاسی های قدیمم را در راه خانه ندیدم(از خوش شانسی های عجیب امروز).

خانه مثل همیشه گرم بود و ابر ها دوباره در هم پیچیده بودند. در هوای ابری پاییز و خستگی مانده بر تن ، فقط میتوان خوابید. پتو را دور تنم پیچیدم و بالشتم را در بغلم فشردم.

با صدای مهیب نور گیر اتاقم از خواب پریدم.داشت تگرگ از آسمان میریخت!

اینقدر زیاد و درشت بودند که حیاط را  به یک سفید خالخالی یخ زده ی ویران،تبدیل کردند.آقا فریبرز در باغچه مانده بود.مادر آوردش.

طوطی ها ترسیده بودند. در آغوششان گرفتم!

همزمان که تگرگ می آمد ابر ها کنار رفتند و جلوی چشممان یک رنگین کمان واضح واضح واضح شکل گرفت!میدانید؟ کل تابستان داشتم به این فکر میکردم که دیگر نمیتوانم یک رنگین کمان را واضح ببینم !و امروز...

وقتی تگرگ ها آرام گرفتند برای دوستانم نوشتم "دخترا چکمه هاتونو در بیارید واسه فردا"

و بعدش نوشتم "انگار ابابیل حمله کرده"

نمیدانم...همیشه وقتی باران می آید دلم میخواهد برقصم. بعد از تگرگ ریزان داشت باران می آمد و من در اتاق را باز گذاشته بودم و داشتم میرقصیدم...هیچ وقت در لحظه های اول دلتنگ نمی شوم. 

ولی بعدش رفتم پنجره را باز کردم.حسین پناهی را پلی کردم و به آسمان زل زدم.و دلتنگ شدم. به سرم زد برایش بفرستم "میبینی؟ دارد باران می آید... نمی دانی چقدر تگرگ آمد!"

ولی منطق میگفت نه! یک نه محکم! فقط منطق میتواند دل بیچاره ام را یک جا بنشاند و از این همه ورجه وورجه نجاتش بدهد.

به جایش به تشویش صدای حسین پناهی گوش دادم و دعا کردم وقتی باران بعدی آمد دیگر دلتنگش نباشم!



+عنوان یه قسمت از حرفای حسین پناهیه وقتی که صدای بارون رعد و برق (آسمون قرمبه !!!) در زمینه پخش می شد!

++امیدوارم شمام روزتون جادویی بوده باشه!

۳ نظر

حسرت !



چند ماه پیش در حسرت امروز بودم.

و امروز حسرت گذشته ام را زندگی کردم.

ولی سوال اینجاست...

چرا ناشکرم؟


این پست

اردیبهشت 97

۲ نظر

*یاد یک روز*


افق


خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان ، دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید


موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابر ها

پرده ای نیلوفری افکنده بود


"دوستت دارم" خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لب های من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من


ناله کردم:"آفتاب... ای آفتاب...

بر گل خشکیده ای دیگر متاب"

تشنه لب بودیم و او مارا فریفت

در کویر زندگانی چون سراب


در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او


آه...کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش هم رنگ افق ها می شدیم!


+به فروغ  این هفته رسیدم :)) چقد خوشحالم!

+آقااا...این شعر یه جوریه انگار بانو با کراش گرامشون نشستن تو بالکن ویلای شمالشون ، دارن چای دارچینی مینوشن که یهو از دهان مکروش میپره که دوستت دارم کراش گرامم میبوسنشون ولی بعدش پشیمون میشن جوری که دلشون میخواد تو افق محو شن. 

+"دوستت دارم...خموش و خسته جان"


۴ نظر

*دیر*


دیر


در چشم روز خسته خزیده است

رویای گنگ و تیره ی خوابی

اکنون دوباره باید از این راه

تنها به سوی خانه شتابی

 

تا سایه ی سیاه تو این سان

پیوسته در کنار تو باشد

هرگز گمان مبر که در آنجا

چشمی به انتظار تو باشد

 

بنشسته خانه ی تو چو گوری

در ابری از غبار درختان

تاجی به سر نهاده چو دیروز

از تارهای نقره ای باران

 

از گوشه های ساکت و تاریک

چون در گشوده گشت به رویت

صد ها سلام خامش و مرموز

پر می کشد خسته به سویت

 

گویی که می تپد دل ظلمت

در آن اتاق کوچک غمگین

شب می خزد چو مار سیاهی

برپرده های نازک رنگین

 

ساعت به روی سینه ی دیوار

خالی ز ضربه ای ، ز نوایی

در جرمی از سکوت و خموشی

خود نیز تکه ای ز فضایی

 

در قاب های کهنه،تصاویر،

-این چهره های مضحک فانی-

بی رنگ از گذشت زمان ها

شاید که بوده اند زمانی!

 

آیینه همچو چشم بزرگی

یک سو نشسته گرم تماشا

بر روی شیشه های نگاهش

بنشانده روح عاصی شب را

 

تو خسته چون پرنده ی پیری

رو می کنی به گرمی بستر

با پلک های بسته ی لرزان

سر می نهی به سینه ی دفتر

 

گریند در کنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آن ها که خفته اند بر این تخت

پیش از تو ، در زمان گذشته

 

ز آن ها هزار جنبش خاموش

ز آن ها هزار ناله ی بی تاب

همچون حباب های گریزان

بر چهره ی فشرده ی مرداب

 

لبریز گشته کاج کهنسال

از غار غار شوم کلاغان

رقصد به روی پنجره ها باز

ابریشم معطر باران

 

احساس میکنی که دریغ است

با درد خود اگر بستیزی

می بویی آن شکوفه ی غم را

تا شعر تازه ای بنویسی

 


۷ نظر

موجود سیاه مضحک_خوفناک


سیاه



این هفته رویای نصفه نیمه ای داشتم از اعماق وجودم.

به احتمال زیاد هفته یا هفته های بعد تکمیل می شود.


برای خواندن به  ادامه  برو :)


ادامه مطلب ۴ نظر

پریویت!!!

از اونجایی که فصل مورد علاقه ی من قراره بیاد و پادشاهی ش رو شروع کنه بیارید و بکوبید طبل شادانه رو...
غرض از مزاحمت چند تا نکته میخواستم بگم خدمتتون.
اول اینکه این چند روزدرگیر کارای دانشگاه و گواهینامه م بودم برای همین تنبلی کردم و ننوشتم.
دوم اینکه به احتمال زیاد با شروع پاییز هر جمعه فروغ داریم اینجا و رویاها بیشتر میشن. شاید در مورد مجله ی داستان هر ماه هم یه چیزایی بنویسم.
چهارم اینکه (من واقعا از عدد سه خوشم نمیاد :/)به احتمال زیاد تر یه بخش جدید به لینکای بالای وبلاگم اضافه شه که فیلتر شکن نیاز داره . پس فیلتر شکناتون رو آماده کنید.
پنجم این که قربون دست و پنجه تون که منو میخونید .دمتونم گرم. مراقب دماغاتون باشید!
۳ نظر

استالین، اژدهای دوسر!


من و همه‌ی ورای ذهنم دنبال یه زندگی صلح‌طلب بدون خشونتیم که با همه‌چی کنار میاد و خودش رو سازگار می‌کنه؛ البته به جز یه ور.

اون توی موقعیتای تنش‌زا، عصبی می‌شه،فحش می‌ده و هر‌چی دم دستش بیاد رو می‌شکنه. برای همین شاید اطرافیانم هیچ وقت نفهمن که یه نفر چقدر بهشون فحش داده،چقدر سرشون داد زده و چقدر مشت نثارشون کرده ...

اونا در ظاهر یه دختر همچی خل‌مشنگ رو می‌بینن که هر بلایی سرش بیارن فوقش دو تا چیکه اشک می‌ریزه و بعدش می‌گه اشکال نداره .

البته من توی اوایل نوجوونیم اینجوری نبودم، نمی‌تونستم خودمو درست و حسابی سانسور کنم و ور خشمگینم که من بیشتر وقتا بهش میگم استالین(آقا طرفداران شوروی و روسیه بهشون بر نخوره، قیافه ش شبیه استالینه!)به شدت فعال بود.

البته خدارو هزار مرتبه شکر اون روزا با فحشای مثبت هیژده آشنا نشده بودم و بدترین فحشی که می‌تونستم بدم و می‌دادم کصافططططططط (دقیقا با همین مقدار ط) بود.

بعدش دیدم خیلی بی ادب شدم و خیلی دست بزن پیدا کردم و خیلی شبیه همچی لاتا شده بودم به ورای ذهنم گفتم بیاین برای ساکت کردن  استالین یه کار دیگه انجام بدیم این کار واقعااا ک....ره (اون موقع دیگه یادشون گرفته بودم)

بعد از کلی فکر کردن، با استالین و بقیه ورا به این نتیجه رسیدیم که دفتر خاطرات درست کنیم و تو ی اون به استالین آزادی عمل بدیم تا هر چی میخواد بگه تا توی جنبه‌های دیگه‌ی زندگی دخالت نکنه.

شروع کردم به نوشتن و واقعااا موثر بود. کم‌کم فهمیدم چیزای بهتری‌ام می‌تونم بنویسم و بیشتر و بیشتر نوشتم و استالین هم تقریبا آروم شده بود.

بیشتر وقتا این دفتر دنبالم بود و مامانمم کلا می‌دونست همچی دفتری دارم ولی خب خداروشکر اینقدری سرش می‌شه که مزاحم حریم خصوصیم نشه. 

همه مثل مامانم نیستن و منم باید بیشتر احتیاط می‌کردم.

خلاصه ش اینه که یکی از فامیلامون وقتی میاد خونه مون اینو دست من می‌بینه و اینقده کنجکاو میشه که یه روز که من کلاس بودم میاد تو اتاقم و می‌گرده و پیداش می‌کنه و تمام ویژگی دوستام ، دوست‌پسراشون ، من ، دوست‌پسرم و اکسا و تمام فحشایی که به خانوادم،فامیل،دوستام و دوست‌پسراشون و معلما داده بودم رو می‌خونه و صاف می‌ره می‌ذاره کف دست مامانم و مامانمم می‌خونه دفترو و صاف میاد می‌ذاره کف دست من که همچین اتفاقی افتاده.

من چیکار کردم؟

هیچی... دفترو بردم پشت‌بوم، یه سطل حلبی پیدا کردم. دفترو با خشونت تمام پرت کردم تو سطل، الکل ریختم رو دفتره ، کبریت انداختم رو الکلا ولی روشن نشد؛ واسه همین عین خنگا کله مو کردم تو سطل و یهو گر گرفت ولی ایندفعه دیگه خنگ بازی در نیوردم و تا اومد آتیش بم برسه کله رو بردم عقب ولی خوش شانس نبودم و مژه ها و ابروهام سوخت.

و این اتفاقات باعث شد که استالین عین اژدهای دو سر از خواب بیدار بشه و بیشتر از قبل روی وجودم حکمرانی کنه.

این دفعه دیگه تو ی دفترام از خودم ننوشتم داستان نوشتم، برای نوشتن احساساتم از استعاره استفاده کردم ولی اینا استالین رو راضی نمی‌کرد. 

وبلاگ درست کردم تا باهاش مبارزه کنم ولی بازم نشد.

کم کم به این نتیجه رسیدم که هر دیکتاتوری باید منزوی بشه تا از خر شیطون بیاد پایین. 

پس به اتفاق بقیه ی ورا استالین رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم از سلیطه‌بازیاش بگذریم و بذاریم به حال خودش باشه. این کار اولش باعث می‌شد منزوی بشم و کمتر حرف بزنم ولی الان این منم که استالینمو کنترل میکنم. البته کامل نمی‌تونم کنترلش کنم ولی خیلی بهتر از قبل. 

الان ور منطقی با استالین دست به یکی می‌کنن و دستور کنار گذاشتن آدما رو از زندگیم صادر می‌کنن و این باعث شده که ورای دیگه کمتر آسیب ببینن.

الان خوشحالم که استالینو دارم. چون ازم محافظت می‌کنه. چون بعضی وقتا باعث می‌شه که به یاد بیارم خودم و احساساتم مهم تر از هر چیزین و بهم کمک می‌کنه که قوی باشم.


+آقاااا چهره ی دوران جوانی استالین واقعی خیلی قشنگ بوده.دلم میخواد با چهره ی جوانیش ازدواج کنم و تا آخر عمرم بهش نگا کنم.

+استالین ور ، بعد از اعلام نتایج گند نزنه به زندگیم...صلوات!


۳ نظر

*قهر*


کرمیت


نگه دگر به سوی من چه می‌کنی؟؟😡

چو در بر رقیب من نشسته‌ای😏

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته‌ای


به چشم خویش دیدم آن شب

ای خدا..

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی


برو... برو... به سوی او

مرا چه غم ؟🤷🏻‍♀️

تو آفتابی...

او زمین...

من آسمان...

بر او بتاب 

ز آن که من نشسته‌ام

به ناز روی شانه‌ی ستارگان 😎


بر او بتاب ز آن که گریه می‌کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او


تو که مرا به پرده ها کشیده‌ای

چگونه ره نبرده‌ای به راز من؟

گذشتم از تن تو

زان که در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من😇


اگر به سویت این چنین دویده‌ام

"به عشق عاشقم"

نه بر وصال تو😝

به ظلمت شبان بی فروغ من 

خیال عشق خوش‌تر از خیال تو


کنون که در  کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشت و رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!


آسمون؟ شاید!


بعضی وقتا میشینم تو ی ایوون و زل میزنم به آسمون.

به لطف آب و هوای کم ابر اصفهان. تقریبا همیشه یه پهنه ی آبی دارم که چند وقتی هست بخاطر ساخت و سازای اطرافمون شده یه مستطیل کوچولو ی آبی.

هر از گاهی سرو کله ی چند تا کبوتر پیدا میشه که دست جمعی دارن پرواز میکنن و من با چشم اینقدر دنبالشون میکنم که گم میشن توی مستطیل آبیم. ولی چند دفعه م شده که یه کبوتر تنها خیلی نزدیک تر به زمین پرواز میکرد و همچنان که ریپ میزد هی دور خودش میچرخید.

به نظرم اومد که شاید بال هاشو چیده باشن.

و دلم سوخت.

ولی بعدش به ذهنم رسید که من حتما توی زندگی قبلیم یه کبوتر باز قهار بودم.

از بس که به آسمون نگاه میکنم.

از همون اول زیاد به آسمون نگاه میکردم.

ابرا برام جالب بودن.

شکلشون نه.

حرکتشون.

انگشتمو میذاشتم کنار ابره و چند لحظه بعد ابره انگار که دشمنشو دیده باشه از انگشتم دور میشد.

آخرین بار پنج ثانیه تونستم به خورشید نگاه کنم ولی بعدش بیناییم به طرز ترسناکی وحشتناک شد یا حتی برعکسش.

هنوزم سعی میکنم به خورشید نگاه کنم.

نمیدونم از کی فهمیدم که نگاه کردن به آسمون آرومم میکنه.ولی از وقتی یادمه وقتی ناراحت بودم یا دلتنگ یا عصبانی یا غمگین یا حتی خوشحال به آسمون نگاه میکردم.

شروع میکردم به حرف زدن.با خدای خیالیم؟ شاید. با خودم؟ شاید. با ابرا؟ شاید. با ستاره ها؟ شاید. ولی حرف میزدم.درخواست میکردم، آرزو میکردم.

همیشه وقتایی آرزو میکردم که بارون میومد. البته اونم یه مراسم خاص داشت.دستا رو دو طرف بدنم آویزون میذاشتم و سرمو میگرفتم بالا. تو دلم دعا میکردم.التماس میکردم. و بعدش دلم خوش میشد.شاید به نود در صد چیزایی که اون موقع میخواستم نرسیدم.شاید فرشته ی من وسط راه دعامو گم کرده بود.شاید اصلا فرشته ها اینقدر سرشون شلوغ بود که منو حساب نمیکردن.

شایدم من ادم تلاشگری نبودم. ولی همین که دلم خوش میشد، همین که سر تا پام خیس میشد و بعدش کنار شوفاژ دندونام روهم بند نمیشدن کلی قشنگ بود برام.

البته هنوزم این کارو میکنم ولی کمتر.

نمیدونم از کی این حرف مامانجون که میگفت "دختر باید تو کل راهی که تو خیابون میره سرش به طرف کفشاش باشه"تو زندگیم پیداش شد ولی از یه جایی به بعد همه ش به کفشام نگاه کردم و همون موقع ها بود که عاشق کفش خریدن و کفشای جور وا جور شدم ولی دیگه تو راه خونه سر به آسمون نبودم. همچی مظلوم و بی آسمون شدم انگار که آسمون گرفته.البته بعد از چند سال واقعا زمستونا آسمون میگرفت.( و میگیره)

نمیدونم امسال پاییز کجام... نمیدونم اصلا قراره زنده باشم یانه... ولی از ته دلم منتظرشم. از ته دلم منتظر آسمون پاییزم. و خنکی ش. و برگا و دفتر و دستکا و توفیق اجباری ارتباط خیلی بیشتر با ادما ی نا‌آشنا.

تابستون آسموناش صورتی و نجیبه ولی پاییز یه چیز دیگه س.

آسمون پاییز.


۵ نظر

کاملا گوجه ای با کمی اسانس گل گلی.(شایدم برعکس)


این پست با بقیه ی پستام خیلی فرق میکنه.

من تا حالا رویا هامو با کسی شریک نشده بودم و یا حتی ننوشته بودمش.

بیشتر وقتا از دور نگاهشون میکردم و ازشون رد میشدم.

ولی به احتمال زیاد اوضاع عوض میشه و بیشتر از اینجور پست ها از من میبینید.

+باید بری ادامه مطلب 😬😝

+راستی ببخشید که زمان فعلام رو اینجوری نوشتم.یه نوع تمرین من در آوردیه.

گوجه


ادامه مطلب ۴ نظر

*قربانی*


الهه ی خون آشام



امشب بر آستان جلال تو


آشفته ام ز وسوسه ی الهام


جانم از این تلاش به تنگ آمد


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیریست کان سروده ی خدایی را


در گوش من به مهر نمی خوانی


دانم که باز تشنه ی خون هستی


اما...

بس است این همه قربانی


خوش غافلی که از سر خود خواهی 


با بنده ات به قهر چه ها کردی


چون مهر خویش در دلش افکندی


اورا ز هر چه داشت جدا کردی


دردا که تا به روی تو خندیدم


در رنج من نشستی و کوشیدی 


اشکم چو رنگ خون شقایق شد


آن را به جام کردی و نوشیدی


چون نام خود به پای تو افکندم


افکندیم به دامن دام ننگ


آه...

ای الهه! 

کیست 

که 

می کوبد 

آیینه ی

امید مرا 

بر

سنگ؟


در عطر بوسه های گناه آلود


رویای آتشین تو را دیدم


همراه با نوای غمی شیرین


در معبد سکوت تو رقصیدم


اما...

دریغ و درد که جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من


افسوس...

ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه ی نام من؟


از من جز این دو دیده ی اشک آلود


آخر بگو...

چه مانده که بستانی؟


ای شعر...

ای الهه ی خون آشام


دیگر بس است ...

این همه قربانی!





+تصویر از اینستاگرام 

لازم نیست زیاد توضیح بدم.





اینقدر خودم میشم ،که بقیه فکر کنن دیوونم!

رویاهامو زندگی میکنم!




+این شروع یه چیزیه، من اهل پستای دو خطی نیستم!

*ظلمت*


ظلمت




چه گریزی ست ز من؟


چه شتابی ست به راه؟


به چه خواهی بردن    

                       در شبی این همه تاریک،

                                                       پناه؟ 


مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

 ای دریغا!

که ز ما بس دور است


"لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است"


نه چراغی ست در آن پایان


هرچه از دور نمایان است


                                   شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان ست.



می فرو مانده به جام


سر به سجاده نهادن تا کی؟


او در این جاست نهان


می درخشد در می




گر به هم آمیزیم


ما دوسرگشته ی تنها،

                           چون موج


به پناهی که تو می جویی، 

خواهیم رسید...

اندر آن   لحظه  ی  جا دو یی  اوج !!!



         

450 درجه ی فارنهایت



450



فکر میکنم حدود شش سال پیش بود که باهاش آشنا شدم. دقیقا همون دورانی بود که با کتابای بخش نوجوان کانون پرورش فکری محله مون ریخته بودیم رو هم و غیر از اونا هیچکسی رو وارد دنیای رویاهام نمیکردم. در غمگین ترین حالت ممکن بهش رسیدم. جلد سفیدش با  دلقکی که یه لبخند هلالی بهم زده بود ، اون رو از تمام کتابای دیگه متمایز میکرد. 

به نظر من کانون دو نوع کتاب داره : اونایی که بوک مارک دارن و اونایی که ندارن. اونایی که بوک مارک دارن اون موقع به نظرم خیلیییی خوب بودن . چون تازه به مفهوم " کتاب یه موجود زنده س و نباید صفحه هاشو تا بزنی" رسیده بودم .

و خب اون هم بوک مارک داشت. یه کتاب همه چی تموم برای منِ دوازده ساله !!!
 امروز که دوباره دیدمش جلدش خاکستری و کثیف شده بود  ولی هنوز،لبخند دلقک روی جلد هلالی بود.
امروز که دوباره خوندمش دوباره تموم اون حس هایی رو بهم منتقل کرد که توی دوازده سالگی منتقل کرده بود.

به نظر من همه ی کتابا محشرن به جز اونایی که مصنوعی ان. ولی کتابای خیلی کمی هستن که جادو دارن.
این کتاب جادو داشت.
شاید تنها کتابی بود که من نتونستم خودمو جای شخصیت های داستان بذارم.ولی شخصیتا روی روحم حک شدن.بقیه نمیتونن تأثیری که این کتاب روی من گذاشته رو ببینن و یا حتی از نظر اخلاقی حسش کنن. ولی با این کتاب بود که من تونستم مفهوم تنهایی ، مستقل بودن و خنده رو از عمق وجودم حس کنم.
شک ندارم این کتاب تاثیر گذار ترین کتابیه که تا حالا خوندم و شاید تنها کتابیه که تونسته تا این حد توی وجودم ریشه بدوونه.

ولی خب هر کتاب فروشی ای که رفتم نداشتن این کتابو و تا حالا فقط تونستم که به صورت قرضی داشته باشمش.

این کتاب بهترین کتاب زندگی من نیست ولی میتونم بگم اینقدر تاثیر گذار بوده که هنوزم امیدوارم یه خونه ی مجردی توی تهران داشته باشم که دیوارش سیریش داشته باشه و یه روزیم بتونم با یه دلقک کتک کاری کنم.

البته نمیدونم این کتاب برای شما جادو داره یا نه .
 ولی اسمش  دلقک هست نوشته ی هدا حدادی ، نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.


+اولین چالشی شرکت کردم.ایده پرداز چالش: آقای تد




۴ نظر
About me
با چشمان باز بخوانید.

مناسب برای تمامی فصول،مناسب تر برای پاییز.

روح سبز نگارنده در سطر سطر این وبلاگ جاریست؛مراقب باشید.

+نظرای عمومی بسته ن، ولی در نظر خصوصی همیشه به روتون بازه ^__^.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان