چرا نمی‎رسی؟



lost




Chera nemiresi - Mehdi yarrahi




  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

حفره


حس میکنم اگه دستمو بذارم روی قفسه سینه م و فشار بدم دستم وارد یه حفره میشه که به یه ناکجا آباد توی یه کهکشان دیگه وصله. خیلی وقت نیست که این حفره توی وجودم پیدا شده. شاید از همون وقتی که از همه ی رویا ها و احساساتم بریدم. شایدم از اون وقتی که گذاشتم احساسی که نسبت بهش داشتم آزاد بشه.حقیقتا الان یه حفره ام که به خلأ وصله.نمی دونم چجوری میتونم پرش کنم و نمیتونم نا دیده ش بگیرم.شاید باید برگردم. شاید باید به همون سرگردونی مزخرفی که قبلا داشتم برسم و دوباره توی یه برزخ زندگی کنم.ولی یه صدای ضعیفی از عمق روحم میگه «تو باید ادامه بدی... این راهیه که با تمام وجودت خواستیش و انتخابش کردی!»

داستان دقیقا از اونجایی شروع شد که حس سرگردون بودن مث طناب دار دور گردنم پیچیده شده بود و داشت روحمو خفه میکرد. من یه موجود بی سر و ته بودم که به هر کاری که تو دنیا وجود داشت علاقه داشت و دورش پرشده بود از آدمایی که رو صورتشون یه ضبدر بزرگ کشیده بودن .از ورزش کردن ساعت چاهار صب تو پارک با یه سری پیرمرد و پیرزن تا قلیون کشیدن با آدمایی که دو هفته بود باهاشون آشنا شده بود. هیچ شکلی نداشتم. حقیقتا نمیتونستم  خودمو اونجور سرگردون قبول کنم. پس باید میرفتم سراغ اون قسمت روحم که خیلی وقت بود فراموشش کردم.همون قسمت که فقط و فقط مال خودم بود.همه ی آدما اون قسمت مخصوص به خودشون رو دارن. فقط باید پیداش کنن. من گذاشته بودمش تو ی یه گنجه تو انباری روحم واسه وقتی که نیاز دارم یه تصمیم مهم بگیرم.هنوزم نمیدونم دقیقا به چه دردی میخوره ولی میدونم که رفتار و وجود هیچ احد الناسی روش تاثیر نداره. و من دیگه نمیخواستم یه ظرف باشم که پر شده از آدمای اطرافشون . پس سعی کردم از اون کمک بگیرم.

«این کارو دوست داری ولی حس میکنی استعدادشو نداری؟بریزش دور!»

«اون آدمو دوستش داری ولی وقتی باهاشی حسادت کل وجودتو میگیره؟ تا نتونستی حسادتو بکشی باهاش رو به رو نشو»

«کل وجودت پر شده از عشقش ولی نمیتونی و نمیشه که بهم برسید؟بیخیالش شو!»

«از سیگار متنفری؟با آدمای سیگاری نگرد! آزار داری؟ رابطه هاتو محدود کن باهاشون»

«تحقیرت میکنن؟به جز سلام حرفی باهاشون نداشته باش! اجازه نده از لبخندت سواستفاده کنن»

«اون موقعیت آزارت میده ولی چون همه توشن میخوای برای بار هزارم امتحانش کنی؟ بیماری فرزند؟!»

...

و اینقدر تو موقعیتای مختلف اینجوری با خودم حرف زدم که کم کم خالی شدم. هنوزم در حال خالی شدنم. کم کم سایه ی این خستگیای این چند سال روی روحم سنگین تر شد . و خسته شدم. روزی هزار بار تصمیم به فرار میگیرم از خودم... از آدما... روحم آماده ی رفتنه ولی جسم همراهی نمیکنه و میگه باید بمونی. باید این حفره ی خالی رو پرکنی. باید کامل بشی بعد بری.من استاد فرار کردن از موقعیتایی ام که خیلی تلاش میخواد ولی از خودم که نمیتونم فرار کنم؟!

استاد اخلاقمون میگفت همه ی آدما احساس تنهایی میکنن. همه مون بدون شک! و هیچ چیزی نیست که پرش کنه. اول حس کردم که این حفره ی خالی مربوط به همون احساس تنهایی ازلی و ابدی بشره که معلوم نی کی قراره پر بشه. ولی نیست! این یه حفره ی شخصیه که هر روز داره حفره تر میشه!

نمیخوام بهش عادت کنم. باید کم کم خودمو بسازم.

هر وقت به خودم تو آینه زل میزنم یه آدم بی عمق خالی میبینم. و برام عجیبه. عجیب تر از این هست که دیگه خودتو نشناسی؟



  • پـــــِپ
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

بی حس شدگی!


این روزها به طرز خوشحالی خسته ام!

از آن خسته های خوشحال که خستگی شان را با تمام دنیا عوض نمیکنند.

چند روز پیش به طرز مضحکی ، پله برقی کیف پولم را بلعید و هر ظهر کارم شده بروم و سراغی از کیف پولم بگیرم. امروز که رفتم دنبال خبر جدید نگهبان پله برقی ها به من گفت که به غیر از او شماره ام را  به مامور کارت ها هم داده ام و واقعا باید مواظب خودم باشم و اینقدر زود شماره ام را به مردم ندهم!!!

آخرش هم بعد از این همه قضاوت و افترا و تهمت که هیچ کدامشان صحت نداشتند یک «تو هم مثل دخترم میمونی» گذاشت ته حرف هایش که ناراحت نشوم.

البته من به گامتم هم نبود این حرف ها. نمی دانم از کی اینقدر نسبت به این حرف ها بی حس شدم ولی اگر پپ یک سال پیش این حرف هارا می شنید صد در صد گریه اش می گرفت.

چند روز پیش هم حراست دانشگاه به ظاهرم ایراد گرفت و یک برگه پر از توصیه و نصیحت داد دستم که دفعه ی دیگر اینجوری نیایم دانشگاه. حقیقتش اگر پپ یکسال پیش این ها را می شنید از غم و غصه تا چند روز آن ور ها پیدایش نمی شد.

این روز ها به جای این که وقت ناهار را با دوستانم بگذرانم در کتاب خانه می مانم.وقتی هم به خانه میرسم خسته و گشنه یک گوشه می افتم و نای حرف زدن ندارم ولی حتی نسبت به این ها هم بی حس شدم.

اگر پپ چند ماه پیش وضعیت الانم را می دید صد در صد شوکه می شد.ولی الان خوشحالم. از این که کمی منطق چاشنی رفتارم کرده ام خوشحالم . از این که آرام گرفته ام خوشحالم. و از این که دارم صبر میکنم و به خودم برای رشد کردن و بزرگ شدن وقت میدهم راضی ام. 

البته هنوز هم دلتنگم

هنوز هم ذوقمرگ می شوم

هنوز هم سوتی های مزخرف می دهم 

هنوز هم... هنوز هم....

ولی بی حس شده ام.

  • پـــــِپ
  • سه شنبه ۱۳ آذر ۹۷

میدانم که این روز ها هم می‌گذرند.


تنها

این روزها دیگر تمام اشتیاق اوایل پاییز رفته‌است.دانشگاه برایم عادی شده و به این نتیجه رسیده‌ام که هنوز در ارتباطات اجتماعی‌ام لنگ‌میزنم. امروز تولد یکی از همکلاسی هایم بود و از هفته‌ی قبل برنامه‌ریزی کرده‌بودیم که در ناژوان برایش جشن‌تولد بگیریم. ولی نشد ؛ چون هم پدر برنامه‌ریخته بود برویم آبگرم ، هم یکی دیگر از دوستانم مجبورشد به شهر خودشان برود.امروز قراربود برای همان دوست متولد شده‌ام در خوابگاه جشن بگیرند و برنامه ی تولد اصلی به هفته‌ی بعد منتقل شد. وقتی به پدرم گفتم که می‌خواهم به تولد بروم و با آن‌ها نمی‌روم ؛ آنقدر عصبانی شد که ترجیح دادم جیم بزنم و تا ساعت ها اطرافش پیدایم نشود. آخرش هم نتوانستم اجازه بگیرم.ناژوان هم نمی‌خواهم و طبیعتا اجازه ندارم که بروم.ولی من تلاش خودم را کردم.ولی کافی نبود. به جایش آبگرم هم نرفتم.چون به دردم نمی‌خورد.هر لحظه ، تنهایی مثل یک سطل آب سرد روی بدنم ریخته می‌شود و تمام وجود می‌دانم که تنها هستم.همه مان در تنهایی خویش غرقیم.ولی اگر به آبگرم می‌رفتم از شدت تنهایی گریه ام می‌گرفت؛ مطمئنم. البته می‌دانم که باید منطقی برخورد کنم و بپذیرمش. انگار هر چیزی را که بدون جاروجنجال و گریه پذیرفته‌ام ، تحملش برایم آسانتر شده. البته بعضی تنهایی‌ها دلپذیرند و من عاشقشانم. همان ها که در خلوت خودت برای آینده‌ات تلاش می‌کنی و کسی هم کاری به کارت ندارد.از تو انتظار ندارند که نقش بازی کنی و می‌گذارند خودت باشی. ولی تنهایی من از آن تنهایی هاست که با سرگردانی مخلوط شده.انگار بادبادکی هستم که در باد رها شده. تنها سوغاتی آسمان برایم تنه خوردن از پرنده هاست. ولی می‌دانم که می‌گذرند و بعد از مدتی از دردناکی این روزها کاسته می‌شود.برای همین آرامم.یک بادبادک آرام رها در دل باد!

+شعر تصویر از احمدشاملو ست.
  • پـــــِپ
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

*نامه ها - 4*


دیدگان

نه

پرس و جو مکن

حالم خوب است

همین دم دمای صبح

ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

می‌گفت ملائکی مغموم،ماه را به خواب دیده‌اند

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت.



باران می‌آید 

و ما تا فرصتی... تا فرصت سلامی دیگر خانه‌نشین می‌شویم.

کاش نامه را به خط گریه می‌نوشتم ری را.



چرا باید از پس پیراهنی سپید

هی بی صدا و بی سایه بمیریم!

هی همین دل بی قرار من ، ری‌را

کاش این همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند.

ری‌را ! ری‌را !

تنها تکرار نام توست که می‌گویدم

دیدگانت خواهران باران اند.



                                                         |  سید علی صالحی  |

  • پِپ
  • يكشنبه ۴ آذر ۹۷

روایت های باران


باران


       

 🌱  بوران بود.باران بود.برگ های پاییزی در خیابان جولان می‌دادند.منتظرش بودم.قطره های باران نم نم روی صورت و لباس هایم می‌نشستند. با تمام وجودم پذیرای روح باران بر روی سطح پوستم بودم ولی نمی‌توانستم لرزش ناخودآگاه تنم را مخفی کنم.کمی که گذشت باران تند تر شد. باد، نارنجی های مانده بر روی درختان را به بازی گرفته بود. آن ها را از مادر جدا می‌کرد و در خیابان می‌رقصاند.می‌توانستم لبخند را رو ی صورت برگ ها ببینم. ولی او هنوز نیامده بود. سومین تماسم را هم بی پاسخ گذاشته‌بود. روی جدول کنار خیابان نشستم. انگار گرد نگرانی روی قلبم پاشیده‌باشند. سرم را روی زانو هایم گذاشتم تا برگ های خوشحال پاییز قیافه ی هراسانم را نبینند. نمی‌خواستم بزمشان را بهم بزنم. نمیدانم چقدر سر در گریبان مانده بودم. ولی وقتی آمد ؛ تمام جانم خیس شده بود. وقتی آمد ؛ تمام جانش خیس شده بود. ایستادم. با اخم نگاهش کردم . دلم می‌خواست تمام بغضم را سرش داد بزنم. ولی او لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت.«یخ زدی که ، دختر!» دستانش بوی نرگس میداد. با تعجب نگاهش کردم. دسته گلی از توی کوله اش در آورد و لبخندی محجوب زد.« تو این طوفان به بدبختی نرگس واست گیر آوردم».

 

 🌱   دسته جمعی داشتیم به طرف ایستگاه اتوبوس می‌رفتیم. صدایمان کل پیاده رو و خیابان را برداشته بود ولی من حرفی نمی‌زدم.بعد از ناهار کلاس داشتیم و در کلاس قرار بود متنی را بازگو کنیم ومن تقریبا هیچ چیزی بلد نبودم.هندزفری گذاشته بودم که صدایشان نیاید ولی می‌آمد. شش نفری کنار ایستگاه اتوبوس ایستادیم تا اتوبوس بیاید. هوا ابری و سرد بود. من هم از استرس داشت جانم بالا می‌آمد .انگار می‌خواستند کی پاپ به خورد  تنها پسر جمعمان بدهند.با اخم نگاهش کردم. نمی‌دانم چرا از این که با اخم نگاهش کنم و بعدش خنده ام بگیرد، لذت می‌برم.«قراره مغزتو بپکونن» سرش را تکان داد «می‌دونم»...بعد از ناهاری که با کلی خجالت و استرس خوردم و واقعا نمی‌دانم ناهار بود یا کوفت مطلق؛دم دستشویی منتظر ماندیم .آمدند. از در که بیرون زدم قطره های باران روی صورتم نشستند.انگار در همان لحظه تمام استرسم پرکشید.هوا را با تمام وجودم بوییدم. فضا را با تمام چشمان جهان بلعیدم.تصمیم گرفتیم پیاده برویم. هنوزم سرم توی جزوه بود ولی حالم خیلی بهتر بود. آن ها داشتند آهنگ گوش می‌دادند و استوری اینستاگرام هوا می‌کردند.حق هم داشتند. کل خیابان پر شده بود از برگ های معلق در هوا. برگ ها هم همراه باران داشتند می‌باریدن.دم سلف اصلی دانشگاه که رسیدیم از ما جدا شد بهانه آورد که می‌رود باز هم ناهار بخورد و جیم زد.به او حق دادم. من هم بودم نمی‌خواستم تنهایی با چند تا دختر توی دانشکده دیده شوم. به ایستگاه اتوبوس دانشکده ی فیزیک که رسیدیم هوا هنوزبارانی بود. به گنبد روی دانشکده نگاه کردم و لبخند زدم.هنوز هم باران می‌آمد. دعا کردم آنجا هم باران بیاید.دوستانم داشتند متن منحوس نامبرده شده را حفظ می‌کردند. دعا کردم همه شان برایم بمانند.همه شان! چه دعاهای بعیدی... چه دعا های بعیدی!

 

 🌱  قطره های باران روی پنجره ، فنجان چای گرم توی دستم و پتویی که دور خودم پیچیده بودم. همه ی این ها باعث شده بودند که احساس خوشبختی کنم. خوشبختی همین هاست دیگر. همه‌اش به خودت است. من هم با این ها خوشبختم. اول صدای باز شدن در اتاق آمد بعدش هم صدای مادر تو گوشم رسوخ کرد. « به شوهرت زنگ زدی یا نه؟؟؟ اینقد اون جلو نشین یکی می‌بینتت. تو دیگه شوهر داری یکم مراعات کن!»این شاید خوشبختی نباشد. امشب قرار است بیایند و تاریخ عروسی را تعیین کنند. بعد از دوسال حس میکنم علاقه ام نسبت به او کاملا رفته.باران با شدت بیشتری به شیشه می‌خورد.آن اول ها که آمدند خواستگاری ، یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم.ولی الان فقط تحملش می‌کنم. باد ، برگ ها را تا پنجره ی اتاقم می‌کشاند.رعد و برق تمام تن و بدنم را می‌لرزاند.امشب می‌خواهم بگویم که طلاق می‌خواهم. اوهم نظرش با من است.ولی گفت که همه ی عواقبش با خودم است. بزدل.هیچوقت این زندگی را این گونه نمی‌خواستم. بعد از طلاق می‌روم دنبال نقاشی. حتی اگر پدر نخواهد. حتی اگر مادر سرکوفت بزند . حتی اگر برادر بخاطر این که با دوست جان جانی اش نماندم با من قهر کند و دل زن دماغویش را شاد کند. خوشبختی به خود آدم است.آهنگ ملایمی می‎گذارم . از اتاق می‌زنم بیرون. توی پذیرایی چرخ میزنم. دامنم هم با من می‌چرخد. داخل بالکن که می‌شوم ناگهان حجم هوای سرد به پوستم می‌خورد. مور مورم می‌شود. امشب رها می‌شوم. حتی اگر هوا طوفانی باشد. خوشبختی همین است.

 

 

 +عکس نوشته از کانال الکل اسلامی .


+فکر کنم معلومه روایت باران من کدومه و کدوما ساخته ی ذهنمه. روایت باران تو چیه؟


  • پِپ
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

F E A R



Roo Abra_poobon

  • پِپ
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

پپ با پاییز دست و پنجه نرم میکند.


می دونم کل وبلاگم پر شده از پاییز و دیگه داره بی مزه می شه ولی حقیقتا یه لحظه دلم خواست با لحن معیار یکم براتون حرف بزنم.

پاییز امسال از اون پاییز ای دلخواهم بود. برگ ریزون داشت.بارون فراوون داشت.آدمای جدید داشت و غم داشت.اندازه ی یه دریا غم داشت و غم داره.

یه چیزی که تازگیا کشف کردم اینه که اگه غم داری قبل از این که اون کل وجودتو تسخیر کنه، باید توش غرق شی.باید خودتو تسلیمش کنی. این روزام همینطوریه. گرد غم با یه فکر یهویی پاشیده میشه رو قلبم و من شروع میکنم به گریه کردن . میذارم اشکام کل صورتمو بگیرن و بعدش که کاملا تو حال خرابم غرقم ، دست دختر کوچولوی غمگین درونمو میگیرم و بهش میگم:«ببین عزیز جان تو دو تا راه پیش رو داری اولیش اینه که  تا ابد غصه دار رهگذر بودن و تنها موندنات بمونی یا  این که قبولش کنی و شروع کنی به تنهایی تلاش کردن، تنهایی تجربه کردن و تنهایی توی رویا های خود بافته ت غرق شدن.» بعدش کاملا آرومم.

تو دانشگاه یاد گرفتم برای این که ترسو نباشی باید با ترسات رفیق شی.ینی این که وقتی یه چیزی می ترسونتت(مثلا خوندن یه متن روسی تو کلاس) به جای این که انکارش کنی باید یهوی بغلش کنی.وگرنه این ترس اینقد گنده میشه که نمیتونی دستات و دورش حلقه کنی باید باهاش بجنگی(مثل رانندگی[وی هنوز گواهینامه نگرفته]).من از اون آدمام که خیلی اعتماد به نفسم پایینه ولی تو دانشگاه یاد گرفتم که حتی اگه ضعیفی ام نباید خودتو ضعیف جلوه بدی. باید تظاهر کنی تا خودش بشی. باید قوی باشی تا بتونی تحمل کنی.برای همین با اعتماد به نفس راه میرم . موقع حرف زدن تو صورت طرف زل میزنم. و سعی میکنم خودمو قبول کنم با همه ی سوتیام و تپق زدنام. نکته ش اینجاس هر چی که زودتر خودتو قبول کنی ، بهتر میتونی با خودت مهربون باشی.

بیشترین تلاش این روزام اینه که بتونم رو افکارم نظارت داشته باشم.هنوزم ممکنه یه فکر باعث بشه چندین روزمو به بطالت بگذرونم ولی دارم روی خودم کار میکنم و همینه که برام مهمه. همین پیشرفتای کوچیکه که باعث میشه امیدوار بمونم.به نظرم امیدوار بودن یه چیز درونیه و به اتفاقای بیرون ذهنت ربطی نداره.همه ش به خود آدمه. خود آدم باید خودشو بسازه.

پاییز فصل دلتنگ شدنه . دارم جون میکنم که اسمتو از روی تموم دیوارای عالم پاک کنم ولی اینقدر پررنگ نوشتمشون که یه ارتش نیاز دارم واسه فراموش کردنت.این کار از توانم خارجه ولی رسیدن به تو عم از توانم خارج بود.مث دوتا خط موازی.


خلاصه که قدر خودتونو بدونید :*.

  • پِپ
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷

کاش در پاییز شناور می‌شدم


علفزار


خسته از روزمرگی هایم که مرا در خود غرق کرده‌اند؛گوشه‌ای از اتاق چمباتمه می‌زنم و به این فکر می‌کنم که یک شاپرکم.رها از هردردی که انسان فانی خود را به آن مجبور می‌کند؛بال هایم را باز می‌کنم و آرامش هوای اطرافم را به هم می‌زنم.شناور می‌شوم و بعد از هر اوجی لذت فرود را به خود می‌چشانم.از بین برگ های زرد و نارنجی پادشاهان تنومند دشت خودم را عبور می دهم و می‌گذارم باد مرا به هر کجا که می‌خواهد ببرد.خنکای دلنشین پاییز را با تمام جانم لمس می‌کنم و  کمی از التهاب روحم را به او می‌سپارم.

هنگام غروب روی تخته سنگی به تماشای خورشید می‌نشینم. سخاومندانه آخرین پرتو های خود را در تمام علف زار پراکنده است. همه چیز مسحور او شده‌ا‌‌ند.انگار بی اختیار رنگ اورا گرفته اند.علف هایی که به لطف او زلف هایشان را طلایی کرده اند حالا با نسیم عصر گاهی می‌رقصند و آخرین لحظات حضور خورشید امروز را به جشن و پایکوبی می‌گذرانند و من به این فکر می‌کنم که کاش شاپرکی بودم در یک علف زار.


  • پِپ
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

به خیال انگیزی یک زندگی


خیال ها...این نعمت های خدادی که بعضی وقت ها شک می‌کنم واقعا نعمتند یا زحمت!دچار یک فروپاشی عظیم فکری شده‌ام.

فکر می‌کنم من یک خیالم. یک خیال حوصله سر بر در ذهن یک انسان دیگر. و الآن دارم سگ دو میزنم که کمی از حوصله‌سربربودن خیال انگیزم بکاهم. دارم تلاش می‌کنم خیال خوبی باشم که فراموش نشوم. به اطراف بیشتر نگاه می‌کنم. دور و برم را لمس می‌کنم. به ملودی روح های اطرافم گوش می‌دهم و هر روز صبح طلوع را تماشا می‌کنم.

همه ی ما خیال هستیم. خیال هایی در ذهن اطرافیانمان. بعضی ها بیشتر می‌مانند و بعضی ها کمتر.ومن از آن یک ثانیه ای ها هستم در ذهن اطرافیانم. همان ها که در کوچه پس کوچه های ذهن پنهان می‌شوند و نمی‌شود پیدایشان کرد.و قسمت عجیبش اینجاست که راضی ام به این پنهان بودن. راضی ام به در ذهن ها مردن و واقعا زندگی کردن.

دوست دارم برای خودم خیال انگیز باشم. یک خیال در سحر صورتی رنگ روز مرگم.به مرگ فکر می‌کنم. نه این که بخواهم بمیرم. به مرگ خیال ها و رویا هایم. و من هم روزی به آن ها می پیوندم.

[مدیا پلیر پرتقال من را میخواند،اشک ها... اشک ها!] و می‌دانید شاید باید برای خودم باشم!یک خیال فقط در ذهن خودم.


+همیشه تصمیم داشته ام داستان هایم را اینجا بنویسم و آخرش نوشتنم به خودم ختم می‌شده . دنبال فرصتی برای یافتن خودم در بین خیال هایم هستم. داستان می‌نویسم... حتما حتما!!!


  • پِپ
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

!

  • پـــــِپ
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

هالوین دلخواه نامبرده:)


این متن را در حالی دارم می‌نویسم که در بین انبوهی از دستمال کاغذی گیر افتاده‌ام و صدای فین‌فینم کل خانه را پر کرده . دارم به این فکر می‌کنم که اگر یک غول بودم، از آن غول های فین فینی بنفش می‌شدم که همیشه کیک می‌پزند.به احتمال زیاد امروز کیک پرتقالی می‌پختم.

خلاصه که می‌خواهم بگویم این اصلا راهش نیست که من این جا با آبریزش بینی هولناکم(آره... می‌دانم خیلی چندشم) مبارزه کنم و یک عده آن ور دنیا با لباس ها ی هالوینشان خوش بگذرانند.

خب ترجیحم این است که یک زامبی باشم.

با چشم ها ی بنفش و پوست سبز.میدانم زامبی ها اصولا چشم هایشان بنفش نیست ولی من به شکل خودم زامبی‌ام.

نمی‌دانم شاید هم دلم بخواهد خودم باشم.چون هر کسی یک ور ترسناک دارد.من هم یک ور ترسناک دارم که واقعا می‌ترساندم. او شبیه من است ولی چشم هایش خالی‌ست. منظورم این است که وقتی در چشم هایش زل می‌زنی در حفره های عمیقی می‌افتی که آخرش به یک در «خب که چه» می‌رسی.و بعدش وارد سالن ناامیدی بی سر و ته می‌شوی. این پپی که من می‌گویم صورتش رنگ پریده تر از معمول است و لاک سرخ می‌زند. تمام سبز های وجودش را کشته و با سیاهک های اطرافش زیر یک پل متروک زندگی می‌کند.

خب من با چشم های فوق العاده رعب انگیزم در خیابان های شهری که اینجا نیست راه می‌روم. با مردمی که فارسی نمی‌فهمند با یک زبان دیگر ارتباط بر قرار می‌کنم و وقتی آخر شب مست و پاتیل به لانه ی کوچکم در وسط شهر می‌رسم به این فکر می‌کنم شب هالوین هجده سالگی ام در حالی که بین یک عالمه دستمال سفید دفن شده بودم رویا ی امشب به ذهنم رسید.


+دلم میخواهد بیشتر بنویسم...ولی نمی شود!

  • پـــــِپ
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

*صبر سنگ*


صبر


روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم


آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد


در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش

"از چه رو بیهوده گریانی؟"

در میان گریه می نالید

"دوستش دارم،نمی دانی؟"


بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست


مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها


در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک می شد

ورطه ی تاریک لذت بود


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام،آرام

می گذشت از مرز دنیاها


باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک،شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد


در سیاهی، دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش


ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان،میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور


می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام ، آرام

می گذشت از مرز دنیاها


روز ها رفتند و من دیگر 

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم؟

یا من مغلوب دیرینم؟


بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!


  • پـــــِپ
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

صدای شیون در اوج است... می شنوی؟


باران


میدانید؟ نمیتوانستم تا آخر هفته صبر کنم تا امروز را تعریف کنم.

امروز از آن روز های جادویی بود. کاملا جادویی!

اصلا به خاطر همین روز های جادویی اش عاشقش هستم.پاییز را میگویم.

صبح بخاطر یک لیوان چای اضافی ، با پدر نرفتم. به جایش سوار اتوبوس هفت صبح شدم. و امان از اتوبوس های هفت صبح!

خلاصه که به کلاس دستور دیر رسیدم. انگار همیشه قبل از یک کیف حسابی باید سختی بکشم.

از وسط های صبح بود که ابر ها کم کم در خود پیچیدند و باید دل همه تان را بسوزانم؛من امروز ارکیده را وقتی دیدم که باران می آمد!

شاید مهربان ترین چشم هایی را دارد که تا به حال دیده ام.و صدایش... به نظر میرسد قصه گوی خوبی می شود برای شب های پر ستاره!

وقتی با ارکیده خداحافظی کردم باران بند آمده بود. 

بخاطر تلاش هایم به خودم قول داده بودم برای خودم سی دی حسین پناهی را بگیرم. خیلی وقت بود نشانش کرده بودم.همیشه وقتی میرفتم شهر کتاب چشمم دنبالش بود. البته خیلی چیز های دیگر هم آنجا هست که همیشه چشمم به دنبالشان می دود.

بعد از شهر کتاب سوار اتوبوس شدم  و خداروشکر امروز هیچ کدام از هم کلاسی های قدیمم را در راه خانه ندیدم(از خوش شانسی های عجیب امروز).

خانه مثل همیشه گرم بود و ابر ها دوباره در هم پیچیده بودند. در هوای ابری پاییز و خستگی مانده بر تن ، فقط میتوان خوابید. پتو را دور تنم پیچیدم و بالشتم را در بغلم فشردم.

با صدای مهیب نور گیر اتاقم از خواب پریدم.داشت تگرگ از آسمان میریخت!

اینقدر زیاد و درشت بودند که حیاط را  به یک سفید خالخالی یخ زده ی ویران،تبدیل کردند.آقا فریبرز در باغچه مانده بود.مادر آوردش.

طوطی ها ترسیده بودند. در آغوششان گرفتم!

همزمان که تگرگ می آمد ابر ها کنار رفتند و جلوی چشممان یک رنگین کمان واضح واضح واضح شکل گرفت!میدانید؟ کل تابستان داشتم به این فکر میکردم که دیگر نمیتوانم یک رنگین کمان را واضح ببینم !و امروز...

وقتی تگرگ ها آرام گرفتند برای دوستانم نوشتم "دخترا چکمه هاتونو در بیارید واسه فردا"

و بعدش نوشتم "انگار ابابیل حمله کرده"

نمیدانم...همیشه وقتی باران می آید دلم میخواهد برقصم. بعد از تگرگ ریزان داشت باران می آمد و من در اتاق را باز گذاشته بودم و داشتم میرقصیدم...هیچ وقت در لحظه های اول دلتنگ نمی شوم. 

ولی بعدش رفتم پنجره را باز کردم.حسین پناهی را پلی کردم و به آسمان زل زدم.و دلتنگ شدم. به سرم زد برایش بفرستم "میبینی؟ دارد باران می آید... نمی دانی چقدر تگرگ آمد!"

ولی منطق میگفت نه! یک نه محکم! فقط منطق میتواند دل بیچاره ام را یک جا بنشاند و از این همه ورجه وورجه نجاتش بدهد.

به جایش به تشویش صدای حسین پناهی گوش دادم و دعا کردم وقتی باران بعدی آمد دیگر دلتنگش نباشم!



+عنوان یه قسمت از حرفای حسین پناهیه وقتی که صدای بارون رعد و برق (آسمون قرمبه !!!) در زمینه پخش می شد!

++امیدوارم شمام روزتون جادویی بوده باشه!

  • پـــــِپ
  • يكشنبه ۱۵ مهر ۹۷

حسرت !



چند ماه پیش در حسرت امروز بودم.

و امروز حسرت گذشته ام را زندگی کردم.

ولی سوال اینجاست...

چرا ناشکرم؟


این پست

اردیبهشت 97

  • پـــــِپ
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
برای اوقاتی که افکارم وحشی می شوند.


+با چشمان باز بخوانید.